| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
گوشه ای ازمراسم مختلف درمدرسه راهنمایی شهید مطهری
|+| نوشته شده توسط ماشاالله اميدوارعسكري در جمعه بیست و دوم مهر 1384 و ساعت 7:41 |
شورای دانش آموزی مدرسه
|+| نوشته شده توسط ماشاالله اميدوارعسكري در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384 و ساعت 7:59 |
گوشه ای ازقسمت های امورتربیتی مدرسه
مسئول سی دی مسئول نوارخانه وویدئوکلوپ کلوپ مدرسه فرشاد رستمی علی امیری
|+| نوشته شده توسط ماشاالله اميدوارعسكري در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384 و ساعت 7:57 |
مسابقات فرهنگی - هنری - ورزشی درمدرسه راهنمایی شهید مطهری
|+| نوشته شده توسط ماشاالله اميدوارعسكري در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384 و ساعت 7:47 |
کادر اداری ودفتری مدرسه
|+| نوشته شده توسط ماشاالله اميدوارعسكري در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384 و ساعت 7:22 |
امتحانات مدرسه
|+| نوشته شده توسط ماشاالله اميدوارعسكري در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384 و ساعت 7:5 |
جشن تولدامام رضا(ع) {جشن سلسله عشق ) مدرسه راهنمایی شهید مطهری مرودشت به روایت تصویر
|+| نوشته شده توسط ماشاالله اميدوارعسكري در پنجشنبه بیستم مرداد 1384 و ساعت 8:2 |
برای شروع دوستی
ســـــلام به شما خوبی که محبت کردی به این وبلاگ سرزدی ساده ترین و صمیمانه ترین سلام من رابپذیرید . برای اینکه خوب بدونیدکجا اومدید عرض می کنم : « ساده - صمیمی » یک وبلاگ کاملا شخصیه که توسط یک آدمی که خیلی هم بیکار نیست برای این ایجاد شده که یک جایی برای زدن حرف های دلش داشته باشه اینجا یک دوست خیلی ساده وخودمونی برای دوستای دیگه اش داستان می نویسه شعر می نویسه مطالب انتقادی می نویسه خلاصه حرف های دلش رو میزنه شاید بعضی وقت ها یک سری هم به عالم سیاست بزنه ازاجتماع هم اینجا حرف میزنیم شاید شما هم حرفی برای مطرح شدن توی این وبلاگ داشته باشید اگر اینطوره مطلبتون رو به آدرس ایمیلی که دادم بفرستید حتما این حق رابه من مدهید که متناسب با شخصیت این وبلاگ والبته شخصیت نویسنده ی آن هرمطلبی را داخلش نگذارم اگرخداتوفیق بده و حال و مطلب داشته باشم سعی می کنم زودبه زود هم آپ کنم که مطالبی که ارائه می شه تکراری وخسته کننده هم نباشه . راستی ازخودم نگفتم برای شروع دوستی آشنایی ومعرفی لازمه من : ماشاالله امیدوارعسکری متولد شهرستان اقلیداستان فارس شغل :مربی امورتربیتی تحصیلات : کارشناسی ارشدمدیریت آموزشی متاهل دارای ۲ پسر سن : ( حدس بزنید . چراهمه چیزرامن بگم ؟ درقسمت نظرخواهی حدستان رابنویسید ) ازهمه ی کسانی که نظر بدهند ودرتمام زمینه ها من راراهنمایی کنند جلوجلو تشکر می کنم بگویید این وبلاگ چطور باشه بهتره ؟ چه مطالبی داخلش بگذارم ؟ چطور تنظیم یا تزئینش کنم ؟ و...................... ضمنا اگرقابل بدونید و ساده - صمیمی را معرفی کنید ممنون میشم . تابعد
|+| نوشته شده توسط ماشاالله اميدوارعسكري در دوشنبه سوم مرداد 1384 و ساعت 18:35 |
داستان
گـمـشــده اين داستان كاملا واقعي است و دراردوي مدرسه راهنمايي شهيد مطهري در سال تحصيلي 82-1381 براي نويسنده اتفاق افتاده است .تمامي اسامي شخصيتهاي داستان نيز اسم افراد اصلي ماجرا ميباشد . « آقا ، امروزدكتر ارتوپد نيستند ، فرداتشريف بياريد تاگچ پاتونوببينند ،اگه اوشون دستوردادند ، ماگچو بازميكنيم » اين راپرستاربخش اتفاقات گفت واو ، بعدازشنيدن اين جمله ، غرولندي كرد وازبيمارستان بيرون رفت . پاي چپش تابالاي مچ ، توي گچ بود وبه سختي راه ميرفت ، اما محسن ،برادرعيالش كه دراين سفرهمراهش بود ، كاملا مواظبش بود ، بين راه كه به مسافرخانه برميگشت ، براي محسن ازسختيهايي كه براي راهانداختن اين اردو كشيده بود ميگفت وازاينكه چقدربه مسئولين شهرروزده بودتامقدمات اين سفررافراهم كند ، وحالاچقدرخوشحال بود ازاينكه باعنايت آقا ،همه چيزفراهم شده وبچههاتامشهد آمده بودند ،باخودش فكرميكرد ‹ حتما تاحالا ، همه بچههاازحمام آمده ودرمسافرخانه درحال استراحت هستند ›ازخيابان طبرسي كه ردميشد ، نگاهي به گنبد زرد آقا انداخت ، باتمام وجودش ،از عمق سينه سلام داد ، انگاربا اين سلام ، ميخواست با تمام وجود ازآقا تشكركند . قدمهاشو تندتر كرد تابچههامنتظر نمونند ،اماامان ازدست اين گچ پا ، درسفرقبلي كه دوهفته قبل آمده بود ، وقتي ميخواست بچههاي اون كاروانوبه زيارت ببره ، جلوي درحرم پايش پيچ خورده بود وبعدش هم …… توي همين فكرها بود كه به جلوي مسافرخانه رسيد ، بچههاراديدكه باعجله به طرف اوميدوند ،ازنحوةآمدن بچهها فهميد كه اتفاقي افتاده است ، دلشورة عجيبي پيداكرد ،‚ بچهها كه به اورسيدند ، بدون مقدمه شروع كردند - « آقااجازه …… آقا اجازه …… » ‹ آقااجازه چي ؟ حرفتونو بزنيد › ويكي كه تقريبا بغض كرده بود ، گفت : «آقا اجازه … هاشم نيست » ويكي ديگر ادامه داد : « ازحمام كه اومديم بيرون ، آقاي كشاورزآمارگرفت ، هاشم نبود ،هرچي هم ميگرديم ، پيداش نيست » فورا به طبقه دوم رفت ، اتاقهارايكي يكي كنترل كرد …… واقعا هاشم نبود . سريع به حمام رفت ، ازمسافرخانه تاحمام عمومي راه زيادي نبود ، امااين دوكوچه ، به نظراو ، هزاركيلومتر آمد … -« آقا بچهها كه ازحمام اومدند بيرون ، بامربيشون رفتند ،كسي اينجانمونده ، …… اگه مونده بود كه خودمون مياورديم مسافرخونه ميداديم تحويلتون » اين رامسئول حمام گفت . سريع به مسافرخانه برگشت ، همه دراضطراب بودند ، آقاي كشاورزازاينكه هاشم بابقيه بچههابرنگشته است ، اظهارتعجب ميكرد ، آقاي طهماسبي ، مسئول شركتي كه امورتداركات وتغذيه اين سفررابرعهده داشت هم ، درحالي كه سعي درروحيه دادن به اوداشت مرتب ميگفت : « چيزي نيست ، نگران نباشيد » اوبه ديوارمسافرخانه تكيه داد …… براي لحظهاي به گذشته برگشت ، آخرين شبي كه درمدرسه بودند ، دعاي كميل و بدرقه زائران امامرضا (ع) ، وچقدرسفارش كرد پدرهاشم : « آقااين بچه ، دست شما سپرده …… يكي يكدونست ……… اولين سفرشه …… خيلي هواشو داشته باشيد …… جون شما وجون هاشم …… صداها درذهنش ميپيچيد ………… وپردهاي ازاشك ، جلوي چشمانش رافراگرفت وقتي سنگيني دستي راروي شانهاش احساس كرد ، به خودآمد . محسن بودكه مضطرب مي پرسيد : « حالاچيكاركنيم ؟» جاي احساس نبود ، تدبيري بايد ‹ بچههاروزودببرداخل مسافرخونه ، نميتونم دنبال يكي ديگه هم بگردم ، هيچكس پاشو از مسافرخونه نميذاره بيرون › اين راگفت وبامحسن وآقاي كشاورزحركت كرد . امان ازدست اين كوچهها ………… هركوچهاي به دوياسه كوچه فرعيتر تقسيم ميشد ، وهركوچه فرعي ، به چندكوچه ديگر …… ‹ خدايا …… كجاي اين هزارتوي پيچدرپيچ رابگردم ؟ › به درب هرخانهاي كه نگاه ميكرد ،احساس ميكرد ، هاشم ، داخلِ آن خانه است ….هرلحظه هزاران فكر ، ازسرش ميگذشت …… دربارهي سوء استفادههايي كه ازبچههايي كه درمشهد گم يا دزديده ميشدند ، انجام ميشد ، زياد شنيده بود ، درذهنش هاشم رادرجاهايي خيلي دورميديد ………… زاهدان ……… يادورتر …… چشمش به تيرچراغ برق افتاد …… روي تير اطلاعيهاي زده بودند …… ( گـمـشــده ) ………… تصويرمردي بودكه چندماه قبل درمشهد ، گمشده بود ………… براي لحظهاي ،عكس هاشم راروي آن اطلاعيه ديد …… هاشم ، لبخندميزد …… دنيادرنظرش ، تيره وتارشد …نكند بخواهيم براي هاشم هم ازاين اطلاعيهها بزنيم …… نه …. ياامام رضا …… امام رضا ؟ …… بله … فكري به ذهنش رسيد …… چراازاول به اين فكر نيفتاده بود ؟ ………………… مردمي كه ازخيابان طبرسي عبور ميكردند ، مردي راميديدند كه باپاي گچ گرفته ، وسط خيابان ، روبه گنبدطلايي آقاايستاده ، انگشت اشارهاش را به طرف گنبد نشانه رفته ، بغض كرده ، چيزي ميگويد ، اگرنزديكتر ميرفتي ، ميتوانستي بشنوي كه او ، درحالي كه دانههاي اشك ، برگونههايش جاري است ، باصدايي بغضكرده ميگويد : ‹ به من چه آقا …… مهمون من كه نيست … اصلا مگه من آوردمش ؟ …… خودت خواستي بياد … خودت آورديش … خودت هم بايد جواب خونوادشو بدي …… هيچ ربطي هم به من نداره …› وبعد ، دوباره با محسن وآقاي كشاورز ، به كوچههابرگشتند ، چند لحظه بعد ، محسن رابه مسافرخانه فرستتاد ، اوراتوجيه كرده بود كه اگرخانواده هاشم تماس گرفتند ، فعلا چيزي نگويند تاباعث نگراني آنهانشوند ، وباآقاي كشاورز ، به گشتن ادامه داد …… گمشده ………… گمشده …………… يكي يكدونه ………… اولين سفرشه ……… جون شماوجون هاشم ………… هرلحظه ، صداهادرسرش ميپيچيد ……… گيج ومنگ ، فقط دركوچهها راه ميرفت ،اما …… خيلي عجيب بود … ازلحظهاي كه وسط خيابان ، باامام رضا(ع) حرف زده بود ، احساس آرامش عجيبي ميكرد …… برخلاف چند دقيقه قبل ، حالا خيلي به پيداشدن هاشم ، اميدپيداكرده بود … حتي ازآن لحظه ، اشكش هم خشك شده بود … باخودش فكر ميكرد آقاجون ، اگه پيداش بشه ، دستشوميگيرم ميارمش روبروي گنبدطلاوباهم ميگيم … آقاجون ممنونتيم … به پيشنهادآقاي كشاورز ، به كلانتري رفتند . « نه آقا ،تا حالا گزارشي مبني برپيداشدن بچهاي بااين مشخصات ، به ماندادهاند .» اين راافسرپليس 110 گفت واو ، ملتمسانه ، ازافسرخواست كه باپاسگاههاي ديگرهم تماس بگيرند وافسرهم اين كارراكرد …… امانتيجهاي نداد . بانااميدي حركت كرد …… درفكربود …… درآخرين لحظهاي كه ميخواست ازپلههاي كلانتري پايين بيايد ، صدايي اورابه خودآورد . - « آقا …… گمشدگان حرم رفتيد ؟ » افسر پليس بود . - ‹ اي آقا … اين بچه تازه اولين بارشه مياد مشهد ، هنوزدوساعت هم نبود كه به مشهدرسيديم ، چه ميدونه حرم كجاست وگمشدگان حرم كدومه › اين راگفت وبرگشت تابيرون برود . - « اماضرري كه نداره … صبركنيديه زنگي گمشدگان حرم بزنم » افسرپليس ، اين راگفت وگوشي تلفن رابرداشت …… و او ايستاد … فقط براي دلخوشي فقطاينكلمه راشنيدكه افسر به فردي كه آنطرف خط بود گفت : « اونجاس » …………… وپــرواز كــرد
فاصله تاحرم چقدربودوچگونه رفت … اصلا نفهميد … آقاي كشاورز هم به دنبالش ميآمد ………… به گمشدگان حرم كه رسيدند ،هاشم رابين بچههاي پيداشده ديد ، هاشم تااوراديد ، ازجا پريد …… وهمه آنها كه آنجا بودند ، معلم وشاگردي راميديدند كه درآغوش هم اشك ميريختند . بعد ازاينكه دفتر گمشدگان حرم راامضاء كرد وهاشم راتحويل گرفت ، آقاي كشاورز رابه مسافرخانه فرستاد تا خبررا به بچههابدهد ، دست هاشم راگرفت وروبروي گنبد ايستاد وباهم گفتند : (آقـا مـمـنـونـتـيــم ) همان لحظه بانگاهي به گنبد ، به ساعتي قبل برگشت …… وسط خيابان طبرسي … دراوج نااميدي …… وبازپردهاي ازاشك ، جلوي چشمانش راپوشاند . هاشم كه دستش راكشيد ، به خودآمد « آقااجازه ، بازش نكرديد ؟ » اين راهاشم درحالي كه به گچ پايش اشاره ميكرد گفت واوتازه يادش آمد كه پايش داخل گچ است ، اين چندساعت ، اصلا يادش نبود ، دستش راروي شانهي هاشم گذاشت وبالبخندي گفت : ‹ خودم بازش ميكنم ، غصهشونخور ، فعلا مهم توبودي كه پيداشدي ، راستي ، چه جوري اومدي گمشدگان حرم ؟ اينجارو چهجوري پيداكردي ؟ › - « آقا حقيقتش ، من اينجاروپيدانكردم …… اينجا منو پيدا كرد …… توي كوچههاداشتم گريه ميكردم و راه ميرفتم … نميدونستم كجا برم … يك دفعه يك آقايي كه نميدونم كي بود … دستمو گرفت … منو آورداينجادادتحويل …… ورفت . » جمله هاشم درذهنش پيچيد …… من اينجاروپيدانكردم …… اينجامنوپيداكرد … …… … … گمشده … يكي يهدونه … مهمون خودته … … به من چه … … من پيدانكردم … منو پيدا كرد … مهمون خودته ………………… ولحظهاي بعد … مردم… معلم وشاگردي راميديدند ، كه دست در دست هم … اشكريزان … به داخل حرم امام رضا (ع ) ميرفتند . نوشتهي :ماشاالله اميدوار عسكري –شهرستان اقليد – استان فارس - شهريور 82 |+| نوشته شده توسط ماشاالله اميدوارعسكري در دوشنبه سوم مرداد 1384 و ساعت 13:48 |
|
درباره وبلاگ
![]() فضایی ساده . محیطی صمیمی . حرف هایی خودمانی . که ازدل بیاد وبه دل بنشینه . یک صفحه برای دوستای صاف وساده وصادق . رفیقایی مثل خودم
هرکی اومد قدمش برچشم . هرکی رفت . خدابه همراش . هرکی هم نیومد منتظرش میمونیم شاید بیاد . دوستتون دارم . خیلی ساده . خیلی صمیمی فقط همین وبس اگرقصدهمراهی دارید. به این آدرس مطلب بفرستید m_omidwar_a@yahoo.com منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
مهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 اسفند 1384 دی 1384 آبان 1384 مهر 1384 مرداد 1384 آرشيو موضوعی
مجموعه سخنرانی های آیت الله سید رحیم توکلنیش دارو اقلید به روایت تصویر کوتاه و گویا کتابخانه عمومی ساده - صمیمی ضیافت چشم ها ( مطالب وتصاویری از سفر حج ) آثارونوشتههایی از خودم پيوندهای روزانه
وبلاگ اقلیدوخبرهادریای خون وبلاگ سربند چرااحمدی نژاد ؟ نماز یادگارگهربارکربلا منبعي خوب براي كدهاي جاوا براي همكاران وبلاگ نويس وبلاگ برگ سبزبوانات بوانات مهدویت وبلاگ ذاکرین ( برای مداحان وعلاقمندان به مداحی ) آسمان خیال آرشيو پیوندها پيوندها
مجله ي اجتماعي صبا اقليدانجمن خیریه امام حسین(ع) شهرستان اقلید - ویژه ایتام باغستان کافه عکس کلید-بانک جامع علم وفرهنگ وهنراقلید پایگاه اطلاع رسانی دفتر مقام معظم رهبری وبلاگی برای طراحی وتعمیر قالب وبلاگ های برتر همه چیز در این وبلاگ است آسمان یکرنگی وبلاگ شخصی آقای احمدی نژاد ( رییس جمهور ) وبلاک حاج آقا فکور ( همراز) وبلاگ داداش مهدی وبلاگ همایش رضوی نسیم ولایت شهرستان اقلید وبلاگ شخصی یک دوست خوب(مجیدتقی خانی) وبلاگ بسیج دانش آموزی مرودشت وبلاگ معلم خوبم آقاي ناصرظهيري - شاعر توانمنداقليدي
ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |