| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
بهارآفرینان
|+| نوشته شده توسط ماشاالله اميدوارعسكري در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384 و ساعت 0:52 |
غروب چشم نواز
![]() بااجازه سرکارخانم نوراللهی این عکس را از وبلاگ یاد آوردم .
همراه با فاتحه ای برای شادی روح برادر شهید محمد رضا نوراللهی |+| نوشته شده توسط ماشاالله اميدوارعسكري در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384 و ساعت 18:18 |
سخنرانی آیت الله توکل - جلسه دهم
سخنراني حضرت آيتالله سيـد رحيـم تـوكل درمسجدجامع اقليد
جلسه دهم (۱۰ فروردين ۱۳۸۴ هجري شمسي مصادف با ۱۹صفر۱۴۲۶ هجريقمري) ! --------------!-----------------!
خلاصه بحث جلسات گذشته : گفتيم که صفات حق تعالي در يك قالب كلي عبارتند از: 1- صفات مختص حق تعالي 2- صفات غير مختص حق تعالي صفات مختصه صفاتی هستند که بشر از نظر مقامات معنوي به هر مرحله از مقامات برسد اين صفات را نمي تواند دارا شود. صفات غير مختصه صفاتی هستند که باشرطي كه خود خداي عالم بيان فرموده كه اگر انسان در كانال آن شرايط قرار گيرد در بعضي صفات مي تواند در راستا و آينه صفات جمال و جلال خداقرار بگيرد. آن شرط چنين است: «عبدي اطعني أجعلك مثلي » اي بنده من از من اطاعت كن تا تو را مثل و مانند خودم قرار دهم.) اگر انسان خود را در كانال اطعني و اطاعت خداي عالم قرار دهد و عبدالله بر او صادق گردد، و صفات الله در عبدش ظهور پيدا ميكند، هر چه بيشتر در اين كانال (اطعني) قرار بگيرد ظهور صفات حق تعالي در او عالي تر بروز خواهدكرد، و در وجود اطهر 14 معصوم صفات حق تعالي به حد ظرفيت بروز كرده ،ظرفيت اهل بيت فوق ظرفيت تمام انبياء و غير انبيا است.برای چهارده معصوم ؛ تعبير مثل اعلاي خدا آوردند و در غير آنها ، تعبير مثل عالي آوردند. در بحثهاي سابق گفتيم که چطور اينها مثل قدرت خداوند عالم هستند و قدرت خدا در كار اهل بيت ظهور پيدا مي كند، تجلی علم الهی : اكنون به بحث در مورد ظهور علمي اهل بيت می پردازيم ، آنها درياي بيكران و مواج علم خدا هستند . هر چند كه كاري بس دشوار و خارج از توان ما باشد، در سوره نمل آياتي آمده است که می فرمايد :، حضرت سليمان اصحابش را جمع كردند، «ايتها الملوء ايكم ياتيني بعد شيها ........ كدام يك تخت بلقيس را پيش از آنكه تسليم امر من شود خواهد آورد.» قال عفريت من الجن انا ءاتَيتك به قبل إن تقومُ مِن مقامكُ و إني عليه لقوي أمين. ( من تخت را برايت مي آورم قبل از اينكه از جايت بلند شوي به اين كار قادرم و برايت مي آورم) قال الذي عنده علم من الكتاب..... و آن كس كه به علم كتاب الهي دانا بود (آصف بن برخيا) گفت : من برايت مي آورم قبل از اينكه از جايت بلند شوي ، در يك چشم بر هم زدن و در كمتر از آني آورد و وقتي سليمان ديد اينگونه اصحابش علم به خدا دارند خدا را شاكر شد. قال الذين كفروالله كفار گويند تو پيغمبر نيستي . به اين كفار استدلال كن كه من پيغمبر خدا هستم و دو تا شاهد دارم اولي خداي عالم است كه بر پيغمبري من گواه است واعجازي در دست من قرار داد و شاهد دوم علم كتاب است. ( علم + كتاب = اناره علم ) منظور از علم كتاب حضرت علي (ع) است. ائمه ما مظهر علم خدا هستند. درسوره توبه در دو آيه می فرمايد : إعملوا ( هر كاري كه خدايست انجام دهيد) ( فسير الله عملكم و رسول والمومنون اما بدانيد خداوند عالم ببيند اعمال شما را چه قلبي و چه اعمال ظاهري و خدا آگاه است ، پيغمبر هم اعمال را مي بيند و ائمه هم اعمال را مي بيند . خداوند عالم بر اعمال احاطه شهدالي دارد همچنين پيامبر اكرم وائمه بر همه اعمال ما احاطه دارند . عالم بر پايه الاشرف فالاشرف است، خدا اول أشرف ممكنات عالم را خلق مي كند و اول مخلوق عالم پيغمبر بعد علي (ع) و پس فاطمه زهرا سلام الله عليها و ... است . از نظر مادي بعد از انبياء از نظر نوراني بر كل انبياء مقدمند. آنها شاهدانند به اعمال ما و بر كل اجزا و خلقت. نحن نَشهُدْ بعد رسل علي أمُمهم : ما شاهدانيم بر تمام امت انبياء ) عمار ياسر در بيابان با امام علي (ع) مي رفتند، عرض کرد يا علي آيا می دانيد اين بيابان چقدر مورچه دارد، فرمودند آري، عرض کرد : ازکجا مي دانيد ؟ چه كسي غير خدا تعداد اين مورچه ها را مي داند. امام علي (ع) فرمود: عمار تو قرآن مي خواني. گفت بله . فرمودند : درسوره ياسين مکي فرمايد : كل شيء ارسلنا في امام مبين . ما همه چيز را در امام مبين جمع كرديم و آن امام مبين امام علي (ع) هستند ، تمام علوم در او جمع است و درياي مواج علمي خداست و حال فردي كه تمام علوم در او جمع است در شهر راه بيفتد و كسي حتي جواب سلام ايشان را نمي دهد. معرفت فرع بر ظرفيت است. ظرفيت انبياء از ائمه پايين تر است. امام علي (ع) فرمودند: سلوني قبل أن تفقدوني: ازمن سوال كنيد قبل از اينكه مرا از دست بدهيد. جهالت ؛ حتی درسوال پرسيدن : حالا يک جاهلی مانندسعد بن أبي وقاص بجای اينکه يک سوال بدرد بخور بپرسد ، می گويد : يا علی ، بگو سر من چند تار مو دارد ؟ . امام فرمودند، پيغمبر گفته بود كه اين سوال را از من مي پرسي و لو اثبات برايت مشكل است . اما بدان كه من به راههاي آسماني آگاهترم تا به زمين. سوره طارق . الله الذي خلق سبع السموات : خدا 7 آسمان را آفريد . و اين 7 طبقه را مثال پوست پياز مي زنند . نسبت آسمان اول به دوم و دوم به سوم ... ششم به هفتم، نسبت اول به دوم يك ذره خاك 0( آسمان اول) به يك خيابان بسيار وسيع (آسمان دوم) است.... علم نجوم براي آسمان اول با آن تلسكوپهاي بسيار قوي علم روز تا الان دويست ميليون ميليارد سال نوري را كشف كرد. 300000 كيلومتر سرعت نور دريك ثانيه . حالا 200 ميليارد سال نوري چقدر مي شود؟ تازه آسمان اول است ، حال آسمان دوم چقدر است و به همين ترتيب تا آسمانهای بالاتر «.... ببند دهانت را و حرف نزن...» والله أن اخبر كل رجل منكم به نجد ..... اگر بگويم كجا به دنيا آمديد و چه مي كنيد و كجا مي رويد از همه چيز آگاهيم خبر مي دهم .» علم به آينده : ميثم تمار ازياران واقعي اميرمومنان است ، امام علي (ع) از او پرسيد چقدر به من علاقه داري. گفت: تمام وجود و زندگيم را نثارت ميكنم. امام علي(ع) فرمودند تو را مي گيرند و به اين درخت مي بندند و كتك مي زنند در پايان زبانت را مي برند. و در پايان همين اتفاقي كه اميرالمومنين فرمودند پيش آمد و زماني كه مي خواستند زبان او را ببرند خنديد و گفت كه مولايم گفته بود و همان شد. ظرفيت نيست وگرنه ...... ! امام ؛ درياي مواج علوم است . امام علی (ع) بارها می فرمودند : مي خواهم كسي را پيدا كنم و برايش بگويم ولي كسي را نمي بينم . عمر بن حنظله از امام صادق (ع) پرسيد: من در نزد شما شأني دارم يا نه. فرمودند شما براي ما عزيز هستي . آيا به من اسم اعظم، ياد مي دهيد؟ امام صادق(ع) فرمودند: مي تواني ؟گفت بله . امام شروع كرد به گفتن كه گفت نگوييد كه با همين چندكلمه دنيا بر سر من تيره وتار شد . امام فرمودند: ما مي خواهيم بگوئيم اما كسي توان ندارد كه بشنود. امام باقر(ع) فرمودند: اگر من كسي را مي يافتم كه در او اين ظرفيت بود از كلمه حمد به اندازه 40 تا شتر كه هرشتر 40 باركتاب داشته باشد ، نكاتي بيان مي کردم . امام سجاد(ع) فرمودند :بودم که امام حسين (ع) را كشتند و علي اكبر و علي اصغر و قاسم و ابوالفضل(ع) و اصحاب را ؛ همه جا من بودم . از كربلا تا كوفه زماني كه عمه را زدند من بودم و خرابه شام من بودم . پرسيدند : آقا از همه مظلوم تر چه كس بود. امام سجاد فرمودند: جدم اميرالمومنين چون ، زماني كه زينب كبري را سيلي زدند ، زهرا (س) را هم سيلي زدند . علي اصغر راكشتند . محسن را هم كشتند. خيمه ها را آتش زدند درخانه فاطمه(س) را آتش زدند. سر حسين را بريدند فرق اميرالمومنين را نيز شكافتند. حضرت فاطمه (س) آنقدر تنهايت بگذارند كه يك همدرد و ياور نباشد. اعتراف مسيحی : جاثليق مسيحي گفت : اگر پيغمبر شما به سوالهاي من جواب دهد خودم و سپاهم مسلمان مي شوند، پيغمبرشما كجاست. گفتند از دنيا رفته . پرسيد : بر مسند خليفه كيست؟ گفتند: ابوبكر . از او در مسجد پرسيد ، خدا كجاست. گفت: در آسمانها .گفت يعني در زمين نيست . چيزي نگفت . مردم ناراحت شدند و از اميرالمومنين خواستند كه به مسجد بيايند و جواب سوالهاي او را بدهند. جاثليق وقتي امام را ديد از ايشان سوال كرد و امام كليد معارف را باز كردند و جاثليق گفت من كه هيچ حضرت عيسي (ع) بايد بيايد و از درياي مواج علي ياد بگيرد. پرسيد كجاي عالم است كه يك بار فقط آسمان را ديد . فرمودند: كف رود نيل و زماني كه حضرت موسي آب كنار رفت و آسمان را ديد و دوباره آب جمع شد. پس پرسيد يا علي خليفه تويي يا او . آيا حق تو را گرفته اند . امام علي (ع) فرمودند آنها فاطمه مرا هم گرفتند جلوي من او را سيلي زدند . |+| نوشته شده توسط ماشاالله اميدوارعسكري در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384 و ساعت 17:51 |
سخنرانی آیت الله توکل - جلسه نهم
سخنراني حضرت آيتالله سيـد رحيـم تـوكل درمسجدجامع اقليد
جلسه نهم (نهم فروردين ۱۳۸۴هجري شمسي مصادف با ۱۸ صفر۱۴۲۶ هجريقمري) ! --------------!-----------------!
خلاصه ای ازبحث گذشته : درقسمت قبل ، در ادامه بحثمان در مورد فرقه زاله صوفيگري با شما عزيزان مقداري صحبت شد . خلاصه كلام اين بود كه در روايات آمده است که خداوند عالم ، حيواني را نجس تر از سگ نيافريده «صوفي انجس من الكلب » يعني صوفي از سگ هم نجس تر است . بعددر روايات عرض كردم كه امام رضا فرمودند : « من ذكر عنده صوفيه...» اگر در نزد كسي از صوفيگري صحبتي به ميان بيايد و او با قلب و زبانش ابراز تنفر نكند از ما اهل بيت به حساب نمي آيد . اينها يك فرقه هايي هستند با يك حرف باطل كه دارند پيدا مي شوند تا بتوانند بين مسلمانان ايجاد تفرقه بكنند . آنها همه حرفهايشان به يك نقطه بر مي گردد كه بگويند علي ابن ابي طالب آنقدر مقاماتش بالاست كه براي مقام علي (ع) مقام خدايي قائل اند . و اين حرف باطل است . مقام بندگي ائمه (ع) : در روايات آمده « نزّلونا انّ و قولو فينا ما تستم » ما را از مقام خدايي پايين بياوريد غير از مقام خدايي در باره ما هر مقامي را كه بگوييد به ما مي خورد اما ما را از مقام خدايي پايين بياوريد زيرا ما همه عبد خدا هستيم . حضرت علي (ع) اول نامه مي گفتند « اني عبدالله ... و اخ الرسول الله»اگر چه برادر رسول خدا بودن براي من بسيار مهم ميباشد و به آن هم بسيار افتخار مي كنم اما مقام اول من عبدالله بودن است . معاويه لعنت الله عليه يك نامه اي به حضرت امير نوشت ، اين نامه صدر و ذيلش كوباندن حضرت علي (ع) بود. اول نامه نوشت« من اميرالمومنين، معاويه بن ابي سفيان » با اين القاب و حرفها. حضرت علي (ع) مي خواهد به نامه ي اين ملعون جواب بدهد. در صدر نامه فرمودند:« من عبدا... ابن عبدا... علي ابن ابي طالب إلي معاويه » از عبدا... پسر عبدا... به سوي معاويه. يعني معاويه اگر تو به عنوان غلط اميرالمومنين بودنت مي نازي ما به عبدا... بودنمان مي نازيم. و لذا عبدا... بودن مقامی است که علي ابن ابي طالب به آن مي نازد و افتخار مي كند و اين مقام را بر هر مقام ديگري مقدم مي دارد.براساس آيات شريفه قرآن خود پيغمبر اكرم (ص) نيز به همين روال بودند درمباحث قبل گفتيم وقتي در قران شريف از مقامات پيغمبر اكرم صحبت به ميان مي آيد به عنوان عبدا... بودن صحبت به ميان مي آيد « سبحان الذي به عبده ليلا..» خداوند منزه است آن كسي كه عبدش را شبانه از مكاني به مكان ديگر سير داد. شما در نمازهم که مي خوانيد اين طور مي گوييد : « اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له » شهادت به وحدانيت حق تعالي بعد مي گوييد اشهد ان محمداً عبده و رسوله» وقتي به پيغمبر اكرم مي رسيد دو تا مقام برايش بيان مي كنيد. مقام اول عبده و مقام دوم رسوله. چرا عبده بر رسوله مقدم شد . چند تا جواب دارد . يك جواب اين است كه مقام عبده مقام عليتي است و رسوله مقام معلولي است. چرا پيغمبر را رسول ا... كردند. زيرا رسول بودن عبوديت مي خواهد ، بخاطر اين عبوديت خاص ؛ او را عبدا... ديدند و او را رسول ا... قرارش دادند و لذا اول مقام عليتي مي آيد كه عبدا... بودن است و بعد مقام معلولي مي آيد كه رسول ا... بودن است. و لذا مقامات پيغمبر و ائمه طاهرين اولين مقام كه بالاترين مقام است بلكه كانال هر مقام است، عبدا... بودنشان است . منع حضور در جلسات صوفيان اين افرادي را كه در كار آمدند تمام اين مقامات را زير پا نهاده « هو يا علي ، علي يا هو» اين چرنديات را در كار آوردند و لذا مبناي اينها از بن و ريشه با مبناي تمام انبياء و همه كتب آسماني و همه ائمه منافات دارد و لذا به تعبير « انجس من الكلب» از سگ نجس تر به اينها آوردند. اين نكته را نيز دقت كنيد که رفتن به جلسات اينها ، رفتن به خانقاه اينها ولو رفتن به اين مقدار باشد كه ببينيم اينها چه كار دارند انجام مي دهند جايز نيست. يك بار آدم به سلاح علم مسلح است توي دل آنها مي رود همان جا در يك بحث همه را به هم مي ريزد. از نظر علمي به هم مي ريزد. اين كار بسيار عالي است . رفتن در دل دشمن و آنها را كوباندن كار عالي است. اما اگر نه بروم ببينم چه خبر است اين سياهي لشكر كفر است. شرعا جايز نيست كه برويد براي چه آنجا مي رويد كه بعد آمار بدهند كه جلسه ديشب ما صد و چند نفر بودند، تك تك شما را توي ليست خودشان مي آورند. بله مردم ما استقبال دارند به جلسات ما مي آيند كه ما چه كار مي كنيم مي خواهند ببينند، پس مي شود مردم را جذب كرد و آورد، ديگر طرف خبر ندارد ، حضرت عالي رفتي آنجا ببيني چه كار دارند و اينكه جذب هم نمي خواهي بشوي ، ديگر از فكر ما كه خبر ندارند و مي گويند آنقدر به جلسات ما آمدند واين را مبنا قرار مي دهند ، پس مردم مي خواهند بيايند، قابل جذب هستند مردم را مي شود به جلسات كشاند و روي اين برنامه ريزی وتبليغ می کنند . سياهی لشکرباطل نشويد : لذا رفتن به جلسات اينها ، شرعا حرام است ؛ در اربعين عده اي كربلا رفتند و نماز مي خواندند براي حسين دعا مي كردند ، پشت نخلها مي رفتند گريه مي كردند و براي حسين دعا مي كردند ، اما امام چه فرمودند؟ « خداوند از شما نگذرد ان شاءا...» اگر شما سياهي لشكر عمر سعد نبوديد شمر آن جنابت را جرأت نمي كرد و اين هم نكته دوم. توطئه ای خطرناک : نكته سوم رادقت كنيد، كه بسيار مهم است. وآن نکته اين است که اصلا طرح مسئله بهائيت، مسئله وهابيت ، صوفي گري، اصلا اين حرفها براي چه روي كار آمدند، تمام اين برنامه ها از انگلستان ملعون است، و يك نكته اش اين است كه اگر بناست در لشكر مسلمين رخنه ايجاد كرد و آنها را به هم كوباند ، بايد در آنها ايجاد اختلاف كرد. مذهب ساخت، مذهب عليه مذهب به هم بريزند. وقتي به هم مشغول شدند حالا قابل شكست دادن هستند تفرقه بين مسلمين ( نقشه استعمارگران) فردی بود به نام گلادتسون ؛ اين شخص ، رئيس استعمارگران تمام استعمارهاي انگلستان بود. جلسه اي ترتيب داد همه را جمع كرد . گفتند مسلمانها دارند قدرت ميگيرند. چه كار كنيم اين ها را بشكنيم ، همه نظر بدهيد آن كله گنده هاي استعماري گفتند كه به نظر ما ، اين راه خوب است و هر كس نظري داد... اين آمد و نظر همه را گوش كرد، بعد يكي يكي نظرات را با دليل باطل كرد و همه را رد كرد و بعد آرام ايستاد گفتند: آقا شما كه همه را خراب كردي نظر خودت چيست؟ گفت: اگر نظر من را مي خواهيد يك مقدماتي دارد. گفتند مقدمات چيست؟ گفت: در سالن بعدي بياييد آنجا يك قالي بسيار بزرگي بود، از جيب خود يك قرآن در آورد گذاشت وسط اين قالي. گفت همه دور اين قالي بايستيد. گفت چه كسي مي تواند از وسط قالي قرآن را بردارد . قالي خيلي وسيع بود ، يکی گفت :« می رويم روی قالی ، قرآن رابرمی داريم » جواب داد : تااين قرآن ، آنجا بين مسلمانان است ، اگرماپابگذاريم ، قلممان رامی شکنند ؛ ديگری گفت :« قالی رالوله می کنيم ؛ به هم می پيچيم ميرويم قرآن رابرمی داريم » جواب داد : تااين قرآن ، بين آنان است ، نمی شود مسلمانان را درهم پيچيد » همه به فکرفرو رفتند ، آخر گفتند خودت بگو ، چکارکنيم ، رفت چوب بلندی آورد ، بردتا وسط فرش آرام آرام قرآن راآورد کنار ، قرآن که به حاشيه فرش رسيد ، راحت آن رابرداشت بعد گفت :« حالا بااين فرش هرکارمي خواهيد بکنيد ، ديگر اين فرش ، مال شماست » اين کاراو چند معنا داشت ؛ اولين معنا اين بود که بايد قرآن را ، ازمتن زندگی مسلمانان به حاشيه آورد ، قرآن که بزرگترين کتاب زندگی است را به کتاب مخصوص مردگان ومجالس ختم تبديل کرد تاجايي که اگرصدای قرآن ازجايي بلند شد فورا مردم بپرسند چه کسی مرده است ؟ بلايي که امروز به سرماآورده اند ، راه اين است كه از قرآن جدايشان كنيم. اينها تا قرآن دارند و دنبال قرآن هستند و به قرآن توجه دارند شكست ناپذيرند . بايد عامل استقامت را از اين جمع بگيريم . يعني قرآن را ، خوب ، برای گرفتن قرآن ازمردم هم ، طوری عمل کردند که جای پای خودشان ديده نشود ، دست های کثيف خودشان هم پيدانباشد ، آمدند ازآن چوب بلند استفاده کردند ، آن چوب بلند يعنی عوامل نفوذی ، از اين راه بابيت را آورده اند ، از ما يك عده را بردند و وهابيت را آوردند از ما يك عده را بردند، آمدند صوفيگري را مطرح كردند از ما يك عده را بردند ، يك عده را با شهوات بردند يك عده را با سي دي و فيلم بردند، يك عده را با مقام بردند ، يك عده را با پول بردند، يك عده را با مواد مخدر بردند، وهر كسي را به راهي بردند. اينها تمام برنامه هاي استعماري است. همه مزدور استعمارند ، چه آگاه باشند چه آگاه نباشند. هيچ فرقي نمي كند نوكر استعمار است. بين مردم ايجاد اختلاف كردند . چندي قبل يك عده صوفي هاي از سك نجس تر به يکي ازشهرهای کوچک رفته بودند ، توي شهر راه مي رفتند، با موهاي بلند، يك شش هفت نفرمردم نادان هم آنها را به شام دعوت كردند ، به خانه بردند. و ا... كار حرامي كرديد شك هم نكنيد ، جنگ با خدا و رسول كرديد، تعارف ندارد. وقتي اينها « انجس من الكلب» هستند و از سگ نجس ترند چرا دعوتشان كرديد . چرا غذا به آنها داديد، بايد توي دهن اينها زد. شام دعوتشان مي كنيد؟ كار ، كار استعمارگران است. اينها را آوردند تا بين مسلمانان ايجاد اختلاف كنند. ايجاد رخنه كنند. از جمع مسلمين ؛ عده اي را به خانقاه ببرند، عده اي را بهاييت ببرد. يك عده را وهابيت و عده اي را صوفيگري . هر چه اين جمع كمتر شوند يك عده كه مي روند يك عده شل مي شوند يك عده هم كه مي مانند، پس جمع سه تكه مي شوند، يك عده كه رفتند يك عده هم كه ماندند و يك عده هم شل شدند. آنها همين را مي خواهند ديگر كه جمع شكسته شود. هر چه نيرو از مسلمانها بيشتر بشكند راه نفوذ راحت تر. كارهاي خارق العاده و رياضت : حال نكته اي را كه مي خواهم بگويم اين است كه اينها بعضي كارهايي مي كنند« مثلا به بدن سيخ فرو مي كنند و از آن طرف در مي آورند. توي چانه هايشان سيخ فرو مي كنند از آن طرف بيرون مي كشند، كار عجيب وغريب ميكنند. آيا فضيلت است ؟ من از عزيزان تقاضا مي كنم كه اين بحث را خوب گوش دهند نمي خواهم به طور علمي توي اين بحث بروم منتها با چند مقدمه چند جواب بگويم و به طور علمي با شما بحث كنم. اولاً خوب اينها يك سيخ از اين طرف فرو مي كنند و از آن طرف بيرون مي كشند. از اين كار صد برابر مهمتر را مرتاضان هندي دارند انجام مي دهند. من خبر دارم كه مرتاضان دست را قطع مي كنند بعد مي چسبانند، پا را قطع مي كنند آن را مي چسبانند، سر را مي برند آن را مي چسبانند. آيا چون دست و پا قطع كردند و بعد چسباندند ؛ اينها به حق هستند. حال مي گويم كه اينها چرا اين كار را مي كنند. خوب اگر اين كار يعني سيخ فرو كردن به حق است مرتاض را كه بعضي از رياضت هايش اين است كه نجاست خود را بخورد و اين كار را انجام مي دهد و از او هم بر مي آيد. پس مرتاضها به حق هستند. اگر نفس اين كار چون سيخ فرو مي كنند به بدن خودشان و درد را احساس نمي كنند پس به حق است، مرتاضان نجاست خوار به حق ترند چون كار مهمتري انجام مي دهند. ثانياً عصري را كه دارد توي فضا و كهكشان كار مي كند دارد، ده هزار سال نوري يك ميليارد، بيست ميليارد سال نوري را نگاه مي كند آسمانها را كشف مي كند، زمان ، زمان علم است ، استدلال است، برهان است منطق است دليل است . حالا يك سيخ فرو كردي به بدن خودت ؛ اين دليل نيست كه ما به حقيم چون سيخ به خود فرو مي كنيم. زماني كه دارد استدلال و برهان مطرح مي شود دنياي امروز با علم و برهان و دليل بالا مي رود همه حرفت اين است كه سيخ به خودت فرو مي كني اين چه دليل و برهاني است كه به حقي يا ناحقي، جلسه قبل هم عرض كرديم اين كه سيخ به بدن فرو مي كند و احساس درد نمي كند يك آمپول بي حسي به خودش مي زند بعد هم سيخ را فرو مي كند. مسلماً احساس درد نمي كند. اين كار را يك آمپول بي حسي انجام مي دهد. يك بنده خدايي بود از دين زرتشت، به او گفتم: تو اتش پرستي، آتشي را كه يك بچه روي آن بول كند خاموش مي شود، اين قابل پرستيدن است كه با بول يك بچه خاموش مي شود، چه دليلي داري؟ چگونه اين کارها رامي کنند ؟ اما حال مبناي كار مرتاضان هندي چيست؟ مي خواهيم بدانيم سرکار اينها در چيست؟ همه ما انسانها از روح و يك بدن مادي درست شده ايم . در بدن مادي ما ظهور غرائز است. ملائكه تك بعدي هستند. فقط بعد عقل دارند. حيوانات هم بعد تك بعدي هستند. فقط بعد غرائز دارند، انسانها دو بعدي هستند ، هم عقل دارند هم غرائز . غذای جسم – غذای روح : بدن مادي ما كه محل ظهور غرائز است به غذا نيازمند است. روح ما هم به عنوان فرمانده بدن ؛ آن هم به غذا نياز مند است. منتها غذاي يك بدن مادي يك فرم است . غذاي روح ملكوتي يك فرم ديگر. اگر غذاي بدن به بدن برسد، بدن شاد و سرحال است. اگر غذاي روح به روح برسد، روح هم شاد و سرحال است. منتها اين نكته را دقت كنيد. آنچه را كه براي غرائز ما لذت آور است براي روح ما كسالت آور است و آنچه كه روح ما از آن لذت مي برد براي بدن و غرائز كسالت آور است. لذا اصطلاحامی گويندكه لذت هر كدام اَلَم ديگري است. آنچه روح را لذت مي دهد غرائز را در تنگنا ، ضعيف مي كند. آنچه براي غرائز لذت آور است روح را ضعيف مي كند مثلا شما اگربه عنوان مثال يك شبي شام زياد ميل کنيد ،آن شبی که خيلي غذا نوش جان كرده ايد. آن شب براي نماز شب بيدار نمي شويد، ياخيلي حال نداريد به غرائز توجه كرده ايد. خيلي غذا خورده ايد روح كسل شده . براي نماز شب حال ندارد يا اگر هم بيدار شود براي عبادت حال ندارد. و عكس اين هم هست. انساني را كه موقع افطار رمضان است وقتي به اذان مغرب كه مي رسد اگر صبح تا غروب اين انسان آب نخورده غذا نخورده ، و روزه دار بوده تا زمان مغرب صوت قرآن بلند مي شود يك لذت ديگري مي برد. به اين بدن تشنگي داده به اين بدن گرسنگي داد. اين شهوات در تنگنا قرار گرفت پس روح خود را سر حال و شاد و آزاد مي بيند. اثرات قهري اعمال : يك نكته را دقت كنيد. بعضي از اثرات ، اثرات قهري است. به ايمان و كفر افراد منوط نيست. به مثال دقت كنيد. بنده يك عدد وزنه را مي گيرم . روزي صد بار به يك صورت با وزنه تمرين مي كنم . اثر قهري آن اين است كه بازوي انسان قوي مي شود. حالا كه با اين وزنه بازو قوي مي شود آيا به اسلام و كفر هم ربطي دارد. اگر مسلمان و مومن برود ورزش بازوها را قوي مي كند . اما اگر كافر بود ، قوي نمي شود!؟! يا اينكه نه، اين اثرات ورزشي قهري است كه بازو قوي مي شود و كافر هم باشد همينطور است، مومن هم باشد همين طور است. و اين كار يك اثر قهري دارد. مثال دوم. شما گرسنه هستيد. يك غذاي دزدي حرام مي آورند و ميل مي كنيد. حالا چون غذا حرام بوده سير نمي شويد؟! يا سيري يك اثر قهري غذا خوردن است غذا حلال يا حرام شما را سير مي كند. فرق نمي كند غذا حرام باشد يا حلال. هوا كاملا سرد است و من يك بلوز نيازمندم كه تنم كنم تا گرم شوم. بلوز يا مال خودم است يا مال دزدي .من نياز دارم و به تن مي كنم. اثر قهري بلوز اين است كه تن من گرم مي شود. چه بلوز را بخرم و مال من باشد يا دزدي كنم ، فرق نمي كند. بعضي چيزها اثر قهري دارد و قهرا اثر مي گذارد ؛ بااين بيان ؛ اگر انسان به غرايز سختي بدهد ؛ اگر انسان با هوا و هوس مبارزه كند يك اثر قهري دارد كه روح را قوي مي كند . اثر قهري آن است . چطور در اثر حركات با وزنه بازوي انسان قوي مي شود، عين همين اگر انسان به غرائز فشار بياورد روح ؛ قهرا قوي مي شود. راه حلال هم باشد اين اثر را دارد ، حرام هم باشد اين اثر را قهراً دارد . خود مرتاض چه مي كند، مرتاض مي آيد روي يك تخت پر از ميخ مي خوابد اين يك فشار روي غرايز است. مرتاض مي آيد روي يك پا مي ايستد يك پا را بالا ميگيرد، دستش را دراز مي كند روي دست يك دانه گندم مي گذارد، خاك مي پاشد آب مي دهد يك ماه - دو ماه همين طوري در همين حالت مي ايستد تا اينكه دانه گندم روي دستش رشد مي كند . اگر ما دست را بلند كنيم يك ساعت ، دو ساعت پنج ساعت مي ماند ولي بعد بازوهايمان خسته مي شود. اين كار مرتاض فشار روي غرائز است . يا بعضي به صورت بالانس يك مدت طولاني مي ايستند. يك مرتاض هندي بود كه سيزده سال تمام كارش اين بود كه به كوه نگاه كند. حتي به همسرش هم نگاه نكند. سيزده سال يك جا را نگاه كنيم نه جاهاي ديگر را. اين يك اثر قهري دارد. كه روح انسان را قوي مي كند. روح ما بسيار بسيار قوي است. يك قدرت عجيب در روح ما خوابيده منتها اين شير غران قوي را شهوت در بند كرده و او را پيچانده است. انسان با هر شهوتی كه مبارزه كرد يك بند را پاره مي كند، يك بند شهوت پاره شود ، روح آزاد تر مي شود. همين طور با پاره كردن بندها آن قدرت عجيب روح ظاهر مي شود. مرتاض مي آيد از راه حرام ، اين بندها را پاره مي كند . روح را قوي مي كند. به مثال دقت كنيد: يكي ازدوستان ما رفته بود هندوستان يك استاد هندي بوده از او مي پرسد كه شما چه كار مي كنيد. گفت: ما خيلي كارها مي كنيم. مثلا چه كار؟ گفت: نگاه كن توي هندوستان يك ميليارد و چهارصد ميليون جمعيت هست. يك پنجره باز كردند طرف خيابان. كه جمعيت موج مي زد. گفت نگاه كن. يك جمعيت عظيمي مي رفتند ومي آمدند. مثل ساير خيابانها. يك اراده كرد همه را يك طرف فرستاد. گفت: نگاه كن در اراده همه تصرف كردم همه را آن طرف فرستادم . بعد همه را اين طرف فرستاد . گفت: به هر طرف خودم بگويم افراد را مي فرستم به اين طرف و آن طرف به اراده خودم است. آنقدر اين مرد روي خودش كار كرده بود كه در خيابان در اراده همه تصرف مي كرد. گفت: كار ما اين است البته با رياضت. خواسته بود كه او را هم ببندد و آن طرف گفته بود كه به طرف تو را بستم. گفت مي خواستم به واقع به راست بروم نتوانستم ، به چپ بروم نتوانستم ،خواستم به عقب بروم نشد، ديدم واقعا توان را از من گرفت، گفت حالا من را باز كن ، گفت : آزادو از بند در امدم. يك ذكري داشتم آن ذكر را گرفتم گفتم: حالا من را ببند . گفت باز بستم رفتم به راست رفتم به چپ رفتم به عقب و جلو گفت : تو چه كار كردي، گفتم: هيچ تو بستي ما شكستيم. گفت: به من بگو چه كار كردي. گفتم: يك ذكري گرفتم آن ذكر اراده تو را شكست. گفت: ذكر چه بود؟ گفتم : مي گويم ولي شرط دارد. گفت : شرط چيست؟ گفتم مسلمان شو تا بگويم . او گفت اسلام نه. گفتم من هم نمي گويم كه چه بود. اينها اثراتي هست كه تاثير هم را مي شكند. خوب مرتاض آمد . يك كار رياضتي انجام داد و يك كاري كرد. حالا مي خواهد بگويد يك صوفيه از سگ نجس تر به بدن خود سيخ فرو مي كند و از آن طرف در مي آورد. در حالتي كه سيخ در دهانش است ، عكس ميگيرد به عنوان يك انسان عجيب و غريب اين كه كار ندارد. اين كار مرتاض هاست. اين بچه بازي ها كه كار نيست . تمركز حواس : در اين وادي ها وارد نشويد، راه ساده اش چيست؟ به مثال دقت كنيد. بالاي سقف يك منبع آب است. يك لوله مي آيد پايين ده تا شير آب دارد. باز مي كنند آب مي آيد و وضو مي گيرند، شما هر ده تا را باز كن از ان منبع آب مي آيد از ده تا شير، با هم آب مي آيد. فشار آب ضعيف است.9شير را ببند و يكي را باز كنيد . با شدت آب مي آيد. روح ما قدرت عجيب ولي پراكنده دارد. از چشم از زبان از گوش از شانه ازدست از پا از شكم از شهوات. هيپنوتيزم مي آيد نيروي پراكنده روح را در يك جا متمركز مي كند به مثال دقت كنيد، حضرت عالي تابستان است، توي آفتاب مي ايستي مي گويي بنده مي خواهم امروز يك كار رياضتي انجام دهم و در آفتاب درست موقع ظهر آفتاب بالاي سر باشد با شدت گرما . اما امروز بايد دو ساعت بايستم و مي ايستي. از بند بند جانت عرق مي ريزد . اما طاقت مي آوري مي ايستي و خيس عرق. اما طاقت مي آوري آفتاب به كل تنت خورده طاقت آورده اي يك عدد ذره بين دو سانتي متري در دو سانتي متري را روي سرت بگير . چند ثانيه طاقت مي آوري . شايد تا چهار ثانيه بايستي اما بعد از سرت دود بلند مي شود. آفتاب به كل بدنت خورده. اما شعاع پراكنده بود طاقت آوردي ؛ آن عدسي ذره بين كانون دارد. همين تمركز دو سانتي متر در دو سانتي متر روي يك نقطه ي خاص سوزندگي عجيب داشت. هيپنوتيزم قدرت پراكنده روح را از مواضع مختلف بدن در يك جا متمركز مي كند و به خواب مي روي ، اما با اين كار به نيروهاي پراكنده روح تمركز مي بخشند. به مثال دقت كنيد. در بحث چله نشيني شما با اين لفظ آشناييد يا نيستيد. چهار چيز مي گويند توي كتابها آمده بايد واحد باشد . ذكر واحد، عدد واحد، زمان واحد، مكان واحد، به فرض لااله الا الله روزي هزار بار از ساعت ده شب زير اين ستون. چرا مي گويند واحد اگر ذكر متعدد مي شد يا زمان متعدد شد يا مكان متعدد شد. چه ايرادی داشت ؟ اين چهار تا را گفتند. يك نكته پنجم را نگفتند. آن نكته پنجم چيست؟ چرا گفتند ذكر واحد باشد. عدد واحد باشد؟ چرا گفتند زمانش و مكانش واحد باشد، اينها هر چهار تا مقدمه است. در تو تمركز ايجاد كنند، آن تمركز است كه كار انجام مي دهد، در اينجا همه كار را تمركز ذهني انجام مي دهد. همه اينها مقدمه است. براي همين است كه مكان واحد باشد. امروز آن جا فردا آنجا، حواس پرت مي شود. ذكر واحد باشد. امروز لااله الا الله فردا سبحان الله حواس پرت مي شود. زمان واحد است . امروز صبح ، فردا ظهر بعد شب بعد نيمه شب ، حواس پرت مي شود. بايد همه مقدمه تمركز باشد. آن تمركز است كه كار مي كند. يك مرتاض تمركز مي گيرد و كاري انجام مي دهد. يك دكتر هيپنوتيزمي با هيپنوتيزم كار مي كند ، چله نشيني هم همينطور. صوفي از سگ نجس تر آمده يك رياضتي كشيده در يك آن ، يك سيخ فرو كرده كه هيج دردي را احساس نمي كند. يك كار ساده ي معمولي چون سيخ به تن كرد به حق است يا نا حق اين يك بچه بازي ساده است. بايد مرد ميدان و دليل و استدلال باشيد. چرا در اين خانقاه ها به صوفي ها گفته مي شود كه با روحانيون تماس نگيريد. چرا؟ از روحانيت مي ترسند. چون مي دانند روحانی با برهان در دهانشان مي زند، از سايه آنها فرار مي كنند. جالب اين جاست که اخيرا يك شگرد جديدی انتخاب کرده اند که به هر جلسه اي كه رفتند بايد سكوت اختيار كنند و صحبت نكنند. آقا مي ايستد آنجا با قيافه نكره خود هيچ نمي گويد سكوت سكوت چرا؟ تا دهان بسته باشيد. چه داند كسي كه گوهر فروش است يا پيله ور . دهان با زكند دو تا كلام حرف بزند او را مي توان شناخت . سكوت ، هيچي نمي گويند تا گندشان در نيايد. اگرمرد ميدان بحث هستيد ؛ استدلال كنيد. دليل بياوريد. چون مهر به دهان زديد دهان باز نمي كنيد، چرا روزه سكوت گرفته ايد. حرف نمي زنيد. « علي يا هو هو يا علي» اين مسخره بازيها چيست ؟ يك سبيل بلند هم برای خودشان ميگذارند که اصلا معلوم نيست دهانشان کجاست جنايت درپوشش شريعت : جنايتي را والله سراغ ندارم كه اينها نكرده باشند. من با كله گنده هايشان بحث كرده ام . خيلي آدمهاي كثيفي هستند. خبر نداريد. يك يا علي مي گويند و هر جنايتي را كه مي خواهند انجام مي دهند . هركثافتي را انجام مي دهند. اسمش را گذاشته اند شريعت ولی آخر كارشان فحشا و بي ناموسي است. جنايت دارند اينها انجام مي دهد. با ناموس مردم . شما خبر نداريد كثيف اند اينها. من مطلع هستم آنقدر به ناموس آنها تجاوز كردند ؛ اين بي شرم ها پست هستند.. با علي علي گفتن و سر تكان دادن به حق شدند . چه دليلي چه برهاني ، چه منطقي مي گوييم آقا صحبت كن. مي گويند ما به سكوت مأموريم. چون مي دانند كه اگر دهان باز كنند با استدلال آنها را مي كوبيم . دهان باز نمي كنند . هوشيارباشيد : جوانان ؛ شما گول نخوريد، اينها از سگ نجس ترند. اينها فرقه اي هستند كه انگلستان آورد. مثل بهائيت ، بابيت ، وهابيت ، هدفشان اين است كه اقتدار اسلامي را بشكنند. بين اين جمع تفرقه ايجاد كنند. يادتان باشد كه صوفي از سگ نجس تر است. اگر يكي از آنها آب خواست، و گفت دارم از بي آبي مي ميرم اگر آب به اين ملعون داديد، ظرف آب را حتما بايد بشوييد و طاهر كنيد. ظرف ؛ نجس مي شود . شك هم ندارد. خدا را به حق پيامبر و اهل بيت قسم مي دهم جاهلان آنها را هدايت بفرمايد و عالم هايشان را از روي زمين محو نمايد. انشاالله |+| نوشته شده توسط ماشاالله اميدوارعسكري در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384 و ساعت 17:50 |
سخنرانی آیت الله توکل جلسه هشتم
سخنراني حضرت آيتالله سيـد رحيـم تـوكل درمسجدجامع اقليد
جلسه هشتم (۸ فروردين ۱۳۸۴ هجري شمسي مصادف با ۱۷ صفر۱۴۲۶ هجريقمري) ! -----------------!-----------------!
خلاصهاي از بحث گذشته: قرار بر اين شد در بحث اين جلسه دو مطلب را مورد بررسي قرار دهيم كه در ادامه بحثهاي شبهاي قبل است . يك مطلب اين بود كه ائمه طاهرين كه مظهر علم خدا هستند، و مظهر قدرت خداي عالم هستندباوجود اينکه مامعتقديم که از همه امور غيب بااطلاع بودند و ازجمله ازاتفاقاتی که قرار بود برای خودشان رخ بدهد ؛ آگاهی داشتند , مثلا از شهادتشان مطلع بودند پس چرا اقدام به اين كار كرده و به ميداني رفتندكه مي دانستند شهيد خواهند شد، اباعبدالله قبل از اينكه به صحنه كربلا برسد اوضاع و ماوقع را كه بنا بود انجام شود براي اصحاب بيان كردند، ائمه مظهر علم خدا هستند ، از آينده كاملا باخبرند يا اينكه اطلاع كامل دارند ، چرا در يك منگنه اي رفتند دريك وادي رفتند كه يقين داشتند كه در اين جا شهيد خواهند شد . حضرت اميرالمومنين (ع) وقتيمی خواستند به مسجد بيايند ازكار ابن ملجم و همه برنامه ها باخبر بودند ، با علم به شهادت چرا اقدام به اين كار كردند ؟ اين يك سوال كه امشب به ياري خدا مورد بررسي قرار خواهيم داد. سوال دوم هم اين است كه وقتي ما درباره ائمه طاهرين آن مقامات را بيان كرديم كه ائمه ما مظهر قدرت خدا هستند. مظهر علم خدا هستند.بعضي از افراد منحرف مثل صوفي ها ، حضرت امير را آنقدر بالا بردند كه با تعبير علي خداست ؛ يك مكتب علي اللهي باز كردند. اينها حرفشان چيست ، مباني شان چيست و مطالبی دررداين افراد در اين جلسه به طور اجمال بيان مي كنيم. قاعده اهم و مهم : اما درباره سوال اول: قاعده اي است به نام قاعده اهم و مهم،برای اين قاعده ؛ دو تعبير ديگر نيز مي آورند: تعبير عنوان و عنوان ثانويه و احكام در ظرف اختيار و احكام در ظرف اضطرار اينها همه يك مطلبند با سه تا تعبير ؛ منتهي ملاك اين است اگر فرماني در ظرف اختيار بود ، عمل به آن احكام مسلما لازم است بايد انجام شود ، فرمان حق تعالي است منتهي اگر در آن ظرف مهم ؛ امر اهمي جلو بيايد كه ازآن امر مهم ، سنگين تر و مهم تر باشد، كه اگر بناست ما عمل به اهم كنيم، عمل به مهم نمي شود كرد . اگر بناست به مهم عمل كنيم عمل به اهم نميشود كرد ، يكي بايد فداي ديگري شود. خوب بالطبع عقل مي گويد بين مهم و مهمتر كه همان اهم است ، به اهم بايد عمل كرد و مهمتر را فداي اهم بايد كرد. اين قاعده ، قاعده عام است، با بحث به عناوين جلو بريم. احكام اين عنوان اوليه رادارند . عمل به احكام در عنوان اوليه لازم الاجراست . اگر يك حكم ثانويه پيش آمد که مهمتر بود ، بايد عمل به او شود تا موقعيت اضطرارازبين برودو حالت عادي شود . وقتي حالت عادی آمدجلو به حكم اوليه عمل مي كنند . به مثال دقت كنيد: من پله پله با مثال بالا مي آيم تا مطلب براي عزيزان كاملا جا بيفتد، كه عمل به مهم ، مهم است اگر اهم در كار نباشد. اگر اهم در كار آمد اين بحث عقلي است كه تمام عقلا ي عالم به آن عمل مي كنند. و احدي از عقلا ء عالم اين موضوع را نا صحيح تلقي نكردند ، به عنوان مثال خوردن گوشت حيوان ميته، مسلماً حرام است . حكم الهي است و بسيار مهم .اگرآدم در شهر است و الحمدالله مي تواند به لقمه حلال دست پيدا كند، خوردن مرغ ميته حرام است ، فرمان الهي است و اين مهم بايد انجام شود. انسان دست به اين مرغ مرده نبايد بزند ، حال اگر همين انسان در بياباني گير كرد غذا مطلقاً ندارد. از گرسنگي دارد مي ميرد كه يك مرغ مرده هم پيدا كرده سردوراهی قرارگرفت که اگر بخواهد مرغ مرده و ميته را نخورد جانش در مقابل مرگ حتمي قرار ميگيرد. اگر بخواهد جان خود را حفظ كند اين مرغ را بايد بخورد بين خوردن مرغ مرده و حفظ جان انسان ؛ امر داير شد يكي بايد فدا شود اگر بناست به اين حكم مهم عمل كنم جانم از دست مي رود، اگر بناست جانم را حفظ كنم، اين ميته را بايد بخورم ، حرام بودن خوردن ميته مهم است و حفظ جان اهم. بين مهم و اهم امر داير شد. مهم فداي اهم شد. اين جا لازم است كه شما مرغ را بخوريد به آن حدي كه از مرگ در بياييد به حدي كه خودت را به يك آبادي برساني در آن آبادي به غذاهاي حلال دست پيدا كني درست است که خوردن گوشت ميته حرام است اما در اينجا خوردن اين حرام واجب است تا آن امر مهم حفظ شود.( توضيح اينكه بعضي ها گمان كرده اند وقتي كه اضطرار پيش آيد حرام خدا حلال مي شود ، مثلا خوردن اين ميته حلال مي شود وديگر، حرام نيست ؛ نه اينگونه نيست ،حرام خدا حرام است وتا قيامت هم حرام خدا حلال نمي شود. خوردن اين حرام واجب است نه اينکه حرام خدا حلال شود، حلال خدا حلال و حرام خدا حرام است الي يوم القيامه. حلال خداحرام نشد و حرام حلال نشده.) براي شما خوردن اين حرام واجب است ، چرا ؟ چون اهمي آمد براي حفظ جان شما. دريك بيابان گير كرده و مطلقا آب نداريد يا يك آب نجس است. يا ظرف شراب است. خوردن آن نجس ، حرام است، اما اگر اين حرام را الان در اين بيابان پر از گرما نخوري خواهي مرد. به آن مقدار كه خطر مرتفع شود بر شما لازم است از اين بخوريد تا به يك آبادي برسيدوآب تميز پيداکنيد ، بين مهم (شرب خمر) و اهم ( حفظ جان) امر دائر شدو مهم فداي اهم مي شود، اين مثال دوم. يك پله بالاتر برويم: حفظ جان شما خيلي مهم است ، اما يك دشمني به خانه شما حمله ور شده قصد سوء به ناموس شما دارد اگر شما به اين دشمن كاري نداشته باشي ناموست در خطر قرار مي گيرد . اگر بخواهي جلو بروي جان شما در خطر است . اگر براي حفظ ناموس از خطر و دفع دشمن ، انسان جلو برود ولو جانش در خطر بيفتند اين جا جان مهم و حفظ ناموس مهم تراست. جان مهم فداي امر مهم تر ميشود. اگر رفتي جلوي ناموست تا در تعرض قرار نگيرد و اگر كشته هم شوي جانت را در راه دينت داده اي و شهيد محسوب مي شوداين صريح روايت است . اكنون بالاتر برويم: خودت و ناموست و همه چيزت در ظرفي قرار گرفته يا اينها بايد محفوظ بماند يا دين خدا بايد محفوظ باشد دشمن به مملكت حمله كرده با قصد نابودي اسلام و نابودي قرآن و دين آمد جلو اسلام در خطر قرار گرفت. آنچه داري بايد فداي دينت كني، حفظ شما مهم ، حفظ ناموست مهم اين مهم بايد عمل به آن شود. اگر اسلام و قرآن و دين در خطر قرار نگرفته باشد ، اما اگر دين خدا در خطر قرار گرفته از اين دو تا يكي بايد فدا شود يا ناموس من فدا شود و دين خدا بماند يا دين خدا فدا شود و من بمانم ؛ اين جا وقتي بين مهم و اهم امرداير شد ، مهم خود را فداي اهم مي كند يك بحث عقلايي است به چند مثال توجه كنيد كه تمام عقلای عالم ؛ منهاي بحث دين ؛ همه اين را پذيرفتند و قبول هم دارند به عنوان مثال گروهی ازنيروهای رزمنده د رميدان جنگ داشتند مي رفتند .يك گروهان ، يك لشكر به ميدان مين برخورد كردند ، اگر بخواهند بنشينند و تك تك مينها خنثي كنند و معبر را باز كنند،زمان مي برددشمن مي بيند حمله مي كند. لشكر را نابود مي كند ،اينجا بارها اتفاق افتاده که عزيزانی ،بخاطر اينکه معبر را باز كنند روي مين مي افتادند مين را منفجر مي كردند معبر را باز می كردند لشكر عبور مي كرد . عوض اينكه يك لشكر مثلا هزار نفر كشته بشوند ده تا روي مين مي افتادند معبر را باز مي كردند. ده تا با هزار تا كدام مهمتر بود. اين بحث عقلايي است . عقل مي گويد ده تاكشته شوند يا هزار تا، امر كه داير شد عقل مي گويد اين ده تا جان عزيز است ولي يك لشكر عزيزتر . اين ده تا فداي اونها و تمام عقلا هر كه هم شنيد هم تعجب كرد و هم تحسين گفت و از اين شجاعت انگشت به دهان شد. آفرين به اينها ، اين طور براي دين خدا جان را نمي شناسند. بالاتر برويم ، چون بحث عقلايي است ؛ محدود به جای خاصی نيست از غير مسلمان ها مثال بزنيم : غيرت ژاپنی : در جنگ جهانی دوم ؛ آمريكا دو تا بمب اتم آمريكا داشت زد به هيروشيما، ناكازاكي چند صد هزارنفر را كشت . ژاپن نمي دانست كه اين فقط دو تا بمب اتم بيشتر ندارد گفت اگر بخواهد جنگ ادامه دار شود به هر شهري يك بمب بزنند كه ژاپن نابود است، تسليم شد. بعضي از خلبانهاي ژاپني كه اهل غيرت بودند وقتی که ارتش ژاپن تسليم شد اينها بر هواپيما سوار شدند رفتند بالا با سرعت زياد هواپيمايشان را به ناوهای آمريکايي مي زدند و ناوها را منفجر مي كردند و تمام غيرتمندان عالم گفتند آفرين برشما كه تن به ظلم نداديد و توي دهن ظالم زديد خوب اين كار استشهادي است انتهاري جان را فدا كردند تا پوزه دشمن را به خاك بمالند. احدي از سربازان غيرتمند عالم ولو غير مسلمان اين كار را تقبيح نكرد. نگفت چرا شما جان خودت را به خطر انداختي، يك بحث غيرتي است. بحث حيثيتي است. بحث آبرويي است همين اسرائيل ملعون ؛ چرا هي عقب نشيني مي كند. هي عقب نشيني تاآنجاکه درخوداسرايل هم ،آنقدر وحشت او را گرفت كه دور تا دور خودش را ديوار زده تا كسي نيايد داخل ؛ همان كسيكه به دنيا من من مي كرد و شعار نيل تا فرات را سرميداد . آنقدر ضربه خورده عقب عقب رفته ، كشته داده عقب رفته ،حتي در شهرهای خودش هم امنيت ندارد، دور تا دور را ديوار زده از ترس ؛ اين بخاطر چيست ؟ بچه هاي لبنان استشهادي عمل كردند به خودشان نارنجك بستند و رفتند آنها را منفجر كردند. آنقدر آنها را وحشت فرا گرفته كه الان مدت مديدي است كه سرباران اسرائيلی حاضرند به عنوان تمرد از فرماندهي به زندان بيفتد،اما توي خيابانها پيدايشان نشود . هر بچه اي از كنارآنها عبور ميکند وحشت مي كنندكه نكند اين استشهادي باشد ، بمب بسته باشد بخواهد ما را منفجر كند. اين رعب را كي به دل اينها انداخت . همان اسرائيل كه سران شيوخ كثيف عرب دربرابراو زانوي عجز زمين زدند يك جوان حزب الله آن چنان توي دهن آنها زده است که درخانه هايشان هم مي ترسند راه بروند . يك جواني بيايد بخواهد نارنجك به خودش ببندد برود اسرائيل ده تا را نابود كند خودش هم نابود بشود تا به دل دشمن رعب بيندازد . درست است که حفظ جان واجب است اما اينجا ؛ رعب انداختن دردل دشمن ؛ نابود کردن دشمن ؛ ازحفظ جان واجب تر است . برگرديم به سراغ موضوع بحث خودمان : ائمه نور چشمان ما. تاج سر ما همه چيز ما . اگر امام ببيند دين خدا در خطر قرار گرفته است ، چه بايد بکند ؟ مطلب را بازتركنيم. اهميت عترت : پيامبر اكرم (ص) درآن خطبه هاي آخر عمرشان فرمودند : « اني تاركم فيكم الثقلين كتاب الله و عترتي» من در بين شما دو امانت را به يادگار گذاشتم ، قرآن شريف با عترت من « ان تمسكتم » اگر به هر دو چنگ بزني «لم تضلوا ايدا...» هرگز گمراه نخواهيد شد. خوب حالا كتاب الله بر عترتي مقدم شد. فرمودندكتاب الله وعترتي اين تقدم بخاطرچيست ؟ آياآقا همين جور فرمودند يا كتاب الله اول بيايد، يا عترتي بعد بيايد. نه ؛ كلام كلام پيغمبر است ، كلام وحي است . « وما ينطق عن الهوي ان هوالا وحی بوحي » خدا دارد صحبت مي كند از حلقوم پيغمبر اكرم در اين تقدم عنايتي است. تقدم ، تقدم شرافتي است. و لذا در روايت دارد ، قرآن ثقل اكبر است و عترت ثقل اصغر و هر كجا ثقل اكبر در خطر قرار گرفت بايد ثقل اصغر آن را حفظ كند ، به هر بهايي که باشد ، يك بار بها به اين است كه 25 سال تمام علي ابن ابيطالب(ع) سكوت كند تا ثقل اكبر بماند ، يكبار حفظ ثقل اكبر به اين است كه با دشمن صلح شود ، امام حسن مجتبي(ع) صلح مي كند يكبار حفظ نقل اكبر به اين است كه خونها ريخته شود، اباعبدالله (ع) سر از بدن جدا بشود، اين كار را اباعبدالله(ع) انجام ميدهد، يكبار به اين است كه طرف با دشمن در نيفتد، سكوت كند ائمه ما سكوت مي كنند . در يك قالب كلي مهم اين است که ثقل اكبر چگونه محفوظ مي ماند به صبر و سكوت به صلح ، به جنگ به هرچه که لازم شد ، همان راانجام می دهند . آن چه را كه موجب حفظ ثقل اكبر است، ثقل اصغر بايد بر همان كار انجام دهد ديگر فرق نمي كند سكوت كند يا به جنگ برود. هيچ فرق نميكند ، وقتی اين قاعده اهم و مهم بيايد جلو ، باوجود اينکه ائمه ما هستند ، نور چشمان ما هستند كه جان همه ما فداي آنها ، وقتي ببينند اهم كه دين خدا است، در خطر قرار گرفته خود را فداي دين خدا مي كنند . فداي مهم در قبال اهم اين ملاك بود . علی(ع) ؛ مأموربه صبر بخاطر حفظ اصل دين : به اين مثال توجه كنيد ، ديشب اين مثال را زدم ، الآن هم بگويم به فاطمه زهرا آن كافر ملعون سيلي زد، آمد به منزل ؛ روسري يا چادر از سر نمي گيرد. حضرت امير (ع) مي فرمايد زهرا جان ، چرا از علي حجاب مي كني ؟ رفتند جلو مقنعه را كنار زدند ديدند يك طرف چهره زهرا(س) كبود است ،گفت : علي تاتو باشي چرا من راسيلي بزنند ؟ علي بلند شد عمامه زرد كه نشانه غضب آقا بود به سر گذاشت ذوالفقار بدست گرفت گفت زهرا جان دستان خيبر كن علي از كار نيفتاده ، انتقامت را مي گيرم. آمد جلودر،صداي اذان بلند شده فرمود : زهرا جان علي همان علي خيبر كن است، اما اگر بناست نام پدرت پيغمبر، در اين مأذنه بماند بايد صبر كني ؛ مهم فداي اهم. علی(ع) ؛ قله رفيع صبر : حالا اهل غيرت دقت كنند حضرت امير(ع) يك مرگ دارد يك شهادت . شهادت علي (ع) 21 ماه مبارك رمضان بود ومرگ علي (ع) در كوچه بود وقتي مقابل چشمان علي زهرايش را مي زدند . والله علي سوخت تمام وجودش، زهرا را زدند علي سكوت كرد بين در و ديوار قرار دادند علي سكوت كرد ، وقتي بين در و ديوار زهرا را با آن شدت و حدت زدند ،علي آمد اين ملعون را گرفت بر بالا كوباند زمين گفت فلاني اگر از پيغمبر مامور به صبر نبودم جوابت را مي دادم، تا اين ملعون شنيد علي مأمور به صبر است گفت طناب بياوريد علي را ببنديد، زهرا را زدند، زهرا را كشتند سيلي زدند، تازيانه ، همه كار كردند اين اول مظلوم عالم سوخت و سكوت كرد . تا به كجا رسيد زهرا را شبانه دفن كردند . فردا صبح ، آنها که فاطمه زهرا(س) رابه شهادت رسانده بودند ، راه افتادند تا بر بدن زهرا نماز بخوانند گفتند كار زهرا ديشب تمام شد و علي او را دفن كرد و كار تمام شد، تا گفتند، آن ملعون گفت مي رويم در بقيع تمام قبرها را سرش را باز مي كنيم بايد بدن زهرا بيايد بيرون . اولي بايد بر اين بدن نماز بخواند بعدا دفن شود. گفتند يا علي دارند مي روند قبرستان بقيع قبرها را بشكفند. علي بلند شد ، عمامه زرد بر سر گذاشت ذوالفقار گرفت آمد بقيع يک خط روی زمين كشيد وفرمود : به همان خدايي كه جان علي در قبضه قدرت اوست از اين خط يك نفر پا اين طرف بگذارد يا يك كلنگ بزمين بخورد والله از دم همه شما را مي زنم يكي را باقي را نمي گذارم. ديدند نه. آن علي (ع) مامور به صبر الان مامور به شمشير است گورشان را گم كردند . سوال ؟؟ چرا بر اينكه مخفي بودن قبر سند بر مظلوميت علي است، مخفي بودن قبرحضرت زهرا (س) حفظ تشيع است. دين بايد بماند ما با بعضي ازسني ها بحث مي كنيم . پيغمبر آيا دختري به نام زهرا داشت يا نه. مي گويند آري زهرا مقامش بالا بود يا نه مي گويند آري زهرا از دار دنيا رفت قبرش كجاست. مي گويند احتمالي است خانه خود . بقيع بين منبر و محراب ، سوال مي كنيم اگر زهرا به طوري عادي از دنيا رفت چرا محل قبر مخفي است ؟ همين سوال است چرا مخفي است؟ مخفي بودن قبر سند بر مظلوميت علي بن ابيطالب است و اين بايد در تاريخ بماند. شيعه به حق است چون قبر زهرا پنهان است حق علي را گرفتند ، چون قبر زهرا مخفي است حق با علي بود چون زهرا قبرش مخفي است. اين بايد در تاريخ بماند از اين جهت مهم فداي اهم مي شود . يكبار زهرا بايد كشته شود تا اهم بماند يكبار علي بايد شمشير بدست بگيرد تا اهم بماند و اين ، راز قيام اهل بيت يا سكوت آنها ست . دلايل رد صوفيان : اول روايت دارد كه در «الصوفي النجس من الكلب» صوفي از سگ نجستر است. روايت دارد كه خداوند حيواني از سگ نجس تر نيافريده است و صوفي از سگ نجس تر است. روايت ديگری ازامام رضا(ع) است که مي فرمايند : اگر در نزد كسي از صوفي گري صحبتي به ميان بيايد واو با قلب و زبان هر دو ابراز تنفر و انزجار نكند از ما اهل بيت نيست . بعضي ها از دل ابراز انزجار مي كنند . اقا چه فرموده است، « و من ينكره ُ بقلبي و لسانه» هم بايد در دل ابراز انزجار كنيم و هم ابراز كنيم. ظاهرکني تنفرت را ؛ اگر با قلب و زبانت با هم ابراز تنفر نكردي از ما اهل بيت نيستي. موضوع خيلي مهم و سنگين است اين صوفي ها تمام حرفهايشان بر روي چند محور است. مطلب اولشان اين است كه مي گويند علي خداست وقتي كلام علي مي آيد يك كله تكان مي دهند و مي گويند هويا علي. و اين كفر است. هو خداست و اين غير يا علي است و يا علي غير يا هو است و يا هو شعار صوفي هاست. دربعضی جاها ، مثل روی ماشين ها یا مغازه ها ديده مي شود که اين عبارت رانوشته اند « هو ياعلی » اين بايد پاك شود. هو يا علي كفر است. غلط است. هو يا علي علي خداست.دوم : مي آيند افراد را از مسجد مي كشند . به خانقاه مي برند جداي از مسجد به خانقاه مي برند آنجا هر كار كه بخواهند بكنند . سوم اينکه مي گويند : ما يك قطبي داريم هر چه آن قطب بگويد براي ما ملاك است و براي ما ؛ آن قطب عزيز است و هر چه بگويد ما مي گوييم چشم. آيا اين قطب شما نماز مي خواند يا نه مي گويند : قطب ما چون به مقصد رسيد و مستقل شده ؛ وصل شده است وديگر نماز نمي خواند آنها كه نرسيده اند بايد نماز بخوانند و اين رسيده ديگر به نماز احتياج ندارد ، چهارم مي گويند شماها اگر بناست عبادت كنيد در عبادت كردن هايتان اگر آمادگي براي عبادت پيدا كرديد عبادت كنيد . اگر آماده نيستيد صبر كنيد تا جناب قطب به شما دستور عبادت بدهند. بعد عبادت كنيد . بايد آماده شويد اين چهار تا حرفهايشان يك بعد پنجمي هم دارد و آن اين است كه با روحانيت تماس نگيرد. و چون مي دانند روحانيت پته شان را روي آب مي ريزند. بعضی می پرسند : اينها اگر ناحق هستند چرا كارهاي خارق العاده دارند ؟ سيخ فرو مي كنند اين طرف دهنشان ، ازآن طرف بيرون مي آيد . با سيخ به دهان فرو مي كنند اين طرف چانه آن طرف بيرون مي آيد . اين بچه بازيها ؛ اين ها چيست ما تك تك را جواب مي دهيم شايد بقيه به آينده موكول شود. علی ؛ خدا نيست : آن جمله اول علي خداست اين چرنديات را كه دارند مي گويند جواب اين خيلي واضح است. چطور علي خداست كه ابن ملجم فرق آقا را دو نيم كرد. مگر علي شهيد نشد، مگر علي كشته نشد، مگر آقا را دفن نكردند. چطور علي خداست كه فرق او را دو نيم كردند . يك بنده خدايي بود داشت فضائل حضرت امير مي خواند ، خواند و خواند يک مرتبه داغ كرد و گفت: علي خدا، خدا علي ، علي خدا ، خدا علي . يك غلام داشت خيلي زرنگ بوده گفت كه آقا همه حرفهايت درست، اگر شمشير ابن ملجم نبود، وقتي شمشير بيايد و فرق علي را دو نيم كند كه ديگر خدا نيست . جدای ازاين دليل ؛ شما به ناله هاي خود علي ابن ابيطالب (ع) نگاه کنيد ؛ به دعاي كميل نگاه كنيد . علي با چه زباني با خدا صحبت مي كند با چه اشك و آهي با خدا صحبت مي كند. راوي مي گويد من در مسجد بودم ديدم در دل شب ؛ درب مسجد باز شد آقا با چه سوزي با چه اشكي آمد داخل مسجد . اينقدر اين ناله سوزناك بود كه از سوز اين ناله بلند شديم . كيست دارد اين طور ناله مي كند! وقتي آقا آمد داخل دست به ديوار مسجد « الهي ضيفك بابك» خدايا مهمان تو دم درت آمده، يك فرم مي ايد جلو. خدايا كيه، ديدم حضرت امير است. گفتم : علي جان شما اين طور ناله. گفت: « آه مِن فلهِ ذاتِ و بُعدِ سفر و عليهم ...» آه بر علي كه دست علي خالي است. سفر طولاني قيامت به دنبال دارد ، بناست بر خداي عالم وارد شوم پس اين گريه ها مال كي بود، ؟ اين ناله ها مال كي بود؟ ايراد دوم صوفيان ؛ جداکردن مردم ازمسجد ، خانه خدا اينها آمدند يك خانقاه ساختنددر شيراز و جاهاي ديگرهم دارند و در دزفول يك دعوايي بپا شد که آنها می خواستند خانقاه بسازند . يك عده مي گويند، نه . يك عده مي گويند بله . در دزفول دعواست. حالا جاي ديگر ساختند. اينها اول يك خانقاه مي سازند و مردم را از مسجد به خانقاه مي برند. اولين سوال، اگر شما پيرو علي بن ابي طالب (ع) و ائمه هستيد، چرا از خانه خدا مردم را بيرون كشيديد؟ مگر روايت ندارد كه « ان بيوتي في الارض المساجد» خانه هاي من در زمين مساجد هستند ؟ چرا همه را از مسجد بيرون آورديد؟ علي (ع) کجا به جداکردن مردم ازمسجد رضايت مي دهد ؟ چرا مردم را از مسجد و سنگر آورديد، جاي ديگر برديد. مسجد عزيز است. چرا ! مسجد سنگر است. آدم توي سنگر؛ دشمن را مي زند از سنگر كه بيرون آمد؛ هدف قرار مي گيرد. مردم را از مسجد بيرون مي آورند به جاي ديگر مي برند از سنگر كه آمد بيرون ، راحت شكار مي شود ، اگر ، هدفها و مباني شما با اسلام يكي است، به حق مسلمانيد به قول خودتان ؛ مسلمانان رده بالا هستيد چرا مسجد را ترك كرديد؟ پيغمبر دركجا نماز مي خواند؟ برنامه های ايشان چه بود ؟ اشكال سوم اين بود كه آقا ! قطب ما رسيده به مقصد،ديگر به نماز نياز ندارد خاطره : زمان جنگ در طرفهاي سر پل ذهاب آن جا بودم ، دو لشكر آنجا بود ،يك جاي خيلي عالي بود اما مسجد خلوت بود ، مي گفتم چرا اين مسجد خلوت است؟ گفتند: اينجا چند تا الحقي ها هستند كه نماز خواندن را مسخره مي كنند. گفتم عجب اينها كي هستند، جلسه اي شد و آنها آمدند، يكي از اين كله گنده ها آمد و گفت بله ما الحقي هستيم و قطب ما مي گويد نماز نخوانيد و يا بايد انسان نماز بخواند كه برسد وقتي كه رسيد، ديگر نماز نياز نيست . ديدم خيلي توپش پر است، درجه دار هم بود، توي ارتش اونجا هم خيلي برو و بيا داشت . ديدم خيلي توپش پر است، آدم بايد بعضي ها را با استدلال محكوم كند ، بعضي ها استدلال سرشان نمي شود ، آدم بايد از راه ديگر بيايد جلو ، بعضي ها احمقند. بعضي ها سوپر احمقند. اين از نوع دوم بود، ديدم اصلا حاليش نيست. گفتم يك سوال به اين سوال خوب دقت كنيد. اين سوال را به خوبي در ذهن بسپاريد، قطب شما بالاتر است يا امير المومنين ؟ گفت : علي (ع) بالاتر است. قطب ما نوكر علي است. جانم فداي علي، علي بالاتر است. گفتم كه علي كجا كشته شد. گفت: مسجد. گفتم: در چه حالي؟ گفت: در نماز گفتم : پس علي نرسيد كه نماز مي خواند . قطب رسيد كه نماز نمي خواند، درست است!. به فكرفرو رفت و گفت: فردا از قطبم اين سوال را مي كنم اگر بناست آدم برسد ديگر نماز نياز نيست چرا علي تا دم آخر نماز مي خواند ؟ بايد بروم بپرسم فردا جواب مي آورم . رفت كه بپرسد . نكته چهارم اين بود كه تا آماده نشويم نماز نخوانيم . يکي از همين افراد ، يك قطبي داشت از كرج آمد، چند روزي مهمان اين آقا بود، نماز نمي خواند، چرا چون قطب ما گفته تا آمادگي براي نماز پيدا نكرديد، براي عبادت آماده نشدي نماز نخوانيد. چند سوال دارم به اين سوالها دقت كنيد. سوال اول، خداوند عالم كه فرمودند: اقيمو الصلواه ، نماز بخوان» آيا قيدي را هم آوردند (اگر آماده نيستيد نماز نخوانيد) . آيا در كلام خدا قيد دارد يا اقيموا الصلواه مطلق است ، آماده باشيم يا نباشيم. نماز را بايد بخوانيم در كلام خدا قيد ندارد . اين يك . دوم ، حالا آمد و كسي تا آخر عمرآماده نشد نبايد نماز بخواند. اين اشكال دوم. اشكال سوم ، آمادگي به چه چيزي مي گويند ، انواع حال مردم مختلف است. به چه مي گويند آمادگي ؟! صد تا آدم صد جور آمادگي دارند، ملاك آمادگي چيست ؟ سوال چهارم : اگر ملاكي از آمادگي ، به دست دادند صحت اين ملاك چيست؟ به فرض گفته اگر اين حالت ، حالت آمادگي است صحت اين ملاك به چه نكته اي است ؟ به چه مبنايي ؟ سوال پنجم: آيا اين آمادگي فقط در عبادت است يا در اعتقادات هم هست. حالا انساني حق را نپذيرفت . آمادگی براي قبول حق ندارد . فقط در عبادت است يا در اعتقادات هم هست. كدام يك ، اين همه سوالات ما هست در اين قضيه. حالا ان شاءالله آن نكته آخر را هم بحث خواهيم کردكه اگر اينها ناحق هستند چرا سيخ به چانه شان مي كنند. آن طرف چانه اشان بيرون مي آورند ؟ پس دربدنشان كارد فرو مي كنند و عكس هم مي گيرند. احساس دردي هم ندارند . اين چيست ؟ يك جمله كوتاه ، از اين بگوييم واگرفرصتي باقي بوددرادامه مطالب ، توضيحات بيشتری ارائه خواهيم کرد : اينها هنر نيست . اين سيخي را كه اينها از اين طرف فرو مي كنند از آن طرف بيرون مي آورند يك آمپول بي حسي هم همين كار را انجام مي دهد. همه كاربه يك آمپول بي حسي بند است. اگر حقانيت به اين است كه چون سيخ فرو مي كنند درد احساس نمي كنند يك آمپول بي حسي هم همين كار را انجام مي دهد. اين استدلال منطقی است!!! اين برهان حق شد ؟ شما يك آمپول بي حسي به دندان مي زنيدو دندان را مي كشيد. هيچي حس نمي كنيد. خدايا صوفيها را از عالم ريشه كن بفرما . خدايا به همه آنها جنون گاوي عنايت بفرما. |+| نوشته شده توسط ماشاالله اميدوارعسكري در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384 و ساعت 17:48 |
سخنرانی آیت الله توکل - جلسه هفتم
متن سخنراني حضرت آيتالله سيـد رحيـم تـوكل درمسجدجامع اقليد
جلسه هفتم (هفتم فروردين 1384 هجري شمسي مصادف باپانزدهم صفر1426 هجريقمري) ! -----------------!-----------------!
ü خلاصهاي از بحث گذشته:
خلاصه بحثهاي گذشتهي مادربارهي احسن اعمال اين بود كه معرفت ائمهطاهرين صلواتاللهعليهم اجمعين ،ازاعمال احسني است كه اگرما ،جان خودمان راطيّب وطاهر كنيم وبتوانيم باطهارت نفس ،جان خودمان راآنگونه بسازيم كه گوهرمعرفت اهل بيت (ع)،به باطن ما ،راه پيداكند ،انصافاً كارعظيمي انجام دادهايم زيراائمه طاهرين ،مظاهرصفاتِ جمال وجلال خداوند تبارك وتعالي هستند ،اينها ، آيينه خدانمايي هستند كه اگرما ،به صفات ائمه نگاه كنيم ،به صفات حقتعالي ،پي خواهيم برد .
دونكتهي مهم ديگررانيزدررابطه بااهل بيت درجلسات گذشته عرض كرديم وآن دونكته هم اينها بودند :
نكته اول قدرت الهيه اهل بيت بود ،يعني اينكه آن بزرگواران ،هركاري كه ارادهي انجام دادنش راداشته باشند ،توان قدرتي آن درايشان موجود است . ايشان ،از73 اسم اعظم الهي ، هفتادودواسم راداراميباشند وتنهايك اسم ازاسامي اعظم الهي ،برايشان پوشيده است كه به مدد آن اسامي ،قدرت برهركاري دارند (1 )
نكته دوم نيز بحث واسطهي فيض بودن اهل بيت است كه ايشان ،بين خداوند فيّاض وعالمي كه مستفيض وفيض گيرنده است ،واسطه هستند ،به صراحتِ روايات ،تمام فيوضات ،ازمبدأ فيّاض عالَم ، به كانال اهل بيت وارد وازآنجا به تمام عالم صادرميشود . چــــراآنــهـــا ؟
درآغاز بحث ، تذكرچندنكته وپاسخ به چند سؤال رالازم ميدانيم : 1-يكي ازسؤالاتي كه مشاهده ميشود براي بسياري ازعزيزان وجوددارد اين است كه علت اين مقاماتي كه خداوند تبارك وتعالي به اهل بيت عنايت فرموده است چيست ؟حتي ممكن است اين مطلب نيز به ذهن بسياري خطوركند كه اگرخداوند عالَم ،به ما هم اين مقامات را ميداد ،ما هم مثل آنها ميشديم،ميگوينداگرخداماراهم علي ميكرد ،ماهم آن مقامات راپيداميكرديم ،به قول شاعر: فيض روحالقدس ار باز مدد فرمايد ديگران هم بكنند آنچه مسيحاميكرد
چرابعضي انبياءشدند ،بعضي نشدند ؟چرابرخي امام شدند ،ديگران آدم عادي شدند ؟ علت انتخاب آن افراد به رسالت ،آن افراد به امامت ،علت انتخاب عدهاي به عنوان نبيالله ، ائمه به عنوان حجتالله چه بود ؟ نكتهاي كه دررابطه باهمين سؤال وجودداردودرمباحث جلسات قبل هم عرض شد اين كه گفتيم ، پيامبر اكرم ،پيامبر بدنياآمد ، علي (ع) اما مبدنيا آمد ،باتوجه به اين مطلب كه درجلسات قبل عرض كرديم ،سؤال فوق به ذهن متبادر ميشود كه چرا ما ،مانند آنا ن بدنيا نيامديم كه مانند آنان بشويم ؟ 1- گفته شد كه حضرت عيسي (علي نبينا وآله وعليه السلام)به مدد يك اسم ازآن اسامي ،آن همه معجزات راداشت براي پاسخ به اين سؤال ،ابتدا بايد مقدمهاي رامورد توجه قراردهيم تا پاسخ ،برايمان قابل هضمتر بشود . تفاوتهاي خداوندباما :
ماانسانها ،باحقتعالي تفاوتهاي زيادي داريم ،ازجمله اين تفاوتها ،يكي اين است كه ما ، درقيد زمان ومكانيم ، درقيد مكانيم يعني اين كه ما ،درهرمكان ومحلّي كه باشيم ،آن مكان مارامقيّد ميسازد ودرهمان لحظه ،نميتوانيم درمكان ديگري باشيم ،اگراين لحظه ،اينجا هستيم ،درهمين لحظه نميتوانيم درهيچجاي ديگري باشيم . درقيدزمان هستيم يعني اينكه مادرهرآن ولحظهاي ، درهمان آن ولحظه قرار داريم و نميتوانيم درآن ولحظهي ديگري قراربگيريم وچون همان آن ولحظه ،ظرف زماني مااست ، ازآينده بيخبريم ،فرداچه خواهد شد ؟ يكساعت بعد چه خواهد شد ؟ حتي يك دقديقه يا يك ثانيه بعد چه خواهد شد ؟خبرنداريم چون درآن نيستيم ،اما وقتي كه درآن قرارگرفتيم ،باخبرميشويم اما بازهم ،ازآيندهي ديگري بيخبرميمانيم . پس همهي ما ،درقيد زمان ومكان ودرو.اقع ، محدود به زمان ومكان هستيم . اما خداوند تبارك وتعالي ،اينگونه نيست ،اونه محدود به زمان است نه محدود به مكان ،او خالق زمانةا ومكانها است بنابراين ،خودش درآن محدوديتها قرارنميگيرد و چون اين محدوديتهابرايش وجودندارد ،به كلِّ زمان احاطه دارد ،خداوند عالَم ،درهمين لحظه ،الان راميبيند ، يك ميلياردسال قبل راهم ميبينهد ،صدميلياردسال آينده را هم ميبيند وخبردارد ،چرا ؟ چون محدو.د به زمان نيست واحاطه برزمان دارد . من كه الان ازدين دَم ميزنم ،ازده سال آينده خودم خبرندارم كه آيا باهمين عقيده وتفكرات خواهم بود يانه ؟ ولي خداوند تبارك وتعالي ، ازگذشته ي من خبردارد ،ازحالِ من خبردارد ،ازآيندهي من هم بااطلاع است كه من چگونه آدمي خواهم بود . تفاوت عملكردها :
باتوجه به اين مقدمه ، درروايات هم آمده است كه خداوند ميفرمايد :من ازاول خلقت ،تا دامنهي قيامت ،درهمهي انسانهايي كه قراراست به عالم هستي بيايند ،درهمه نگاه كردم كه اگربه همه عقل بدهم،به همه اختياربدهم ،براي همه حجت راتمام كنم،چه كساني بهترعمل خواهند كرد ؟ آنهايي راكه ديدم بهتر عمل ميكنند رابرديگران انتخاب كردم . پس بااين بيان ،اگرپيامبري ، پيامبرشد ، خداوند ،اوراديد ،من راهم ديد ،اوعقل دارد ،من هم دارم ،اواختياردارد،من هم دارم ، براوحجت راتمام كرد ، برمن هم همينطور ،حالا عملكردهاي ماراهم درآينده با آن علم الهي كه داشت مشاهده وباهم مقايسه كرد ،ديد عملكرداوبهتر است ، پس كسي بيخودوبيجهت ،پيغمبرياامام نشد ،اصلاً كارعبث وبيهوده وبيدليل درذات الهي راه ندارد چون اوحكيم است پس همهي كارهايش براساس حكمت است ، اگردرادعيه هم دقت كنيم ،دربعضي ارآنها ، همكين معنا ومطلب آمده است ،مثلاًدردعاي ندبه داريم « وَشَرَطْتَ عَلَيْهِمُالزُّهْدْ في دَرَجاتِ هذِهِالدُّنْيَاالدَّنيَّه » ‹ خدايا ، توباائمه شرط كردي كه دراين دنياي فاني ،دل به دنيانبندند ›آنهاهم باتوشرط كردند كه اين كارراخواهندكرد « وَعَلِمْتَ مِنْهُمُالْوَفاءَ بِهْ » وتوميدانستي كه اينها، به اين شرذط وفاميكنند وپاي شرط ، ميايستند ،به تكليفت عمل ميكنندوبه اين دنيا ،دل نميبندند ،وقتي درعلمت ،عمل آنها راديدي ،« فَقَبِلْتَهُمْ» پس ازآنها قبول كردي « فَقَرَّبْتَهُمْ » وبعد ، آنهارامقرَّب كردي . پس اين مراحل طي شد : اول بااينها شرط كرد دوم آنهاباخداوندشرط كردند كه پاي آن شرط الهي بايستند سوم با علمت ميدانستي كه اينها ، به شرطي كه بستهاند ،عمل ميكنند چهارم ازاينها قبول كردي ،حالا عزيزشان كردي ، عزّتشان دادي « فَقَبِلْتَهُمْ وَقَرَّبْتَهُمْوَقَدَّمْتَ لَهُمَالذِّكْرَالْعَلي وَالثّْناءَ الْجَليّ » خوب ، خداوند تبارك وتعالي در آن ديد الهي بينهايت ، آنهاراديد ،ماراهم ديد ،آنهارابرگزيد اما اين قسمت ابتدايي كاراست ،كسي كه ميخواهد حجت خدا بشود ،ميخواهد جامعه بشري را رهبري كند ،نياز به ابزار دارد ،اين ابزارچيست ؟ ابزاررهبري جامعه بشري :
يكي ازابزارهايي كه خداوندبه اينها ميدهد ،علم الهيه است ،وقتي اين افراد با علم الهي وبا قدرت اعجازي كه خداوندبه آنه داده است ، به انسانها ثابت كردند كه ماباشما تفاوت داريم ،ما حجت خداهستيم ،بااعجاز، اعلام كردند رسولالله هستند ، حجتالله هستند ،حاالا نياز به قدرت الهي دارند ،نياز به علم الهي دارند تا بتوانند جامعه راهدايت كنند . اينها (علم الهي ،اعجاز ،قدرت الهي و… ابزارهايي هستند كه خداوند به عنوان ابزاررهبري و هدايت جامعه بشري دراختيار اولياءخودش قرارميدهد . يك مثال :
فرض كنيد شما يك معلم باسابقه هستيد ، استادي كه سالهاي طولاني رادركلاسهاي درس گذرانده وتجربه ساالها كلاسداري راداريد ،با همه تيپ بچهها ،بااخلاقيات و باخصوصيات همه تيپ دانشاموزآشناهستيد ، سال جديد ميرويد سركلالس ،يك نگاه به بچههايي كه سركلاس نشستةاند مياندازيد ،يكي راانتخاب ميكنيد ميگوييد : شما ،بياييد بيرون ، اوراميآوريد جلوي كلاس وبه دانشآموزان ميگوييد :«بچهها ، اين مبصر كلاس است ،ازامروز ،وقتي من نباشم ،ايشان كلاس رااداره ميكند » يكي ميگويد :‹ آقاي معلم ،آقاي استاد ،چرااين فردراانتخاب كرديد ؟› ميگوييد :« بنده سالها تجربه دارم ،بيشتراز20 سال سابقه معلمي دارم ،بايك نگاه ميفهمهم هركدام ازاين بچهها ،به قول معروف ، چندمرده حلاجند ،باشناخت ،باتجربه ،ايشان راانتخاب كردم › خوب ، حالا مبصرراكه انتخاب كرديد ،به اوابزارهايي براي اداره كلاس ميدهيد ،به اوقدرت واختياراتي ميدهيد ،چيزهايي رابه او ميگوييد كه به دانشآموزان ديگر نميگوييد ،اگراينطورنباشدكه اومبصر نيست ،اگرمبصري انتخاب كنيد وبه اوهيچ قدرت واختياري ندهيد كه اوكاري نميتواند انجام بدهد و شماهم نميتوانيد از او انتظار انجام هيچكاري داشته باشيد . مسئوليت = قدرت واختيارات
اصولاً دادن مسئوليتبايستي همراه با اعطاي برخي اختيارات وقدرتها باشد ،به شما بگويند رئيس فلان اداره باش ،اما هيچ اطلاعاتي دراختيارت نميگذاريم ،اجازه انجام هيچ كاري نداري ،هيچ كسي هم به حرفت نيست ،هيچ فرقي باديگران نداري و….. قبول ميكنيد ؟ اگرخداوندهم كسي را پيامبر ياامام كرد ، به او ابزارها ووسايلي ميدهد كه بتواند كارش راانجام دهد . يك نمونه :
گفتند درمدينه ،يك نفرادعاي پيامبري كرده ،يك نفرگفت :« من ميروم اين فردي راكه ادعاي پيغمبري كرده راميكشم ميآيم تا همه بفهمنددروغ ميگويد » راه افتاد آمد مدينه ،بين راه پيمابر مُكَرَّم اسلام (ص) راديد . سؤال كرد :« توميگويي من پيامبرم؟» فرمودند « بله » ميخواست پيامبرراباسؤالاتي سرگرم كند تا درفرصت مناسبي ضربهاش رابزند ، گفت :« كي گفته ؟» پيامبر فرمودند :« ميخواهي به توبگويم ازخانه كه حركت كردي تااينجا كه به من رسيدي چه ديدهاي وچه اتفاقاتي برايت افتاده است ؟ » گفت:« بگوببينم !» فرمودند:« درفلان ده كه بودي اينطور شد ،درفلان مسير كه ميآمدي فلان چيزراديدي ، درلان نقطه كه بودي اين اتفاق افتاد ، » همه راپشت سرهم برايش گفتند . مرد به فكرفرورفت ، گفت :« شمااينهاراازكجاميداني؟ انگارتمام راه ،همراه من بودهاي » فرمودند :« درفلان نقطه بيابان كه بودي ،سوسماري راگرفتي ،داخل كيسهات انداختي هروقت گرسنهات شد بخوري » گفت:« بله » فرمودند :« سوسماررابيرون بياور » گفت:« اگردركيسه رابازكردم ،س.سمارفراركردچه؟!» فرمودند :« هم پولش راميدهم ،هم ميفهمي من پيامبر نيستم » مردقبول كرد ،دركيسه راباز كرد ،سوسمارافتادروي زمين ،پيامبرروكردند به سوسمار فرمودند :« بگو من كي هستم ؟! » سوسمارروي درپايش بلند شد گفت :« اَشْهَدُاَنْلااِلهَ اِلَّاالله وَاَشْهَدُاَنَّكَ مُحَمَّدً رَسُولُ الله » مرعرب قبول كرد ، كفت:« آقا دهان مارابستي ، اگرپيغمبرنبودي كه سوسماربه عربي حرف نميزد ،آقا من آمدم شمارابكشم ، امّاتوبه حق بودي ،مااشتباه ميكرديم » اين فقط يك نمونه است ،اگربناست پيامبرباشد به ابزارنيازدارد . يك سؤال :
گفتيم كه انبياء واولياء ،برگزيدگان خداوندتبارك وتعالي هستند ، خداوند هم به اقتضاي مسئوليتي كه به آنهنا داده است ،اختيارات وقدرتهاييرانيز به ايشان عنايت فرموده است ،خوب ، بااين حساب ،پس چرا مادرتاريخ ميخوانيم كه مثلاً شمر ( لعنهالله عليه ) آن جسارتهارابه حضرت اباعبدالله (عليهالسلام )كرد ،يابه علي (ع) آن جسارتهاراميكنند وآن حضرت ازآن قدرت الهي استفاده نميكند ، اين امام كه ولي خداست ،همه عالم تحت اراده اوست ،اگريك اشاره بكند همه نابود ميشوند ، پس چرااينطور تحت انواع فشارها وستمها قرارميگيرد و هيچ مقابلهاي نميكند ؟ پاسخ اين است كه اگركسي جايي ، قدرتي داشت اما از قدرت خوداستفاده نكرد ،دليل بر نداشتن آن قدرت نيست ،اگركسي اعمال قدرت نكرد ،دال براين نيست كه قدرت نداشته است . نمونههاي اعمال قدرت الهي :
مادرتاريخ نمونههايي داريم كه خداوند تبارك وتعالي گاهي اعمال قدرت كرده است ،مثل جريان حضرت موسي (ع) ،دريا امن شد ،آب كناررفت ،راه باز شد ،موسي وقومش عبوركردند ،همين كه فرعون با سپاهش خواست عبوركند ،دريا ،سربه هم گذاشت ،همه غرق شدند ،ياجريان عذاب قوم لوط ،يا طوفان نوح ،همه نمونههايي ازاعمال گوشهاي ازقدرت لايزال الهي هستند كه درجايي كه مصلحت بوده ، اعمال شده است . گاهي هم صلاح نبوده اين قدرت اعمال شود ونشده است . مثلا درجريان كربلا ببينيد ،آن همه مصايب وفجايا راآفريدند ،حضرت زينب سلام الله عليها آن همه سختي وبلا ديدند تاآنجا صبركردند كه مقام صبر ،دربرابر صبرآن حضرت زانو ميزند ، دركربلا ،درجريان اسارت ،درشام ، دركوفه ، درراه ،چه سختي ها را تحمل كرد آن بزرگوار اما هيچ كجا ، لب به شكايت نگشود ، هيچ كجا اعمال قدرت الهي نكرد،فقط يك جا ،يك گوشهاي ازآن قدرت الهي رااستفاده كرد . اعمال قدرت الهيه توسط بي بي زينب (س) :
هنگاميكه كاروان اسراي كربلا را به كوفه واردكردند ، جمعيت عظيمي گردآمده بودند ، كوفه آن زمان ، شهر پرجمعيتي بود تاآنجا كه گفتهاند وقتي حضرت مسلم به آن شهر وارد شد ،18 هزار نفر و برخي گفتهاند 25 هزارنفر درمسجد به ايشان اقتدا كردند ، پس شهربزرگي بوده است ،حالا اين همه جمعيت ،يكجاجمع شده ، به تحريك عوامل حكومت ،باتبليغات دروغيني هم كه انجام دادهاند ، همه دارند هلهله ميكنند ، سروصداميكنند ،ابراز خوشحالي ميكنند ازاين كه يك گروه خارجي ، شكست خورده واسير را به شهرشان آوردهاند ، حضرت زينب (س) ميخواهند براي اين جمعيت صحبت كنند ،اگرتكنولوژي امروزي بود ،صدتاباند بلندگو هم كه ميگذاشتند ،صداي يك زن ، آن هم زني كه اين همه سختيها راكشيده ،اين همه ضعيف شده تاآنجا كه داريم ايشان ازشدت ضعف ،نمازشب رانشسته ميخواندند ، حالا ايشان هم احساس تكليف ميكند كه دراين جمع ،رسالت خون حسين(ع) وشهيدان مظلوم كربلا راابلاغ كند ، چه ميكند ؟اين جمعيت را چگونه بايد ساكت كرد ؟ ساكت شويد :
اينجاست كه حضرت زينب (س)اعمال قدرت الهي ميكند ، يك نگاه به آن جمعيت كرد ،يك جمله فرمود : اُسْكُتوُا يااَهْلَ الْكُوفه اي مردم كوفع ،ساكت شويد . باصداي عادي ، كلام حضرت زينب (س)تا دومتر هم جلو نرفت اما ايشان اعمال ولايت الهيه كرد ، ناگهان آنچنمان به دهانها مهر خورد ،انگار اصلا اين جمعيت ،يك نفس كش ندارد ، حتي شترها سرشان را تكان نميدادند كه اززنگولههايشان صدابيايد ، حضرت زينب بلند شدند ، سكوت همه جا را فراگرفته بود وحضرت آن سخنراني غراراايرادكردند ،خودشان را،شهداي كربلا را آنگونه معرفي كردند كه آن جمعيتي كه تالحظهآي قبل ، هلهله ميكردند ،همه به شيون وزاري افتادند وابراز ندامت كردند ، خداشاهد است اگر حضرت به جاي ساكت شويد ، ميفرمودند بميريد ،تمام آن جمعيت ميمردند ، آن قدرتي كه با يك كلمه اُسْكُتُوا به دهان همه مهر ميزند ، بايك مُوتُوا ميتواند همه را قلع وقمع كند اما تا اين حدش را صلاح نميبيند . قدرت الهي فاطمه زهرا (س) :
درتاريخ جريان ستمهايي كه به حضرت زهرا (س) شد راشنيدهايد ، درروضهها ،جريان كوچه و دروديوار را بسيار شنيدهايد اما درهمين وقايع هم نمونهةايي ازاعمال قدرت الهي فاطمه زهرا (س) وجود دارد كه متأسفانه كمتربه آن پرداخته شده است ،يكي مربوط به لحظهاي است كه دركوچه ، بعد ازآن ضربه دربه پهلوي بيبي و شكستن دروورود به خانه ،كه درهمين جريان ، حضرت زهرا(س) فرزندشان محسن راهم سقط كردند ،دستان يدالهي علي(ع) راباطناب بستند ،چهل نفر اين طناب راگرفته بودند دركوچه آن حضرت راميبردند ،ناگهان حضرت زهرا(س) ازروي زمين برخاست ، دست برد كمربند علي (ع) راگرفت و گفت نميگذارم علي رااينطورببريد ، يك زن ،كه بچه هم سقط كرده كه ازده زايمان بدتر است ،باآن همه فشارروحي يك طرف ، آن طرف چهل مرد طناب را ميكشيدند ،زورشان به اين زن نميرسيد ،تاآنجا كه آمدند باتاتزيانه ، آنقدرروي دست بيبي زدند كه دستان آن حضرت ازكمربند علي جداشد ،اين قدرت جسماني وزوربازوي زهرا نيست ، اين قدرت الهيه اي است كه آن حضرت اعمال كرد ودرآن لحظات ، جلوي حركت آن چهل مرد را گرفت . نفرين فاطمه ،نمونهاي ديگر ازقدرت االهي :
علي (ع)راباآن وضعيت به مسجدبردند ، ملعون دومي شمشير كشيده بالاي سر علي ايستاده است كه بايد بيعت كني ،يكدفعه ديدند ستونهاي مسجد دارد به هوا ميرود ،مسجد دارد ميلرزد ، نگاه كردند ديدند فاطمه زهرا آمده مسجد ، ميفرمايد :باعلي اين رفتارراميكنيد ،الان همه رانفرين ميكنم ، دست زهرا (س)بالا رفت ، ستونهاي مسجد هم رفت بالا ، منتظر اشاره زهرا هستند كه فروبريزند ،،يكدفعه حضرت علي(ع) صدازدند :نه زهراجان ،تورابه جان علي ،نفرين نكن ،دستهاي حضرت زهرا آمد پايين ، ستونها هم آمدند پايين سرجاي خودشان قرار گرفتند ،اينها،مظهرقدرت خدا هستند وهرجا صلاح دانستند ،اعمال قدرت الهي ميكنند . سپاهيان وليّ خدا :
درزمان امام هادي(ع) ،متوكل ملعون ،براي اينكه قدرت خودش رات به رخ آن حضرت بكشد ، نودهزارنفرازلشكريانش رافرستاد دردشتي ايستادند ،امام هادي(ع) رابا خودش برد بالالي تپهاي و اشاره كرد به سپاهيان ،همه شمشيرها اربيرون آورده درهوا ميچرخاندند ، به حضرت عرض كرد : اينها سپاهيان منند ،نگاه كن ، فكر شورش به سرت نزند . حضرت نگاهي كردند وفرمودند : متوكل ، ميخواهي لشكر من را هم ببيني ؟ متوكل تعجب كرد وگفت :لشكر شما ؟!! بله حضرت اشارهاي به آسمان كردند ، براي لحظهاي ،پردهها ازبرابر چشمان متوكل كناررفت ، نگاه كرد ، ديد همه سراسر آسمان ،ملائكه غضب ، منتظر فرمان آقا ايستادهاند ، متوكل ،ازترس بيهوش شد ، بعد ازاينكه آن ملعون را هوش آوردند ، حضرت فرمودند :لشكر ماراديدي ؟ مارافعلا باتو كاري نيست ،راحت باش . نمونهاي از غير معصوم :
مواردي كه تابحال به عنوان نمونه مطرح شد ازمعصومين (صلوات الله عليهم اجمعين ) بود اما اين مطلب هم قابل توجه است كه اگر مصلحت الهي باشد ،غير معصوم هم ميتوان چنين قدرت الهي را اعمال نمايد . يك نمونه :
آقاي بهاءالدّيني اعليالله مقامه كه حقيقتا گوهرگرانقدروناشناختهاي درقم بودند ،كنارمنزلشان در قم ،حسينيهاي بود كه با منزل ايشان به هم راه داشت ، در ايامي كه دراوج بمباران شهرها توسط رژيم صدام بود ، دراين حسينيه سخنران دعوت ميكردند و آقا هم در اين جلسات ميآمدند وهيچوقت هم سابقه نداشت كه آقا وسط سخنراني ،ازجابلندشوند بجز يك بار ،آن يك بار ، همين طور كه سخنران مشغول صحبت بود ، ناگهان آقا بلند شدند و رفتنددراتاق اندروني ولحظاتي بعد دوباره به جلسه برگشتند ، براي دوستان آقا ،اين امرخيلي غيرمنتظره بود بنابراين بعد از جلسه ازايشان سؤال كردند كه آقا چطور شد؟ سابقه نداشت شما بين سخنراني بلند شويد ، چه كارمهمي پيش آمد ؟ آقا اين مطلب رابه برخي خواص فرمودند كه بين سخنراني ،ديدم سينفراز رجال غيب آمدند با من كارداشتند ، رفتم گفتم چكارداريد ؟ گفتند : ماسي نفرازرجالالغيب هستيم كه هركدام ازما توان مقابله با صدهزارنفرراداريم ،ما سي نفر ،سه ميليون نفرراحريفيم ،مگرصدام چقدرلشكردارد؟شما به مااذن بدهيد ،يك نيمه روز ،كارجنگ راتمام ميكنيم آقا گفته بودند اما نظر خداوند عالم اين است كه كار ازروال عاديش انجام شود تا خلقالله ،امتحان بشوند ،آنچه خداي عالم ميخواهد ،من هم همان را ميخواهم . بله ممكن است يك فرد غير معصوم هم به اراده الهي ،بتواند اعمال قدرت الهي كند ، كافي است رنگي ازمعصومين بگيرد هم ذائقه با معصوم :
عدهاي آمدند خدمت آقا امام رضا(ع) ، ازهمه طوايف بودند ، حضرت با هركدام ، به زبان خودشان صحبت كردند ،با عرب ، عربي حرف زدند ، با فارس ،فارسي ، باترك تركي ،با كرد ،كردي ،خلاصه با هر كسي ،با لهجه و گويش خودش صحبت كردند ، غلام سادهاي هم آنجا بود ، سؤال كرد : آقا ، شما اين زبانها راازكجا ياد گرفتهايد ،آقا نگاه كردند ، ديدند آدم سادهاي است ،تكه پارچهاي برداشتند ، به دهان مبارك گذاشتند و بيرون آوردند ، گفتند : اين رابه دهانت بگذار وبيرون بياور ، لحظهاي بعد ، ديد همه آن زبانها را ميتواند مثل زبان مادري صحبت كند ،تا مذاقش با مذاق امام (ع) آشنا شد ،در ،برايش باز شد ، يك كاري بكنيد كه مذاقتان ، بامذاق معصوم آشنا شود ،تا با ذائقه آن بزرگان بيگانته باشيم ،به هيچ كجا نميرسيم . پس گفتيم كه توانايي اعمال قدرت الهي درائمه ومعصومين وجودداشته است اما بنابر مصلحت الهي ، آنان هميشه اين قدرت وتوان رااعمال نميكردهاند . |+| نوشته شده توسط ماشاالله اميدوارعسكري در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384 و ساعت 17:45 |
سخنرانی آیت الله توکل - جلسه ششم
متن سخنراني حضرت آيتالله سيـد رحيـم تـوكل درمسجدجامع اقليد
جلسه ششم (ششم فروردين 1384 هجري شمسي مصادف باپانزدهم صفر1426 هجريقمري) ! -----------------!-----------------!
ü خلاصهاي از بحث گذشته:
گفتيم كه صفات الهيه ، دريك قالب كلي دوجوراست ، بعضي ازصفات ، صفات مختصه حقتعالي است كه گفتيم اين صفات ، مخصوص خودِخداي عالم است وبشر ، ازنظر مقامات ، به هررتبهاي هم كه برسد ، نميتواندداراي اين صفات بشود ولذاازاين صفات ، به عنوان صفات مختصه تعبير كردهاند ، بعضي ازصفات هم صفات غيرمختصه است وعبارت از صفاتي هستند كه باشروطي كه خداوندمتعال قرارداده است كه اگر فرد ، آن شروط رادرخودش ايجادكندودركانال آن شروط قراربگيرد ، ميتوانددراين صفات ، مظهر وآيينه صفات خداوندي قراربگيرد ، مثلاً علم وقدرت الهي بيپايان است وعين ذات الهي است اما انسان ، اگردرمسير عبوديت خداوندقراربگيرد ، براساس اين فرمودهي الهي كه « عَبْدي اَطَعْني اِجْعَلَكَ مِثْلي » ‹ بنده من ، مرااطاعت كن تاتورامثل خودم قراربدهم ، ميتواندباقرارگرفتن درمسير عبوديت الهي ، مظهرِعلم وقدرت الهي واقع شود ، اگرانسان درمير عبوديت قرارگرفت وشايستهي عنوان مقدس عبدالله شد ، به جايي ميرسد كه آينه ومظهرصفات الهي ميشود وآنوقت است كه بانگاه به قدرت او ، انسان پي به قدرت خداوندميبرد ، باديدن علم او ، علم الهي برانسان آشكارميشود لذا ، ازائمه طاهرين درقرآن شريف ، تعبيربه مثل اعلاي خداوندشده است وافرادعادي هم ، اگردرمسيرعبوديت قراربگيرند ، آنهاهم مَثَلِ اعلاي خداوندخواهندشد . راههاي ارتباط بيواسطه باخداوند عالَم : اعتقادمابراين است كه خداوندتبارك وتعالي ، براي اينكه ارتباط واتصال بين ما و خودش را برقراركند ، يعني براي اينكه مابتوانيم به سرمنشأپايان ناپذير قدرت وعظمت الهي متصل شويم ، انبياء راواسطه قرارداده است تاازكانال آنها ، به مااحكام ومعارف الهي رابرساند ، يعني انبياء، آنچه راكه خداوندعالَم براي خلق مقدّرومقرّر فرموده است ، به بندگان ميرسانند اما ميخواهيم دراين قسمت ازمباحثمان ، روي اين نكته صحبت كنيم كه آيا خداوندعالَم ، ميتواندبدون ارسال انبياءوبدون وساطت ائمه طاهرين ، باخودِما ، درارتباط باشد ؟ آياامكان داردكه آن بياني راكه انبياء براي ماآوردهاند ، خداوند ، بدون واسطه به ماابلاغ كند ؟ جواب اين پرسش مثبت است و براي اين منظور ، چهارراه هم وجوددارد ، يعني ازچهارراه ، ياچهاركانال ، اين امكان وجودداردكه بدون آنكه پيامبرياامامي واسطه باشد ، خداوندعالم ، مطلبي رابه مخلوق بيان كند . راه اول الهام است ، يعني اينكه خداوند ، تمام ارادههاي خودراازراه الهام دردل ، به ما ابلاغ كند ، اين امر ، شدني است كه خداوندبه ماالهام كند كه واجب اين است ، مستحب آن است ، فلان كارحرام است و… آنچه راكه ميخواهد ، ازراه الهام ، به مابگويد وماباالهامات الهيّه ، ازمطلب مُطّلع شويم ، دردعا هم ميخوانيم : « اَللّهُمَّ الْهِمْنا ذِكْرَكْ » ‹خدايا ، يادت رابه من الهام كن › حالا اگربه اين « ذِكْرَكْ » يك مقداري بازتر نگاه كنيم ، شاما تمام مطالب و احكام و… هم ميتواند باشد . راه دوم اين كه همانطور كه به دل ماالهام ميكند ، به ذهن ماهم القاء كند ، اين امرهم ، ممكن وشدني است كه خداوند بدون واسطهي انبياء بطورمستقيم ، ارادههاي خودرابه ذهن ماالقاءكند راه سوم اينكه خداوند ، جداي ازالهام والقاء، باايجادصوت هم باما صحبت كند همانگونه كه دركوه طور باحضرت موسي (ع) صحبت كرد ، حضرت موسي به كوه طوررفت ، ازهرطرف نداآمد كه : « اِنَّني اَنَالله لااِلهَ اِلّااِنَافَاعْبُدْني وَاَقِمِ الصَّلوه لِذِكْري » ‹من خداوند عالَم هستم ، جزمن معبودي نيست ، آنچه راكه خداوند عالَم اراده كرده بود ، با ايجاد صوت ، به حضرت موسي (ع) بيان كرد ، فرمود : « فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ اِنَّكَ بِالْوادِالْمُقَدَّسَ طُوي » اين هم ممكن است كه همانگونه كه خداوند تبارك وتعالي ، دركوه طور ، باحضرت موسي با صوت ، ارتباط كلامي برقرار نمود ، اينچنين ارتباطي را ما هم ايجاد نمايد چهارمين راه اين است كه همانگونه كه برخي ازملائكه الهي ، درآسمانهاي بالا ، الواحي دارند كه گهگاهي به آن الواح مراجعه ميكنند و آنچه فرمان الهي است ، برآن الواح نقش ميبندد و ملائكه ، باتمطالعهي آن الواح ، از فرامين حقتعالي باخبرميشوند ، خداوند ميتواندبراي ماهم همين كاررابكند ، روي ديوارخانهي ما ، روي سقف خانهي ما هم ، فرامين الهي نقش ببندد ، اين هم محال ونشدني نيست . چـــــرا نــــه ؟ ! باوجوداينكه تمامي اين راهها ، ممكن وشدني است ومحال نيست واصولاًبراي ذات اقدس الهي ، هركاري ممكن است ، پس چراخداوند ازهيچكدام ازاين راهها براي ارتباط بابندگان استفاده نكرده و فرامين خودرافقط ازراه انبياء براي بشرفرستاده است ؟ يك مثــال : فرض كنيد شما ، درشهر اقليد ساكن هستيد ، فردي هستيد خوشنام وآبرومند ، ، همشهري آشنا يافاميلي داريد كه آدم بدنامي است ، آيا شما حاضريد بااين آدم بدنام درخيابان همراه شويد ؟ مسلّماً نــه ، چــرا ؟ ميگوييد من آدم محترمي هستم ، براي خودم عزّت واحترام وآبرودارم ، شما كه آدم هستيد ، انسان هستيد ، حاضرنيستيد مخالف شأن خودتان رفتاركنيد ، اوكه خداي عالَم است ، اوكه عزيزي است كه تمام عزتهاي عالَم ازاوست ، اوكه ، تمام عظمتهاي عالَم ازاوست،هركس عزتي دارد،ازآن ياعزيزدارد،هركس عظمتي دارد ازياعظيم دارد ، هركس اعتباري دارد،ازآن ياكريم است،اوهم براي خود،شأن ومقام وجايگاهي قائل است،حاضرنيست با هركسي تماس بگيرد قـادراست امّـا درشـأ نـش نـيست : درست است كه خداقادراست كه باهركس ، وهرطور كه ميخواهد ارتباط برقراركند اما قادربودن يك حرف است ، مناسب بودن ودرشأن بودن ، يك حرف ديگري است . اوميتواند باهركدام ازبندگان ، باهركدام از چهار روشي كه بيان شد ، بطورمستقيم وبيواسطه ارتباط برقراركند امّا اين آدمها ، كه يك عدّه بينمازند ، تعدادي شرابخوارند ، گروهي اهل گناهان ديگرند ، شأنيت خدا وجايگاه ربوبي اقتضاءميكند كه باآنهاتماس نگيرد و واسطهاي قراردهد كه آن واسطه ، لياقت ارتباط با آن جايگاه عظيم راداشته باشد و خداوند تبارك وتعالي ، هرچه ميخواهد ، بوسيلهي آن واسطهها ، به اين بندگان برساند . واسـطــهي فـيــض : باتوجه به مباحث فوق ، بحث ‹ واسطهي فيض › مطرح ميشود ، خداوند عالَم ، يافياض اين عالَم است ، درعالَم وجود ، هركه ، هرچه دارد ، ازاين فياض بودن خداونددارد ، امّا بين خداوند كه فياض است و ما كه مستفيض و نيازمند به فيوضات الهي هستيم ، يك واسطهاي بايد وجودداشته باشد تاآن فيض رابه مابرساند . مـثــــال : درهر منطقهاي ، مركزياكارخانهاي است كه نيروي برق توليدميكند ، حالااين برق ازچه منبعي درست ميشود ، نيروگاه آبي است ياحرارتي يا هستهاي و… كاري نداريم ، برق توليد ميشود آنهم برقي بافشار بسيارزياد ، باولتاژي بسياربالا ، اين برق رابوسيلهي سيمهاي مخصوصي ميآورند وبه شهرها ميزسانند ، اما آيا آن نيروي برق را همانطور ، با همان سيمها ، واردمنزل ومغازه ومحل كاروزندگي مردم ميكنند ؟ نه ، يك واسطههايي دارند به اسم ترانس برق كه اول هر شهري و درهرشهري اول هرخيابان وكوچهاي قراردادهاند ، كاراين دستگاهها چيست ؟ اين دستگاهها واسطهاي هستند براي رساندن برق به محل مصرف ، اما متناسب با توان وتحمل و قابليت مصرف كننده ، درعالَم تكوين هم دقيقاً همينطوراست ، خداوند تبارك وتعالي ، يافيّاض است ، سرچشمه ومنشأبيپايان فيض است اما هر انساني ، واصلاً هرموجودي ، براي بهرهمندي ازاين منبع فيض ، يك حدِّ توان وظرفيتي دارد و بايد واسطههايي باشند كه آن منبع عظيم فيض را به نحوي متناسب به اينها كه مستفيض و نيازمند فيضند متصل كنند ، به اينها ، كه نقش همان ترانسها راايفا ميكنند ، واسطهي فيض ميگويند . شرايط واسطهي فيض (آياهركسي ميتواند ؟ ) : سؤالي كه اينجا به ذهن متبادرميشود اين است كه حالاكه قراراست افرادي ، باعنوان انبياء واولياء ، واسطهي فيض الهي شوند ، اين واسطهها ، خودشان چه شرايطي بايدداشته باشند ؟ اصلاً چه فرقي بين انسانهاي عادي ، بين ما وانبياء است كه آنها واسطهي فيض الهي شدهاند ؟ ما بشريم ، آنهاهم بشرند ، ماانسانيم اوهم انسان است ، ما روي زمين زندگي ميكنيم آنها هم همينطور ، ماغذاميخوريم و نيازهاي جسمي و روحي خاصّي داريم ، آنها هم همينطور ، چرا آنهاواسطهي فيض شدهاند ؟ ابعادوجودي انسان : ايرادي كه بيان شد دريك صورت صحيح است وآن صورت ، اين است كه بپذيريم انسان ، فقط داراي يك جنبه و بُعداست امّا ميدانيم كه انسان ، ميتواند داراي بُعدوجودي ديگري هم باشد ، افرادعادي همانند ما ، يك بُعد بيشتر نداريم ولي انبياء ، اگرچه ظاهراً ازجنس بشرند اما بُعدديگري هم دارند و آن بُعد نوراني والهي آنان است ، جنبهي نوراني آنها را « يَلِالرَّبّي » و جنبهي عادي آنهارا بُعد « يَلِ الْخَلْقي » ميگويند ، باآن بُعد نوراني ، باآن مبدأ نور در ارتباطند و بابُعد عادي ، باما ، باآن جنبهي نوراني ، احكام وفيوضات راميگيرند وباجنبهي عادي كه دارند ، به ما ميرسانند ، ما چون آن بُعدِنوراني رانداريم ، قادربه برقراريِ آن ارتباط مستقيم نيستيم . اثـبــات مُـدَّعـا : حالاممكن است يك نفربيايد بگويد آقاشمابراساس كدام سندومدرك ميگوييد انبياء بعدنوراني دارند ؟ اين حرف راازكجاآوردهايد ؟ اين مطلب درقرآن كريم آمده است ، درسورهي مباركهي كهف ، درآخرين آيه ميفرمايد : « قُلْ أِنَّما اَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحي أِلَيَّ …… » قـُلْ اي پيغمبر من ،به اينهابگو أِنَّما اَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ من بشري همانند شما هستم يُوحي أِلَيَّ كه به من وحي ميشود قرآن كريم ، خيلي سربسته مطلب رابيان كرده است ، ميفرمايد من هم بشري هستم مانند شما اما يك تفاوت دارم و آن تفاوت اين است كه به من وحي ميشود ، چرا مطلب را بازترازاين نكرده است ؟ شايد حكمتش دراين باشدكه درآن زمان كه دوران بتپرستي بوده ودراوج شرك ، پيامبري كه آمده است كه مردم راازانحطاط وشرك نجات دهد ، آمده است كه مردم راازبتپرستي به خداپرستي سوق بدهد ، قرارنيست درآغازِتبليغ ، ازفضائل خودش بگويد وبه همين دليل است كه درقرآن ، هركجاكه سخن ازفضائل انبياءبه ميان آمده است ،؟ ازآنها به عنوان عَبْدْ ياد شده است ، درسورهي مباركهي اسري كه اوج مقام پيامبر مُكَرَّم اسلام(ص) را كه به معراج رفتن است بيان ميكند ، از ايشان تعبير به عبد ميكند « سُبْحانَالَّذي أَسْري بِعَبْدِه لَيْلاً …… » ، يادرسورهي حديدآيهي 9 ميفرمايد : « هُوَالَّذي يُنَزِّلُ عَلي عَبْدِه آياتٌ بَيِّناتْ » هكه جاازعبد بودن پيامبران صحبت ميكند ، به اصطلاح عاميانه ، انبياءبراي خودشان دكان بازنميكنند ، ميخواهند مردم راارجاع به اصل بدهند ، خودشان ، بالاترين مقامي كه دارند ، عبدبودن است ، ميخواهند اين ديدگاه رابراي مردم ايجادكنند كه همه عبديم وبايدبه درِدرگاه اوبرويم « أَنْتُمُالْفُقَراءَ أِلَيالله » همه محتاجيم ، همه گدائيم « وَهُوَالْغَنيُّالْحَميد » بينياز ، فقط اوست ، پس ، چون انبياء درمقام ارجاع مردم به آن مركز و محورِ عالَم هستي بودهاند ، صلاح نبوده است كه بيش ازاين ، درمورد فضائلشان ، بيان شود و قرآن كريم هم خيلي سربسته ، امّا حساب شده ، تفاوت پيامبرباديگران رادراين بيان كرده است كه « يُوحي أِلَيَّ » يعني علاوه براين كه همانند شما بشر است ، اين قابليت را ، اين ظرفيت را ، اين جنبه و بُعدراداردكه ، براووحي ميشود ، ظرفش آنقدرگنجايش داردكه حاوي اسرارالهي شود ، اگربه مثالي كه زديم برگرديم ، اين ترانسي است كه آنقدرتوان و ظرفيت دارد كه ولتاژ ورودي را بپذيرد و سپس ، به ولتاژ موردنيازخروجي ، تبديل كند وبه شما كه فقط بشر هستيد و ويژگي دوم ، يعني توان پذيرش وحي رانداريد بدهد ، تااينجاي بحث گفتيم كه خداوند ، باوجود آنكه قادربه تماس مستقيم باتكتك مخلوقات است ، شأن وجايگاه ربوبيش اقتضاءميكند كه باافراد عادي ، رابطهي مستقيم برقرارنكند ، بدهد به واسطه وواسطه بدست مابرساند واين واسطه هم انبياء هستند ، انبياء ، ميتوانند مستقيم باخداوند رابطه برقراركنند ، چرا ؟ چون آنهادوبُعدي هستند ، بُعد نوراني و بُعدعادي ، وما بُعدعادّي راداريم وبُعدنوراني رانداريم . خوب ، حالاببينيد درزيارت مطلقهي حضرت اباعبدالله (ع)اين مطلب ،يعني واسطهي فيض بودن چهارده معصوم (صلواتااله عليهم اجمعين )راچطورمطرح ميكند ؟ ميفرمايد : «اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يااَباعَبْدِالله ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ رَسوُلِالله ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ اَميرَالْمؤمِنين ،اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ فاطِمَهالزَّهْراء …… » بين سلام دادن است كه يكمرتبه ميفرمايد : «اِرادَهَ رَبْ في مَقاديرِاموُرِهِ تَهْبَطُ اِلَيْكُمْ وَتَصْدِرُ مِنْبُيوُتِكُم » اللهاكبر ، اين مطلب رابايد با خط نور نوشت وبرسقف عالم زد اِرادَهَ رَبْ ارادهي خداوند في مَقاديرِاموُرِهِ درهرامري كه خداوند آن رااراده كرده است تَهْبَطُ اِلَيْكُمْ به سوي شما ميآيد وَتَصْدِرُ مِنْبُيوُتِكُم وازبيت شما به عالَم ، صادر ميشود . اين ، همان معناي واسطهي فيض است كه عرض كرديم .آنچه كه خداوند عالم ،براي مردم اراده كرده است ، ارادهي حيات ،ارادهي علم ،ارادهي قدرت ، هرافاضاتي كه آن فيّاض مطلق نموده است ،به سوي شما ميآيد و از بيت شما ،به عالم صادرميشود ،برگرديم به همان مثال ترانس برق كه عرض شد ،برق ،از مبدأ ،ازنيروگاه ،ازمحل توليد كه ميآيد ،به اين ترانسها داخل ميشود و سپس ،مطابق ظرفيت ونياز هرمحلي ،تقسيم ميشود ،يك جا بايد برق معمولي برود ، يكجا برق فشار قوي لازم دارد ،اگر همان برق ، مستقيم به منزل من وشما وارد شود ، تمام وسايل برقي ما ،منفجرميشود ،فيوضات ،ازمبدأ فيّاض عالَم ميآيد ،درسفرهي اهل بيت قرارميگيرد وآنها ،به هركسي ، مطابق نياز وظرفيّتش ،افاضه ميكنند ،اين آقا سلمان است باده درجهي ايمان ،يك جورفيض رساني ميخواهد ، آن ديگري ، ابوذراست با9 درجه ايمان ،پس فيض كمتري ميخواهد ،آن ديگري يك آدم معمولي است ،فيضش به مراتب كمتراست ،،فيوضات ، سرسفرهي اهل بيت ،به تناسب استعداد ونيازافراد ،به آنهاداده ميشود . پس تمام مردم ،هرآنچه دارند ،همه ازدست اهل بيت دارند ،همهي ما ،گداي اهل بيت هستيم نه فقط ما ، كه تمام عالَم هستي نيز ،ازبركت اين خاندان است كه روزي ميخورند « وَبِيُمْنِهِ رَزِقَالْوَري » روايتي است كه ميفرمايد : « لَوْلَاالْحُجَّهَ لَساخَتِ الْاَرْضَ بِأَهْلِها » اگرحجت درزمين نباشد ،زمين ، اهلش رانابود ميسازد ،علت چيست ؟ علت اين امر ،همان چيزي است كه درجملات فوق به آن اشاره شد ، اگرحجت خدا درزمين نباشد ،كانال فيض نيست ،واسطه و رابطه فيض وجود ندارد واگراين واسطه نبود ،مثل اين است كه چشمه جوشاني باشد ،زمين تشنهاي هم باشد اما مسير وكانال مناسبي براي انتقال آب به زمين وجودنداشته باشد ،ديگر حياتي وجودنخواهدداشت . خلقت به نوبت : مطلب بعدي كه ميخواهيم عرض كنيم اين است كه خلقت عالم ،برپايهي الْاَشْرَفُ فَالْاَشْرَفْ است يعني اينكه خداوند عالَم ،اوّل ،اشرف ممكنات عالَم راخلق ميكند ، سپس اشرف بعدي را تااينكه به آخرين برسد ،اينطورنيست كه اول زمين راخلق كند ،بعدآسمان را ، بعد كوه را ،بعد مثلاً دريا را … نه ،خلقت الهي برپايهي الْاَشْرَفُ فَالْاَشْرَفْ است ولذااست كه دارد : « أَوَّلَ ماخَلَقَالله نوُرمُحَمَّد (ص) » اولين مخلوق عالَم ،پيامبراسلام(ص)است ، چرابراي اين خلقت ،تعبير نور آورده است ؟چون منظورازاين خلقت ،خلقت نوراني است نه خلقت جسماني ،درروايات آمده است ولادت امام حسين(ع) سوم شعبان ، ولادت امام سجاد(ع) پنجم شعبان ، امام زمان (عج)پانزدهم شعبان و… اين تاريخها مربوط به خلقت جسماني است ، درخلقت نوراني ، اينها بركلِّعالَم ،مُقَدَّم بودهاند ، روايات متعددي داريم أَوَّلَ ماخَلَقَ نورپيغمبرخاتم است، بعد ازپيغمبر ،اميرالمؤمنين علي (ع) ،دومين مخلوق است ،مخلوق سوم ، فاطمهي زهرا (س) است وهمينطور ، خلقت بترتيب درچهارده معصوم ادامه پيداميكند تاامام زمان (عج) ، بعدانبياء ، و بعد از اينها ،مخلوقات ديگر ، چرااولين مخلوق اوست ؟چون اشرف ممكنات عالَم است ،چراعلي(ع) دومين نخلوق است ؟ چون اشرفِ بعدازپيغمبر است ،چرافاطمهي زهرا (س) سومين مخلو قاست ؟، چون بعد از علي(ع) ، زهرا (س) بر همهي عالَم افضل است ، حالابااين مقدمه ،به اين روايت دقت كنيد : « اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا رَسوُلَالله ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا نَبيَّالله ، ياصَفيَّالله ، يااَفْضَلَ خَلْقِالله …… » مشغول سلام وصلوات بر پيامبراكرم است كه يك مرتبه ،وسط سلام دادن ميگويد : ‹ سلام بركسي كه ….› « أَوَّلَالنَّبييّنَ ميثاقاً وآخِرَهُم مَبْعَثاً » يك نكتهي اعتقادي دقيق را مطرح ميكند ‹ سلام بركسي كه كه دربين انبياء ،اواين ميثاق بااوبسته شد و دربعثت ،آخرين نفراست ،چرااولين ميثاق با او بسته شد ؟ چرا أَوَّلَالنَّبييّنَ ميثاقاً ؟ چون اولين موجود عالَم است ، اولين چيزي است كه خداوند تبارك وتعالي آفريده است لذا اولين پيمان راهم بااوبست وبعدباديگران ،درخلقتأَوَّلَالنَّبييّنَ است ودربعثت ، آخِرَهُم مَبْعَثاً بله عزيزان ،اين روايات ،خيلي زيباست ،لابلاي اين دعاها وروايات ،درسهايي ازعرفان ومعرفت گذاشتهاند اينهارابخوانيد وازمعارف والاي آن بهره ببريد . آيا تناقض دارد ؟ روايتي است كه ميفرمايد : « أَوَّلَ ماخَلَقَالله اَلْعَقْلْ » ‹اولين چيزي كه خداوند عالَم خلق كرد ، عقل بود › آيا اين روايت ،باآن روايت قبل كه أَوَّلَ ماخَلَقَالله نوُرمُحَمَّد (ص) تناقض دارد ؟ براي پاسخ به اين موضوع ،سؤالي رابايد جواب بدهيم ، آيا امكان دارد كه عقل وجودداشته باشد امّا عاقلي وجود نداشته باشد ؟ اصلاً عقل ، صفتي براي موصوفي است كه عاقل است وآيا ميشود موصوفي وجودنداشته باشد و صفت باشد ؟ ازطرف ديگر ،بسيارمشاهده ميشود كه مابراي توصيف كردن فردي كه ويژگي رابه تمام وكمال در خود دارد ،آن صفت رابطور كامل براي آن فرد بكارميبريم ،مثلاً بجاي اينكه بگوييم فلاني شجاع است ، ميگوييم فلاني اصلِشجاعت است آنقدراين فرددرشجاعت بالاآمده است كه مظهر شجاعت شده است اينجا هم روايت فرموده است أَوَّلَ ماخَلَقَالله اَلْعَقْلْ يعني همان أَوَّلَ ماخَلَقَالله نوُرمُحَمَّد (ص) درواقع،اين بيان ديگري ازهمان است با تعبيري ديگركه محمد(ص) راآنقدرمظهر عقلانيت ميداندكه تعبير مستقيم عقل رابراي آن وجودشريف بكاربرده است يك نمونه : عزيزاني كه مكه مكرّمه مشرّف شدهاند ميدانند نزديك پل هجون مسجدي است بنام مسجد جنّ ،داستانس دارد نامگذاري اين مسجد كه براي بحث مابسيار مناسب است . يك روايت است كه سورهي جن ، دراين مسجد نازل شده است ، پيامبر مكرّم اسلام (ص)دراين مسجد بالاي منبربودند وبراي مردم صحبت ميكردند ، يكدفعه وسط فرمايش آقا ، يك آدم عجيب وغريبي وارد شد ، مردم همه ترسيدند ،پيامبر فرمودند :‹ نترسيد ،اين يك جن است ، آمده است نزد من ،بامن كاردارد › آمد پيش رسولالله ، سؤالي داشت بپرسد ،همينطور كه اين جن داشت اطرافش رانگاه ميكرد وسؤالش راميپرسيد چشمش به دم درِ مسجد افتاد ولرزيد . پيامبرفرمودند : ‹چه شدلرزيدي ؟ › گفت :‹آقا ،امانم بدهيد ازاين كه داردميآيد › نگاه كردند ديدند اميرالمؤمنين علي (ع)است كه ميآيد ، فرمودند :‹خوب ، دراماني ،امّابگوبراي چه لرزيدي ؟› گفت : ‹زماني كه كشتي نوح درطوفان درتلاطم بود ،من مأمورغرق كردن اين كشتي بودم ،ديدم اين آقاظاهرشدندوضربهاي به من زدند ، › لباسش راكنارزدوگفت : اين هم جاي ضربه › سپس ادامه داد : ‹ وقتي اين آقا به من ضربه زدند ، من پابه فرارگذاشتم وكشتي نوح ، به سلامت به مقصد رسيد › آنجا پيامبر فرمودند: ‹ جانم فداي علي مرتضي ، يارانببياء در نهان ويارمن درعَلَن › بله ،آنروز كه به فرمودهي پيامبر ، علي (ع)يارتمام انبياءبودند ،به خلقت نوراني بود و درزمان پيامبرخاتم(ص) هم ،درزمان خلقت جسماني آن حضرت بود ،وشما ببينيد اين علي (ع) باآن همه فضيلت ،كه زبان از بيان وفكرازفهم آن عاجزاست ،داردكه فرموده است : « اَنَ عَبْدٌمِنْ عَبيدِمُحَمَّدْ » من نوكراين پيغمبرم همان كه شاعر ميگويد : قدرگل بلبل شناسد قدرگوهر ،گوهري خلوت دل نيست جاي صحبت اغيار : عزيزان ،برويد زمين دلهايتان راآماده كنيد ،ازگناه پرهيزكنيد ، دل اگرپاكيزه وطاهر بود ،ميتواند ظرف معارف الهيّه قرارگيرد وگرنه ، اگردل كثيف بود ، آن دل آشغالداني ميشود ودرون آن ،آشغال ميريزند زبالهايي مثل حُبِّ مال ، دنياپرستي ،مقام دوستي ،خودخواهي …… دل راپاك كنيد ، دل كه پاك شد ، نورخداميآيد ، نورخداكه آمد ،تاريكيها ازبين ميرود آنوقت اين دل ميشود مخزن معارف الهي . مطلب ديگري كه درارتباط با همين بحثِ خلقت عالم ،برپايهي الْاَشْرَفُ فَالْاَشْرَفْ بايد به عرض برسانم اين است كه درروايات داريم كه چون چهارده معصوم ،اولين مخلوقات عالَم هستند ، ازنظرمقام ،بركل انبياء هم ،فضيلت و برتري دارند واينطورنيست كه ايشان ،فقط براعمال ما نظارت داشته باشند بلكه بركارانبياء ديگرهم شاهدوناظرند ، قيامت كه شد درصحنهي محشر ،ميگويند كه نوح چكاركرد ،وامت نوح ،بانوح چه كردند ،موسي چه كرد وامتش ، بااوچه كردند و… ميفرمايد:‹ مادرروزقيامت ،براي كلِّ انبياء وامّتهايشان ، به شهادت ميايستيم › مطلبي هم كه در جلسات قبل مطرح كردم كه فرمودند :« كُنْتُ نَبيّاً وَآدَمَ بَيْنَالْماءِ وَالطّين » بيان كنندهي همين موضوع است ميفرمايد:‹من به نبوّت رسيده بودم هنوز خداوندتبارك وتعالي ،آدم راخلق نكرده بود › چرا ؟چون ايشان برآدم افضل است ،لذا درخلقت هم مُقدَّم است . حضرت علي(ع) هم ميفرمايند : « كُنْتُ وَليًّ وَآدَمَ بَيْنَالْماءِ وَالطّين »من به ولايت رسيده بودم وهنوز خداوند ،آدم راخلق نكرده بود ،چرا ؟چون ايشان درمقام ، برآدم مُقدَّم است ،درخلقت هم مُقَدَّم است . عرضه اعمال به محضر خداوند وحضرت صاحبالامر(عج)به چه معناست : مطلب ديگري كه بيارتباط با مطالب بيان شده نيست ولازم است درهمينجا اشارهاي به آن داشته باشيم اين است كه مادرهرلحظه اززندگي ، دراعمال ، درسخن گفتن ، درفكركردن و ….. به ارتباط با واسطهةاي فيض نيازمنديم كه اگراين ارتباط ،لحظهاي قطع شود ،ميشويم مثل لامپي كه سيم ارتباطش با منبع انرژي قطع شده باشد ،مثلاً ما براي گفتن حتي يك جمله ،براي اداء كردن تك تك كلمات وحتي تكتك حروف موردنظرمان ،لازم داريم كه در لحظهي بيان كردن هر حرف،باآن واسطههاي فيض وصل باشيم وآنهافيض رابه مابرسانند ، بايد فيض ازآن «يافَيّاض » بيايد ،دركانال چهارده معصوم قراربگيرد وبعد به زبان وبيان واعمال مابرسد ، خوب حالا آيا آنكه كلمه كلمه وحرف حرف مطلب رادرزبان ماميگذارد تا ما بيان كنيم ،ازاينكه ما چه ميخواهيم بگوييم خبرندارد؟ياآنكه لحظه لحظه به چشمان ما فيض ميرساند تا ما بتوانيم ببينيم ، واگرهم يك لحظه ارتباطش قطع شود ،ماقادربه ديدن نخواهيم بود ، آياازاينكه ماچه ميبينيم ،ياچه ميخواهيم ببينيم ، بيخبر است ؟ ياآنكه به پاهاي ما ،قدرت حركت كردن ميدهد و اگرهم يك لحظه فيض راقطع كند ، ماقادربه حركت نخواهيم بود ، ازاينكه ماكجاميرويم ، ياكجاميخواهيم برويم ، بيخبراست ؟ پس اينكه گفته اند اعمال ما ،هردوشنبه ياچهارشنبه و… به محضر امام زمان (عج) ارائه ميشود ، يااينكه كاتبانِ اعمال ،نامهي اعمال مارابه نزدخداوندميبرند ،آيا امام زمان (عج)ياخداوند ازاعمال ما بيخبرند ؟آيا نعوذبالله ،بايد نامهي عمل مارابراي خداوند بخوانند تا مطَّلِع شود؟نه ،آنها حينالعَمَل يعني درحال انجام كار ،ازاعمال ما آگاه هستند پس اينكه ملائكه ،نامهي اعمال ما به محضر امام زمان يا به درگاه الهي ارائه ميكنند ، وظيفهاي است كه براي عرض ادب انجام ميدهند نه اينكه آنهاندانند واينها ،آگاهشان كنند براي همين است كه ارائهي اعمال مابه محضر حضرت صاحبالزمان )عج)رادرروايات مختلف ،دوشنبهها گفتهاند ،پنجشنبهةاگفتهاند ، صبحجمعه ،غروب جمعه حتي هر روز هم كفتهاند وهمه ، براي مثال است وگرنه ، آن وجود شريف ، حينالعمل ،ازكارهاي ماباخبرند چون بايستي او به ما فيضرساني ميكرد تا مابتوانيم عمل كنيم پس ميداند ما چه ميكنيم ، چه ميگوييم ،به دست ما بايد فيض بدهد تااين دست تكان بخورد ،پس ميداندچه ميخواهدانجام دهد . انشاالله خداوند ما رابا اين واسطههاي فيض الهي ، بيش ازپيش آشنابگرداند كه آنهاكه ازائمه دست كشيدند وبه جاي ديگري رفتند،نفهميدندازكجادست كشيدندوبه جاي ديگررفتند ،آن يكي علي(ع)رانشناخت ،دنبال خلفاءرفت ، آن ديگري حسين(ع) رانشناخت ،درلشكريزيدقرارگرفت . خدايا ، مارابامحبت اهلبيت زنده بدار ،بااين محبت بميران ،وبااين محبت ،روزقيامت محشوربفرما ،به حق پيغمبروآل ،ماراهرگزازسراين سفره جدامگردان / آمين ياربَّالعالَمين |+| نوشته شده توسط ماشاالله اميدوارعسكري در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384 و ساعت 17:42 |
برای پسرانم مهدی ورضا
|+| نوشته شده توسط ماشاالله اميدوارعسكري در جمعه نوزدهم اسفند 1384 و ساعت 2:40 |
به بدرقه پدر پیر زمستان
تا چندروزدیگر - بهار با تمام زیباییهایش ازراه میرسد ............. شاید باآمدن بهار - بعضی ازما - نفسی به راحتی بکشیم وبگوییم : < آخیش راحت شدیم ازسرمای زمستان > اما منصفانه قضاوت کنیم این ظلم به پدرپیری نیست که تمام ناملایمات و سختی ها را .......... وهمچنین طعنه ها و نیش وکنایه های ما را به جان خریده است تا برای فرزندان بهار - قطره آبی فراهم کند ؟ زمستان اقلید - باهمه سردی و سختی که داشت دارد میرود . زمستانی که نام اقلید رابرای بسیاری - بلند آوازه کرد -- حداقل زمستان سرد سخت - از بعضی مسئولین شهرمان - توانمندتر ـ همان باعرضه تر - بود . حالا که زمستان کوله بارش راجمع کرده دارد میرود ..... بیاییم لختی بیندیشیم که اگر این زمستان سردوسخت نبود - آیا اثری اززیبایی های بهار بود ؟ وآیا بهار - تمام زیایی هایش را مدیون زمستان سرد سخت نیست ؟ هرکدام ازنعمت های الهی رابه جای خود قدربدانیم وارج بگذاریم . همین درخت باحیا که تادیروز ازپدرپیرزمستان رومی گرفت وچادرسفید به سر می انداخت ... فردا دربرابر جوان رعنای بهار چه خودنمایی ها که نخواهد کرد . زمستان که میرود بهار پشت درب خانه شماست دربهاراباز کنید پنجره ها را هم ............... دیگر حتی جای پای زمستان پیر هم درکوچه پیدانیست پس همه با هم خداحافظ پدربزرگ مهربان
به امیددیداری پربارتر ............. وپرباران تر .......وپربرف تر .......... حتی اگر پرسرماتر هم باشد
تاسال آینده ............ بدرود و............... ................. سلام ............. ............... بهارزیبا |+| نوشته شده توسط ماشاالله اميدوارعسكري در جمعه نوزدهم اسفند 1384 و ساعت 2:12 |
به مناسبت نوروز 85
|+| نوشته شده توسط ماشاالله اميدوارعسكري در جمعه نوزدهم اسفند 1384 و ساعت 1:19 |
نوروز حسینی
آغاز بهار ۸۵ مصادف بااربعین حسینی است وایرانیان درطول سالیان گذشته ثابت کرده اند که هیچ چیز برای آنان حسین نمی شود پس بهاری ترین سلام ها برحسین ویاران باوفایش باد نوروزتان آکنده ازعطر نام گل سرسبد بوستان آفرینش امام حسین (ع) باد |+| نوشته شده توسط ماشاالله اميدوارعسكري در جمعه نوزدهم اسفند 1384 و ساعت 1:16 |
متن سخنراني حضرت آيتالله سيـد رحيـم تـوكل درمسجدجامع اقليد - جلسه پنجم
متن سخنراني حضرت آيتالله سيـد رحيـم تـوكل درمسجدجامع اقليد
جلسه پنجم (پنجم فروردين 1384 هجري شمسي مصادف باچهاردهم صفر1426 هجريقمري) ! -----------------!-----------------!
ü خلاصهاي از بحث گذشته:
گفتيم كه مارابراي عمل به اين دنياآوردند وگفتيم كه مرادازعمل هم ، اكثراعمال نيست بلكه مقصود ، احسن اعمال است ، دربحث بيان مصاديق احسن اعمال نيز ، گفتيم كه معرفت الهي ، احسن هرعملي است وبه اسيرمصاديق احسن اعمال پرداختيم تابه باب محيتالهي رسيديم وويژگيهاي آن رابيان كرديم . شناخت ائمهاطهار ، مصداقي ديگرازبرترين عملها : مقام سوم درباب احسن اعمال ، معرفت ائمهي طاهرين است كه مارا امرفرمودهاندكه به دنبال معرفت اهلبيت برويد وجان خودتان رابااين گوهرگرانبها آذين ببنديد ، دربارهي معرفتِ اهل بيت ومقامات ايشان ،لازم است در ابتدا مقدمهاي راعرض كنيم . صفات الهي : صفات الهي ،دريك تقسيمبندي كلّي ،دونوع است ، صفات مُخْتَصِّه وصفات غيرمختصه ، صفات مختصّه يعني صفاتي كه مخصوص ذات اقدس الهي هستند وبشر ، ازنظرمعنوي ، به هرمقامي هم كه برسد ،به اين مقامات نميتواند برسد و اين صفات ، ازحريم دسترس بشر ، بدوراست ، اماصفات غيرمختصّه ، يعني صفاتي ازحقتعالي كه خودِخداوندشرط كرده است كه اگرانسان ، اين شرايط راداراباشد ، ميتوانددرحدِّظرفيتش ، به اين ويژگيها ، تاحدّي دست پيداكند نمونههايي ازصفات مختصّه : به عنوان نمونه ، براي صفاتي كه مختصِّ ذات الهي است ،يكي نامحدودبودن است ، خداوندِعالَم ،وجودي است بينهايت ونامحدود ، وغيرازخداوند ، هرچه درعالم هستي است ، محدوداست ، ويا موردديگر ، عين ذات بودن علم الهي است ، علم خداوند ذاتي است وبجزخداوند ، هرآنچه درعالم هستي ، اگرعلمي دارد ، اكتسابي است ، همهي ماهابوديم ، اماعلمي نداشتيم ،رفتيم ،علم كسب كرديم ، به آن مقداري كه علم كسب كرديم ، عالِم شديم امّا ذاتِ اَقْدَسِ الهي ، عِلمش ، عين ذاتش است لذادرآن ذات ، كسب علم وجهل ، راه ندارد . جهل ، مقدمهي كسب علم : دراين بحث ، بايستي به اين نكته نيزتوجه داشته باشيم كه انسان ، ابتدا جاهل است ، علم ندارد ، سپس به كسب علم ميپردازد وبه تناسب استعداد ، توان وتلاشش ، صاحب علم وبه اصطلاح ، عالِم ميشود ، لذا درهركسب علمي ، مقدمهاي ازجهل هم وجوددارد لذا همهي ما ،ابتدا جاهل بوديم ، سپس عالِم شديم ، آن هم تاحدّي ، اماوقتي كه اين علم ، عينِ ذات باشد ، ديگرآن مقدمهي جهل هم وجودندارد .درزمينهي قدرت الهي هم همينطوراست ، قدرت حقتعالي هم عين ذات است درحالي كه درهمهي ما ، قدرتما ، خارج ازذات ماست ، مابوديم ،قدرتي هم نداشتيم ، سپس كسب قدرت كرديم وبه همان مقدار ، قادرشديم ، پ سقبل ازكسب قدرت ، ماعاجزبوديم ، سپس قادرشديم ولي درذات اقدس الهي ، چون قدرت عين ذات است ، پس عجزي درآن راه ندارد . تااينجاگفتيم كه 1- خداوندتبارك وتعالي ، عالِم بينهايت است ومامحدوديم ، محدود ، هرچقدرهم كه رشد و پيشرفت پيداكند ، نميتواندبينهايت بشود ، 2- خداوندعالَم ، علمش عين ذاتش است واكتسابي نيست ولي در بارهي مااينگونه نيست 3- خداوندمتعال ، قدرتش عين ذات است ودرما ،قدرت ، عين ذات نيست بينهايت درهمه چيز : تااينجاي بحث گفتيم كه چون علم الهي ، عين ذات است وچون قدرت الهي ، عين ذات است ، وچون ذات الهي بينهايت است ، پس قدرت وعلم الهي هم بينهايت است وهيچ محدوديتي برقدرت وعلم الهي ، متصوّرنيست ، اما درموردما ، چون قدرت ما وعلم ما اكتسابي است ، پس به هماناندازه كه قدرت كسب كنيم ، قادريم ، به همان ميزان كه علم بياموزيم ، عالميم وخارج ازآن ميزان ، عاجزوجاهليم . بجز خدا ، همه : مواردي كه عرض شده ،درموردهمهي انسانهاوجوددارد ، خداوند تبارك وتعالي درقرآن كريم ، بهوجودمقدس پيامبر مكرّم اسلام ميفرمايد : « قُلْ رَبِّ زِدْني عِلْماً » پيامبر ، ازمابخواه علمت رازيادكنيم ، بگو خدايا ،علم مرازيادكن يعني حتي تواي پيامبر ، علم تو هم محدوداست ، تو هم نامحدودنيستي ، نامحدودبودن فقط مختص ذات الهي است از ما بخواه كه زيادش كنيم ، يادرروايات متعدداست كه ارواح مطهرتمام انبياءوائمهي اطهار صلواتالله عليهم اجمعين ،هرشب جمعه به عرش الهي ميروند وبابارعظيم علمي برميگردند واين درطول تمامي زمانها ، به طور دائم ادامه دارد ،يعني همين شب جمعه گذشته ، ارواح مطهر انبياءوائمه وامام عصر(عج) به عرش الهي رفته اند وبار عظيم علمي كسب كردهاند وبه زمين برگشتهاند ، شب جمعه آينده هم خواهندرفت واين برنامه ، تاقيام قيامت ، به طور دائم ادامه خواهديافت ، همين كه ميروند ، بارعلمي ميگيرندوميآيند،همين نشانهي محدوديت است كه هر هفته ، باكسب فيض ازدرگاه الهي ، زيادوزيادترميشود ، امادرموردحقتعالي ، علمعين ذات ، ذات ، عين علم ، قدرت ، عين ذات ، ذات ، عين قدرت ، ذات بينهايت ، علم بينهايت ، ذات بينهايت ، قدرت بينهايت است واينهاازصفات مختصّ حقتعالي است . پاسخ به يك شبهه : بعضي افرادي كه دنبال بهانهگيري وشبههافكني هستند ، سؤالي رامطرح ميكنند كه جادارددراينجااشارهاي به آن بشود ، اينهاميگويند مگرشمانميگوييد كه خداوندبرهركاري توانااست ؟ ميگوييم بله ، ميگويند پس آياممكن است خداوندكاري كندكه مثلاً اينجا ، هم شب باشد ،هم روز؟ جواب ميدهيم درست است كه خداوندقادرمتعال است و هركاري ازاردهي الهي ساخته وممكن است اما اين امر به معناي انجام امورمحال عقلي وعملي نيست ، وقتي كاري محال است ، مثلاً محال است كه اين نوشته همين لحظه ، هم دردست شماباشد ،هم دردست شما نباشد ، ياشما ، دريك لحظه ، هم دراين مكان باشيد ،هم نباشيد ،پس نفس اين كارها ، محال است و قدرت خداوند ، برممكنات است . صفات غيرمختصه : صفاتي كه عرض شد ومقداري دربارهي آنها صحبت شد ، برخي ازمواردي بودكه اختصاص به ذات اقدس الهي داردوهيچ بشري وياموجودي ،نميتواند داراي اين ويژگيهاشود اما صفات غيرمختصه ،صفاتي هستندكه خود خداوند هم ، يك شرايطي زابيان كرده است كه اگرانسان ، خودش رادرمسير وكانال آن ويژگيهاقراردهد ، ميتواند مظهراين صفات الهي قرارگيرد . مثــلِ خـــدا : درحديث قدسي است كه خداوندتبارك وتعالي ميفرمايد : « عَبْدي اَطِعْني اِجْعَلَكَ مِثْلي » ‹اي بنده ، ازمن اطاعت كن ، تورامثل خودم قرارميدهم › پس انسان ميتوناد مثل وآيينهي خداوند شود ، اما شرط دارد ، وشرط را در يك عبارت بيان كرده است : « اَطِعْني » ازمن اطاعت كن ، پس اگرانسان دركانال عبوديت حقتعالي قرارگرفت و آن شرط رادرخودش ايجادكرد ، به همان مقداري كه در « اَطِعْني » سربلندبيرون آمد ، به همان مقدارهم مثل خداوند قرارميگيرد ، اين روايت يك ادامهاي هم داردكه خيلي قابل توجه است ، ميفرمايد : « اَنَااقُولْ لِشَيْءٍ كُنْ فًيًكُونْ تَقُول كُنْ فَيَكُونْ » اي بنده ، هرآنچه من ميخواهم ايجادكنم ، بااراده ايجادميكنم ، اگرتوازمن اطاعت كردي ، توراهم مثل خودم قرارميدهم ،آنچه راكه من ميتوانم ايجاد كنم دست توهم ميدهم ، توهم ميتواني ايجاد كني ، اين « كُنْ فَيَكُونْ » يك مَثَل است ، اگرما شديم مَثَلِ خدا ، اين يك مصداق است اما فقط اين نيست بلكه اين مثل بودن ، درتمام ابعاد ، به حدظرفيت فردايجاد ميشود . عبدالله ، مظهرصفاتالله : اين مطلب راميتوان اينطورسادهتربيان كرد كه اگرانسان ، عبدالله شد ، صفات الله ، درعبدش ظهور و بروز پيدا ميكند ، ائمهي طاهرين ، به اندازهي ظرفيت وجوديشان ،خداوندرااطاعت محض كردند ،چون عبوديت محض درحقتعالي داشتند ، شدند مَثَلِ اعلايِ حقتعالي قرآن كريم ميفرمايد « وَلِلّهالْمَثَلِالاعْلي » براي خدا ، مَثَلِ اعلي وجود دارد ، البته اين نكته راتوجه داشته باشيد كه هركجاكه اعلي وجودداشت ، دررتبه فروترازآن عالي هم وجود دارد ، مثل اعلم كه عالم ،پايينترازآن است ، ياافضل كه پايينترش ،فاضل است ، پس اعلي هم نقطه بالاترِ اعلي است و حالاكه اهل بيت عصمت وطهارت صلواتالله عليهم اجمعين ، مثل اعلاي خداوند هستند ، شماميتوانيد در رتبهي مَثَلِ عالي خداوندقراربگيريد ، همه راميگويم ،پيروجوان ، باسوادوبيسواد . تجلي صفات الهي دروجود تمامي انسانها : برخي صفات الهي ، درشماوجودادر واصلاً ،برخي صفات الهي ، باوجودشما ، متجلّي ميشود ، مثال : يكي ازصفات خداوند ،خالق است ، صفت خالقيت خداود چطوربروزكرد ؟باخلق شما ، اگرخدا ، خلقي رانميآفريد ،ياخالق خدا ، ظهور نداشت ، ياخالق خداوند ، باخلقِ شما ، ظهورپيداكرد ، يامحيي بودن خداوندنيز باحيات يافتن شما ظهور پيداكرد ، خداوند ، شماراآفريد ،به شماحيات داد ، باحيات شما ، يامحيي بودن خدا ، بروزوظهورپيداكرد ، پس شما ، مظهر يامحيي خداهستيد ، مردههاي شماهم مظهريامميت خداهستند ،يارزوي دادنخدابه شما ، يارازق بودن خداوند را به بروزوظهورميرساند ، پس تمامي انسانها ، درخيلي ازابعاد ، مظهرخداوندهستند واين ،شاما همه ميشود ، حتي كافر هم كه باشد ، مظهرِياخالق است ، مظهر يارازق است ، مظهرِيامحيي است ،اينها به عبوديت هم وابسته نيست ، با زحمت هم بدست نميآيد بنابراين پاداشي هم ندارد . آيينهي تمامنماي صفات الهي : اما برخي صفات هستند كه اگرانسان دنبال عبوديت برود ، آن مظاهررابدست ميآورد ،آنوقت پاداش دارد و مظهرتمام وكمال صفات الهي درتمام ابعاد هم ، ائمهياطهارهستند . وبااين نكته استكه درزيارت جامعه كبيره ميخوانيم كه : « مَنْ اَحَبَّكُمْ فَقَدْاَحَبَّالله وَمَنع اَبْغَضَكْمْ فَقَدْ اَبْغَضَ الله » اي اهلبيت ، هركس كه به شماابرازمحبت كند ، به تحقيق به خداابرازمحبت كرده است وهركس كه به شما بغض بورزد ، به خدابغض ورزيده است « مَنْ اَطاعَكُمْ فَقَدْ اَطاعَالله » هركس ازشمااطاعت كند ،ازخدااطاعت كرده است وهركس باشما مخالفت كند ، باخدامخالفت كرده است « وَمَنِاعْتَصَمَ بِكًمْ فَقَدِاعْتَصَمَ بِالله » هركس دست به دامان شمابزند ،دست به دامان خدازده است ، چــرا ؟ چون ائمه مَثَلِ خداهستند ، مِرْآتِ خداهستند و زيارت جامعه كبيره ، به اين نكته توجه دارد واواخرهمين زيارت ، اين مطلب راميآورد كه :« مَنْ اَرادَالله بَدَءَ بِكُمْ » هركس ارادهي خداكرد ، بايدازشماشروع كند « وَمَنْ قَصِدَهُ تَوَجَّهَ بِكُمْ » هركس قصدتوجه به خداكرد ، بايد به شما متوجه شود چون شما ،كانال ومسير هستيد ،معصوم ميفرمياد : « بِنا عُرَفِالله » « بِناعُبَدِالله » « بِناوُحَدِالله » ‹به بركت ما ، خداشناخته شد› ‹به بركت ما ، خداعبادت شد›‹به بركت ما ، خدا به عبوديت معرفي شد›‹به بركت ما ، خدابه وحدانيت معرفي شد› چرا ، چون اشان ، آيينهي تمام نماي صفات جمال و جلال حقتعالي بودند . اسم اعظم الهي : درروايت است كه اسماءاعظم خداوند ، 73 حرف است ، ازاين 73 حرف ، يك حرف يااسم ، درذات خداوند مخفي است و هيچكس ، ازآن يك اسم ،به هيچوجه اطلاع ندارد ، شماهرچقدرهم دعاهارابخوانيد ، باوجوداينكه در اين دعاها ، اسرارعجيبي راقرارداده اند كه به فرموده امام امت (ره) ، يك غوّاص ماهري ميخواهد كه دراين درياي دعا حركت كند ودُرها را جمع كند ، شما نگاه كنيد به همين دعايي كه به نام دعاي سريعالاجابه درمفاتيح آمده است ، عبارتي دراين دعااست كه ميگويد : « وَبِالْاِسْمِالَّذي حَجَبْتَهُ عَنْ خَلْقِكَ وَلَمْ يَخْرُجْ مِنْكَ اِلّااِلَيْك …. » ‹ خدايا ، به آن اسمي كه ازخلقت محجوب ومخفي كردي ، اين اسم ، فقط به خودت برميگردد واَحَدي راازاين اسم ، اطلاعي نيست ، چرااطلاعي نيست ؟ خوب دقت كنيد ، اين اسم ، آنقدر عظمت وجلالت دارد كحتي ظرف جان اهلبيت هم ، توان آن راندارد براي همين ، نشد كه آن را ، حتي به ايشان هم بدهند چون ظرف جانشان ، توان آن راندارد ، اين اسم ، مختص حقتعالي است ، ميماند 72 اسم ديگر فقط با 2 اسم : درروايت است كه حضرت عيسي (عَلي نَبيِّناوَآلِهِ وَعَلَيْهِ السَّلام ) هربرنامهاي كه پياده كردند ، هرمعجزهاي كه انجام ميدادند ، فقط با2 اسم ازآن 72 اسم بود ، ببينيم حضرت عيسي (ع)چه كرد ؟به قرآن رجوع ميكنيم ، 1- « اَنّي اَخْلُقُ لَكُم مِنَالتّين كَهَيْئَهِالطَّيْرفَاَنْفَخُ فيهِ فَيَكوُنَ طَيْراًبِاِذْنِالله »‹ من ازخاك ، مجسمهاي به شكل پرنده ميسازم و برآن نفسي ميدمم ، سپس همانند پرندهاي به پرواز درميآيد › 2- « وَأُبْرِءُ الْاَكْمَه » ‹ وكورمادرزادراشفاميدهم › 3-« وَالْاَبْرَصَ » ‹ ومبتلاي به پيسي را › بِاِذْنِ الله ‹ به اجازه خدا › 4- «وَاُحْيِي الْمَوْتي » ‹ ومرده رازنده ميكنم › بِاِذْنِ الله ‹ به اجازه خدا › نكتهاي بسيار جالب : نكتهاي كه دراينجا به آن برخورد ميكنيم وبسيارجالب توجه است اينكه تااينجا ، حضرت عيسي(ع) ، تمام كارهايي راكه ميفرمود انجام ميدهم ، مشروط به شرطي ميكرد وآن «بِاِذْنِ الله » ‹ به اجازه خدا › بود اما درقسمت آخر ، ميفرمايد : « وَأُنَبِّئُكُمْ بِماتَأْكُلوُنَ وَماتَدَّخِروُنَ في بُيوُتِكُم » ‹وبه شما خبرميدهم كه درخانههايتان ، چه ميخوريد و چه ذخيره ميكنيد › اما اينجاديگر آن قيد رانياورده است . چــــــرا ؟ ! ؟ ! ؟ ! آيا عيسي (ع) كاري رابدون اذن واجازه الهي انجام ميدهد ؟ دليل اينكه حضرت عيسي (ع) براي انجام آن چهاركاراوّل ، قيد اذنالله راآورد اما اينجا ديگر نيازي به تكرارآن قيد نبود اين است كه اطلاع ازامورات مخفي افراد ، كاري است كه حضرت عيسي ، به مدد باطن نوراني خود انجام ميداد و البته اين نورانيت باطن رانيز ، دراثر عبوديّت الهي كسب كرده بود عبوديّت كه داشت ، حجاب باطن وپردههاكناررفت ، آن موقع ميتوانست آن طرفِ پردهها راببيند ، اين مقام ، مالِ عبوديّت حضرت است ، اينجا بِأِذْنِالله ، شرط نيست ،زحمتِ خودِعيسي است امّادرآن چهار مورد ، چون مقامِ اِعجاز است ، بِاِذْنِ الله ‹ به اجازه خدا › شرط است . خوب ، برگرديم به مطلبِاصلي ، درروايت است كه حضرت عيسي (ع)، تمام اين كارها ومعجزات را به مدد دو اسم ازآن 72 اسم اعظم خداوند انجام دادهاند ، همهن بادواسم بود ، روايت ديگري است كه درنزد چهارده معصوم (صلواتالله عليهم اجمعين ) تمام 72 اسم وجوددارد . كدام برترند ؟ امام يانبي ؟ مقايسهاي بين اين دوروايت ، به مانشان ميدهد كه كداميك برترند ؟ پيامبري كه دواسم ازاسماءاعظم الهي را در اختياردارديا معصومين كه 72 اسم رادارند ؟ واقعاً قابل قياس نيست ، دراين روايت دقت كنيد ، حديث قدسي است ، ميفرمايد : ‹ما به عيسي 2 حرف داديم ، به موسي 4حرف داديم ، به ابراهيم 6حرف ، به نوح 15 حرف و به حضرت آدم ، 25 حرف › اين درذهنتان نيايد كه مثلاً آدم 25 تا عيسي 2تا ، پس آدم ازعيسي برتراست ، نه اين نيست يك مثال : براي اينكه تفاوت اين دو بهتر مشخص شود ، به اين مثال ، خوب توجه كنيد : اگر شما ، 30 تا 50 توماني داشته باشيد ، يك نفر هم يك دانه2000 تواني داشته باشد ، كدام بيشتراست ؟ 30 تا 50 توماني يا يك دانه 2000 توماني ؟ آن يك دانه ازآن سي تا بيشتر است ، آنچه به انبياء دادهاند ، ملاكش اين بوده است كه درزمان آن پيامبر ، به چه اعجازي نياز بوده است ، فضا و شرايط ، چه مطلبي رااقتضاء ميكرده است پس اينكه تفاوت درميزان عطاي كلمات الهي به انبياء ديده ميشود ، بدليل تفاوت درمقتضيات وشرايط بوده است . علي (ع) واعجازعيسوي : درمدينه ، رني بود به نام اُمِّ قُروه ، ازآن زنان شجاع و اهل منطق ، اهل استدلال قوي وغني ، وقتي آن ظالمها قصد خلافت كردند ، اين زن ، آرام وقرارنداشت ، ميگفت مردم ، حق با علي است ،اينهادروغ ميگويند ، واقعه غدير را به يادِ مردم ميآوردوميگفت ، پيامبردرغدير ، دست چه كسي رابالابُرد ؟ آن كسي كه پيامبر(ص) معرفي كرده ، اوخليفهالرسول است ، دروغ ميگويند اينها ، اينها خليفهالناس هستند ، اينهاراخداوپيامبر انتخاب نكردند ، مردم انتخاب كردند ، مرتب اينطرف وآن طرف ميرفت وبااستدلال ومنطق قوي ، ازعلي(ع)دفاع ميكرد تااينكه يك روز ،به دليلي ، علي(ع) درمدينه نبودند ، آن ملعونين ديدند موقعيت مناسبي است ، ام قروه درمدينه است ، علي هم نيست ، امقروه راخواستند آمددارالاماره ، كفتند : شنيدهايم توخيلي بامامخالفي وازعلي دفاع ميكني ؟ گفت : ‹ بله ، درست شنيدهايد ، شما كه خليفه برحق نيستيد ، خليفه برحق علي است › گفتند : مگرعلي چه علامتي دارد كه مانداريم ؟ گفت : اولاً خليفهي رسولالله ، اگرمقابل آفتاب بايستد ، سايه ندارد ، ولي شماسايه داريد ، دوماً خليفه رسولالله ، ازشرق وغرب عالَم باخبراست ، شما ازاحوال شهرخودتان هم بيخبريد سوماً هرسؤالي كه از او بپرسند ، همه رابلداست ، شما جاهل محض هستيد ، حجهالله به كسي ميگويند كه درتمام عمرش ، يك لكهي سياه هم نباشد ، حجت خدابايددرزندگيش ، يك نقطه سياه هم نداشته باشد ، شماكه زندگيتان مالامال ازسياهي است خلاصه شروع كرد به برشمردن فضائل علي(ع) ، ديدند حريف اين زن نميشوند ، حكمي صادركردند ، امقروه را كشتند ودفن كردند ، غروب شد ، حضرت اميرالمؤمنين علي عليهالسَّلام ، آمدندمدينه ، سؤال كردند چه خبراست ، گفتند : آقا ، شما نبوديد ، امقروه رابردنددارالاماره ، بااوبحث كردند وقتي نتوانستندبااستدلال ومنطق محكومش كنند ، حكمي صادركردندومحكومش كردند و اوراكشتندودفن كردند ، حضرت فرمودند:بامن بياييد : عدهاي باآقا راه افتادند ، رفتندكنارقبرامقروه كه چندساعت قبل ، اوراكشته ودفن كرده بودند ، دستهاي يداللّهي علي(ع) به آسمان بلندشد :«يامُحْيِالنُفوُس بَعْدَالْمَوْت » اي آنكه مردههارابعدازمرگ ، زنده ميكني « يامُنْشِيءُالْعَدامَالدّارِسات » ‹اي آنكه استخوان پوسيده رابه حالت اولش برميگرداني « اُحْيِ لَنا اُمِّ قُرْوَهْ » ‹براي ماامقروه رازنده كن › « وَجَعَلَهاعِبْرَهً لِمَنْ عَصاك »‹و اوراعبرتي براي اهل معصيت قرارده › تاكلمهي آخرحرف علي(ع)تمام شد ، قبرلرزيد ودهن بازكرد ، امقروهي كشته شده بلندشد «اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يااَميرَالْمؤْمِنين » آقاجان نبودي ، درزغيابت ازتووحقّت دفاع كردم ، وظيفهي خودم راانجام دادم ، بانانجيب ، بحث كردم و اورامحكوم كردم امّانتوانست طاقت بياورد ، مراكشت و اينجا دفن كرد وخدابه بركتِ تو ، حيات رابه من بازگردانْد ، علي(ع) فرمود : ‹ امقروه ، ازقبربيرون بيا و دنبال شوهر و بچههايت برو ، به خانهاش رفت ، شش ماه بعدازعلي(ع) هم زنده بود ، دوبچه هم به دنياآورد . اگرعيسي (ع) مرده زنده كرد ، علي(ع) هم ازاين كارها زيادميكرد ، متأسفانه بيان نشده است وگرنه ، اگر حضرت عيسي ، چندمورد مرده زنده كرد ، آن هم به عنوان اعجاز وبراي اثبات نبوّت ، ولي علي(ع) زيادازاين كارها ميكردند ، اما هيچكس ، علي رانشاخت ، جوانان ، روزي هزارمرتبه خداراشكركنيد ، سربه سجده بگذاريد كه خداوند شما را بااهلبيت آشناكرده ، اگرنوكري ميكنيد ، درِخانهي اهلبيت ميكنيد ، بگوييد خداياشكركه ما را نوكرِ اين خاندان قراردادي ، اگرخداي نكرده من ، سُنّي بودم وازآنهادَم ميزدم ، فرداي قيامت ، بااين رسوايي ، چه ميكردم ؟ اگرخداي نكرده يهودي بوديم چه ؟ داستاني ديگر : عدهاي ازقوم يهود آمدند خدمت رسولالله(ص) ، كتابهاي بزرگ وسنگيني هم باخودشان آورده بودند ، گفتند : آقا ، ماازعلماي قوم يهوديم ، اينهاهم كتابهاي ماست ، دركتابهاي ما نوشته است كه هركس پيامبر برحق است ، وصيِّ اوهم برحق است ، آيااين درست است ؟فرمودند : بله ، اين مطلب دركتابهايتان درست است ،گفتند : وصيِّ شما كيست ؟ فرمودند : عليبن ابيطالب گفتند : اگروصي حق است ، بايدبتواندآنچه راكه ماازاوميخواهيم براي ما بياورد ، ماحالاباشما كاري نداريم ، چندتاسؤال ازاين علي ، كه وصيِّ شماست داريم ، اگرجواب داد، علي برحق است پس توهم برحقي و مابه توايمان ميآوريم . حالادقت كنيد ببينيد اين قوم بنياسرائيل كه درتاريخ هم به بهانهگيري معروفند چه خواستههايي دارند ، ببينيد آدم مريض ، چه ميخواهد : گفتند : ياعلي ، مايهوديان ، ازنسل سام ، وصيِّ نوح پيغمبريم ، برو 800 – 900 سال قبل ، هركجاي عالَم كه سام مرده ، اورابياور اينجا اگرراست ميگويي ، نيامدندبگوينداينجاقبرجدماست ، بيرونش بياور ، گفتند هركجاي عالَم كه سام مرده ، اينجا بيرونش بياور آقاآمدند كنار محراب ، دوركعت نمازخواندند ، دست به آسمان بلندكردند ، همهي اين كارهابراي اين بودكه آنها ببينندكه علي ، همهي اين كارهاراباعبوديّت انجام ميدهد ، حضرت چند كلام باخداوند صحبت كردند ، صحبت حضرت كه تمام شد ، جلوي محراب ، زمين لرزيد ودهن بازكرد ، يك قبرامدبالا،قبرهم لرزيد ، يك پيرمرد نوراني آمد بالا گفت: «اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يااَميرَالْمؤْمِنين » حضرت فرمودند : اي سام ، من كيستم ؟ پيغمبر كيست ؟ سام ، با يك عبارات بسيارعجيب وبلندي ، پيغمبر(ص)وسپس علي(ع)رامعرفي كرد ، يهوديان كتابهارابازكردندكه ببينند در كتابهايشان ، سام چگونه معرفي شده است ، پيامبر فرمودند : كارتمام است ؟ گفتند : نه آقا ، مايك چيزديگرهم ميخواهيم فرمودند : ديگرچه ميخواهيد ؟ گفتند : آقا به سام بگوييد سورهاي راكه برنوح نازل شده براي ما بخواند ، فرمودند وسام شروع كرد آن سوره راخواند ويهوديان ، كتابهايشان راورق ميزدند ، وقتي سوره تمام شد ، گفتند : تمام و ماحجّت راتمام كرديم ، وقتي حُجّت تما شد ، بااذن اميرالمؤمنين ، سام به برگشت ودرازكشيد ، قبر ، به هم آمد ، قبر ، به پايين رفتوزمين هم به هم آمد ، آيا اين كار ، جزازحجت خدابرميآيد ؟ داستاني ازمرگِ سلمان : سلمان فارسي ، كه پيامبر اوراسلمان محمدي ناميدند وفرمودند : سلمان ، ازمااهلبيت است ، ازدنيا رفت ، وصيت كرده بود كه وقتي من مردم ، كسي من را غسل وكفن نكند تا مولايم ، خودش بيايد وبه كارهايم رسيدگي كند ، بدن سلمان رادراتاقي گذاشتندوپارچهاي روي آن كشيدند ، چندلحظه بعد ، درزدند ، حضرت اميرالمؤمنين علي عليهالسلام بودند ، فرمودند : آيا سلمان اينجاست ؟ گفتند بله ياعلي ، حضرت ، به اتاقي كه جنازه سلمان درآن بود رفتند ، آقا فرمودند : « اَلسَّلامُ عَلَيْك ياسَلْمان » تاصداي علي بلند شد ، سلمان ، چشم بازكرد ونشست ، «اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَميرَالْمؤْمِنين » حضرت فرمودند : « يا سَلْمان ، عُدْ اِلي مَكانِك » اي سلمان ، به مكانت برگرد ، سلمان ، دوباره دراز كشيد و مُرد . بله ، علي(ع) مظهري ازصفات الهي است ، مظهر ياحي خداست ، مظهر يامُحيي خداست ، هركجابيايد ، اِحياء ميكند ، زنده ميكند مگراينكه خودش نخواهد ولذا ، وقتي كه مظهر يامحيي ميآيد ، مرده راباآمدنش زنده ميكند واينگونه است كه وقتي آمد بالاي جنازهي فاطمهي زهرا سلامالله عليها ، فرمود : زهراجان ، دخترپيامبر ، يادگار رسولخدا ، چندتعبيرازاين قبيل فرمود ، فاطمه(س) چشم بازنكرد ، صدازد : زهراجان ، من علي هستم صدايت ميزنم ، تااين حرف رازد ، زهراچشم بازكرد «اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يااَميرَالْمؤْمِنين » اينها مظهر قدرتند ، قادربودن يك مطلب است ، اِعمالِ قدرت كردن ، بحث ديگري است ، آنهاقادرندامّااِعمالِ قدرت نميكنند مگرآنجاكه صَلاح خداورضاي خدادرآن باشد . خدايا ، تورابه حق اهل بيتت ، مارابامعرفت اهل بيت زنده بدار ، مارابااين معرفت بميران و مارابااين معرفت ، در قيامت محشوربفرما آمّـيـن يـارَبَّ الـعـالَـمـيــن |+| نوشته شده توسط ماشاالله اميدوارعسكري در چهارشنبه دهم اسفند 1384 و ساعت 17:30 |
به عنوان يک ايرانی
ما ازعاشورا آموخته ايم که دربرابر ظلم تسليم نشويم حتی اگر مجبور باشيم از جان عزيزترين نزديکانمان هم بگذريم . ماازرمضان آموخته ايم که برای اطاعت فرمان الهی ، می توان حتی از هرحلالی هم چشم پوشيد پس بخاطر اطاعت فرمان الهی ، سرتسليم فقط دربرابر قدرت الهی فرود آورده دربرابر هيچ زورگوی ابرقلدری ، قصد تسليم وسازش نداريم . اين پيام من به عنوان يک ايرانی به مسئولين کشورم ، وبه آژانس بين المللی انرژی اتمی و به همه زورمداران وزورگويان دنياست وميدانم که اين ، سخن اکثريت ملت ايران نيز هست . شما هم نظرتان را برای اينجانب ، به عنوان يک ايرانی ارسال کنيد . |+| نوشته شده توسط ماشاالله اميدوارعسكري در چهارشنبه دهم اسفند 1384 و ساعت 17:8 |
|
درباره وبلاگ
![]() فضایی ساده . محیطی صمیمی . حرف هایی خودمانی . که ازدل بیاد وبه دل بنشینه . یک صفحه برای دوستای صاف وساده وصادق . رفیقایی مثل خودم
هرکی اومد قدمش برچشم . هرکی رفت . خدابه همراش . هرکی هم نیومد منتظرش میمونیم شاید بیاد . دوستتون دارم . خیلی ساده . خیلی صمیمی فقط همین وبس اگرقصدهمراهی دارید. به این آدرس مطلب بفرستید m_omidwar_a@yahoo.com منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
مهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 اسفند 1384 دی 1384 آبان 1384 مهر 1384 مرداد 1384 آرشيو موضوعی
مجموعه سخنرانی های آیت الله سید رحیم توکلنیش دارو اقلید به روایت تصویر کوتاه و گویا کتابخانه عمومی ساده - صمیمی ضیافت چشم ها ( مطالب وتصاویری از سفر حج ) آثارونوشتههایی از خودم پيوندهای روزانه
وبلاگ اقلیدوخبرهادریای خون وبلاگ سربند چرااحمدی نژاد ؟ نماز یادگارگهربارکربلا منبعي خوب براي كدهاي جاوا براي همكاران وبلاگ نويس وبلاگ برگ سبزبوانات بوانات مهدویت وبلاگ ذاکرین ( برای مداحان وعلاقمندان به مداحی ) آسمان خیال آرشيو پیوندها پيوندها
مجله ي اجتماعي صبا اقليدانجمن خیریه امام حسین(ع) شهرستان اقلید - ویژه ایتام باغستان کافه عکس کلید-بانک جامع علم وفرهنگ وهنراقلید پایگاه اطلاع رسانی دفتر مقام معظم رهبری وبلاگی برای طراحی وتعمیر قالب وبلاگ های برتر همه چیز در این وبلاگ است آسمان یکرنگی وبلاگ شخصی آقای احمدی نژاد ( رییس جمهور ) وبلاک حاج آقا فکور ( همراز) وبلاگ داداش مهدی وبلاگ همایش رضوی نسیم ولایت شهرستان اقلید وبلاگ شخصی یک دوست خوب(مجیدتقی خانی) وبلاگ بسیج دانش آموزی مرودشت وبلاگ معلم خوبم آقاي ناصرظهيري - شاعر توانمنداقليدي
ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |