تبليغاتX
وبلاگ شخصی ساده - صميمي
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
گوشه ای ازمراسم مختلف درمدرسه راهنمایی شهید مطهری
12 86  41 88   
مداحی راهپیمایی راهپیمایی راهپیمایی
44 46 47 48 49
بسیج دانش آموزی جشن دهه فجر دهه فجر

مخابره باپرچم (تشکیلات        دانش آموزی پیشتازان 

پیشتازان
50 6  52 53 54
آماده سازی محل مراسم دهه فجر (شورای دانش آموزی ) مراسم دهه فجر دهه فجر اهداءجایزه
 6667   62  63 59
حاملان قرآن (پیشتازان)  جشن تکلیف جشن تکلیف جشن تکلیف
         
    
65  71   72  73  74
جشن تکلیف  جشن دهه فجر        مراسم جوایز سخنرانی
         
75 76  W    
جایگاه مراسم خیمه ولایت مراسم
         
   
|+| نوشته شده توسط ماشاالله اميدوارعسكري در جمعه بیست و دوم مهر 1384 و ساعت 7:41 | 
شورای دانش آموزی مدرسه
34 35 36   38
انتخابات انتخابات انتخابات   جلسه شورابامدیرمدرسه
39
جلسه شورای دانش آموزی
|+| نوشته شده توسط ماشاالله اميدوارعسكري در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384 و ساعت 7:59 | 
گوشه ای ازقسمت های امورتربیتی مدرسه
12 13 15 16 17
توزیع جزوات مسابقه احکام  بخش امورتربیتی مدرسه مسئول بانک جایزه)علیرضاکریمی)  مسئول فروشگاه محصولات فرهنگی حاج اسماعیل زارع صف دریافت کتاب  نوار  فیلم  وسی دی ازامورتربیتی مدرسه 
18 45 

مسئول سی دی               مسئول نوارخانه وویدئوکلوپ

کلوپ مدرسه فرشاد رستمی           علی امیری

 

 

|+| نوشته شده توسط ماشاالله اميدوارعسكري در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384 و ساعت 7:57 | 
مسابقات فرهنگی - هنری - ورزشی درمدرسه راهنمایی شهید مطهری
2E 30 32 33 4
مجتبی روزگار منتخب مسابقه قرآن شهرستان داوران جشنواره سرودشهرستان گروه سرودمدرسه درجشنواره سرودشهرستان  جشنواره سرودشهرستان نمایی ازافتخارات ورزشی مدرسه 
5  
نمایی ازافتخارات ورزشی مدرسه
|+| نوشته شده توسط ماشاالله اميدوارعسكري در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384 و ساعت 7:47 | 
کادر اداری ودفتری مدرسه
19 20   22 23
آقای رشیدی (معاون)  آقای ساری نژاد(متصدی آزمایشگاه ) آقای شیروانی ( اموردفتری)   آقای امیری(مسئول رایانه) 

آقای امیدوار(مربی امورتربیتی)

(کارشناس ارشد مدیریت )

24   26 A0000   

آقای گردانی(معاون)

آقای روستایی (معاون) 

حجت الاسلام کوه پیما(امام جماعت)

آقای رفیعی (سرایدار )

آقای ملک محمد زارعی  مدیر مدرسه

کارشناس ارشد مدیریت آمورزشی

 

 

 

 
|+| نوشته شده توسط ماشاالله اميدوارعسكري در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384 و ساعت 7:22 | 
امتحانات مدرسه
13 14 8
|+| نوشته شده توسط ماشاالله اميدوارعسكري در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384 و ساعت 7:5 | 
جشن تولدامام رضا(ع) {جشن سلسله عشق ) مدرسه راهنمایی شهید مطهری مرودشت به روایت تصویر
1 10 15 16 17
18 19 2 20 3
4 5 6 7 8

9

اجرای برنامه حاملان قرآن (توسط اعضائ تشکیلات دانش آموزی پیشتازان )

|+| نوشته شده توسط ماشاالله اميدوارعسكري در پنجشنبه بیستم مرداد 1384 و ساعت 8:2 | 
برای شروع دوستی

ســـــلام به شما خوبی که محبت کردی به این وبلاگ سرزدی

ساده ترین و صمیمانه ترین سلام من رابپذیرید .

برای اینکه خوب بدونیدکجا اومدید عرض می کنم :

« ساده - صمیمی » یک وبلاگ کاملا شخصیه که توسط یک آدمی که خیلی هم بیکار نیست برای این ایجاد شده که یک جایی برای زدن حرف های دلش داشته باشه  اینجا  یک دوست   خیلی ساده وخودمونی   برای دوستای دیگه اش  داستان می نویسه   شعر می نویسه   مطالب انتقادی می نویسه  خلاصه  حرف های دلش رو میزنه   شاید بعضی وقت ها یک سری هم به عالم سیاست بزنه  ازاجتماع هم اینجا حرف میزنیم   شاید شما هم حرفی برای مطرح شدن توی این وبلاگ داشته باشید  اگر اینطوره مطلبتون رو به آدرس ایمیلی که دادم بفرستید  حتما این حق رابه من مدهید که متناسب با شخصیت این وبلاگ   والبته شخصیت نویسنده ی آن  هرمطلبی را داخلش نگذارم   اگرخداتوفیق بده و حال و مطلب داشته باشم  سعی می کنم زودبه زود هم آپ کنم که مطالبی که ارائه می شه تکراری وخسته کننده هم نباشه . 

            دست همه ی دوستای خوب را به گرمی می فشارم

راستی   ازخودم نگفتم  برای شروع دوستی  آشنایی ومعرفی لازمه

من :

   ماشاالله امیدوارعسکری

متولد شهرستان اقلیداستان فارس

شغل :مربی امورتربیتی

تحصیلات : کارشناسی ارشدمدیریت آموزشی

 متاهل دارای ۲ پسر

سن : ( حدس بزنید . چراهمه چیزرامن بگم ؟ درقسمت نظرخواهی حدستان رابنویسید )

 ازهمه ی کسانی که نظر بدهند ودرتمام زمینه ها من راراهنمایی کنند جلوجلو تشکر می کنم

بگویید این وبلاگ چطور باشه بهتره ؟

                                     چه مطالبی داخلش بگذارم ؟

                                                           چطور تنظیم یا تزئینش کنم ؟

                                                                                                 و......................

 ضمنا اگرقابل بدونید و ساده - صمیمی را معرفی کنید ممنون میشم .

 تابعد .

  

|+| نوشته شده توسط ماشاالله اميدوارعسكري در دوشنبه سوم مرداد 1384 و ساعت 18:35 | 
داستان

    گـمـشــده

 اين داستان كاملا واقعي است و دراردوي مدرسه راهنمايي شهيد مطهري در سال تحصيلي 82-1381 براي نويسنده اتفاق افتاده است .تمامي اسامي شخصيت‌هاي داستان نيز اسم افراد اصلي ماجرا مي‌باشد .                                                                

                  « آقا ، امروزدكتر ارتوپد نيستند ، فرداتشريف بياريد تاگچ پاتونوببينند ،‌اگه اوشون دستوردادند ، ماگچو بازمي‌كنيم »

        اين راپرستاربخش اتفاقات گفت واو ، بعدازشنيدن اين جمله ، غرولندي كرد وازبيمارستان بيرون رفت .

         پاي چپش تابالاي مچ ، توي گچ بود وبه سختي راه مي‌رفت ، اما محسن ،‌برادرعيالش كه دراين سفرهمراهش بود ، كاملا مواظبش بود ، بين راه كه به مسافرخانه برمي‌گشت ، براي محسن ازسختي‌هايي كه براي راه‌انداختن اين اردو كشيده بود مي‌گفت وازاينكه چقدربه مسئولين شهرروزده بودتامقدمات اين سفررافراهم كند ،‌ وحالاچقدرخوشحال بود ازاينكه باعنايت آقا ،‌همه چيزفراهم شده وبچه‌هاتامشهد آمده بودند ،‌باخودش فكرمي‌كرد ‹ حتما تاحالا ، همه بچه‌هاازحمام آمده ودرمسافرخانه درحال استراحت هستند  ›‌ازخيابان طبرسي كه ردمي‌شد ، نگاهي به گنبد زرد آقا انداخت ، باتمام وجودش ،‌از عمق سينه سلام داد ، انگاربا اين سلام ، مي‌خواست با تمام وجود ازآقا تشكركند .

         قدم‌هاشو تندتر كرد تابچه‌هامنتظر نمونند ،‌اماامان ازدست اين گچ پا ، درسفرقبلي كه دوهفته قبل آمده بود ، وقتي مي‌خواست بچه‌هاي اون كاروانوبه زيارت ببره ، جلوي درحرم پايش پيچ خورده بود وبعدش هم ……

        توي همين فكرها بود كه به جلوي مسافرخانه رسيد ، بچه‌هاراديدكه باعجله به طرف اومي‌دوند ،‌ازنحو‌ة‌آمدن بچه‌ها فهميد كه اتفاقي افتاده است ، دلشورة عجيبي پيداكرد  ،‚ بچه‌ها كه به اورسيدند ، بدون مقدمه شروع كردند

-  « آقااجازه …… آقا اجازه …… »

‹ آقااجازه چي ؟ حرفتونو بزنيد ›

ويكي كه تقريبا بغض كرده بود ، گفت : «‌آقا اجازه هاشم نيست »‌

ويكي ديگر ادامه داد : « ازحمام كه اومديم بيرون ، آقاي كشاورزآمارگرفت ، هاشم نبود ،‌هرچي هم مي‌گرديم ، پيداش نيست »

فورا به طبقه دوم رفت ، اتاق‌هارايكي يكي كنترل كرد …… واقعا هاشم نبود .

سريع به حمام رفت ، ازمسافرخانه تاحمام عمومي راه زيادي نبود ، امااين دوكوچه ، به نظراو ، هزاركيلومتر آمد

-« آقا بچه‌ها كه ازحمام اومدند بيرون ، بامربيشون رفتند ،‌كسي اينجانمونده ، …… اگه مونده بود كه خودمون مياورديم مسافرخونه ميداديم تحويلتون » اين رامسئول حمام گفت .

سريع به مسافرخانه برگشت ، همه دراضطراب بودند ، آقاي كشاورزازاينكه هاشم بابقيه بچه‌هابرنگشته است ، اظهارتعجب مي‌كرد ، آقاي طهماسبي ، مسئول شركتي كه امورتداركات وتغذيه اين سفررابرعهده داشت هم ، درحالي كه سعي درروحيه دادن به اوداشت مرتب مي‌گفت : « چيزي نيست ، نگران نباشيد »‌

اوبه ديوارمسافرخانه تكيه داد …… براي لحظه‌اي به گذشته برگشت ، آخرين شبي كه درمدرسه بودند ، دعاي كميل و بدرقه زائران امام‌رضا (ع) ، وچقدرسفارش كرد پدرهاشم : « آقااين بچه ، دست شما سپرده …… يكي يكدونست ……… اولين سفرشه …… خيلي هواشو داشته باشيد …… جون شما وجون هاشم ……

   صداها درذهنش مي‌پيچيد ………… وپرده‌اي ازاشك ، جلوي چشمانش رافراگرفت

وقتي سنگيني دستي راروي شانه‌اش احساس كرد ، به خودآمد .

محسن بودكه مضطرب مي پرسيد : « حالاچيكاركنيم ؟‌»

جاي احساس نبود ، تدبيري بايد

‹ بچه‌هاروزودببرداخل مسافرخونه ، نمي‌تونم دنبال يكي ديگه هم بگردم ، هيچكس پاشو از مسافرخونه نمي‌ذاره بيرون ›

اين راگفت وبامحسن وآقاي كشاورزحركت كرد .

         امان ازدست اين كوچه‌ها …………  هركوچه‌اي به دوياسه كوچه فرعي‌تر تقسيم مي‌شد ،  وهركوچه فرعي ، به چندكوچه ديگر …… ‹ خدايا …… كجاي اين هزارتوي پيچ‌درپيچ رابگردم ‌؟ ›   به درب هرخانه‌اي كه نگاه مي‌كرد ،‌احساس مي‌كرد ، هاشم ، داخلِ آن خانه است .هرلحظه هزاران فكر ، ازسرش مي‌گذشت …… درباره‌ي سوء استفاده‌هايي كه ازبچه‌هايي كه درمشهد گم يا دزديده مي‌شدند ، انجام مي‌شد ، زياد شنيده بود ، درذهنش هاشم رادرجاهايي خيلي دورمي‌ديد ………… زاهدان ……… يادورتر ……  چشمش به تيرچراغ برق افتاد ……  روي تير اطلاعيه‌اي زده بودند  ……         (  گـمـشــده ) ………… تصويرمردي بودكه چندماه قبل درمشهد ، گمشده بود ………… براي لحظه‌اي ،‌عكس هاشم راروي آن اطلاعيه ديد ……  هاشم ، لبخندمي‌زد …… دنيادرنظرش ، تيره وتارشد نكند بخواهيم براي هاشم هم ازاين اطلاعيه‌ها بزنيم …… نه . ياامام رضا …… امام رضا ؟ …… بله فكري به ذهنش رسيد …… چراازاول به اين فكر نيفتاده بود ؟ …………………

      مردمي كه ازخيابان طبرسي عبور مي‌كردند ، مردي رامي‌ديدند كه باپاي گچ گرفته ، وسط خيابان ، روبه گنبدطلايي آقاايستاده ، انگشت اشاره‌اش را به طرف گنبد نشانه رفته ، بغض كرده ، چيزي مي‌گويد ، اگرنزديك‌تر مي‌رفتي ، مي‌توانستي بشنوي كه او ، درحالي كه دانه‌هاي اشك ، برگونه‌هايش جاري است ، باصدايي بغض‌كرده مي‌گويد : ‹ به من چه آقا …… مهمون من كه نيست اصلا مگه من آوردمش ؟ …… خودت خواستي بياد خودت آورديش خودت هم بايد جواب خونوادشو بدي …… هيچ ربطي هم به من نداره

    وبعد ، دوباره با محسن وآقاي كشاورز ، به كوچه‌هابرگشتند ، چند لحظه بعد ، محسن رابه مسافرخانه فرستتاد ، اوراتوجيه كرده بود كه اگرخانواده هاشم تماس گرفتند ، فعلا چيزي نگويند تاباعث نگراني آنهانشوند ، وباآقاي كشاورز ، به گشتن ادامه داد ……

     گمشده ………… گمشده …………… يكي يكدونه ………… اولين سفرشه ……… جون شماوجون هاشم …………

           هرلحظه ، صداهادرسرش مي‌پيچيد ……… گيج ومنگ ، فقط دركوچه‌‌ها راه مي‌رفت  ،‌اما ……  خيلي عجيب بود ازلحظه‌اي كه وسط خيابان ، باامام رضا(ع) حرف زده بود ، احساس آرامش عجيبي مي‌كرد …… برخلاف چند دقيقه قبل ، حالا خيلي به پيداشدن هاشم ، اميدپيداكرده بود حتي ازآن لحظه ، اشكش هم خشك شده بود باخودش فكر مي‌كرد آقاجون ، اگه پيداش بشه ، دستشومي‌گيرم ميارمش روبروي گنبدطلاوباهم مي‌گيم آقاجون ممنونتيم

به پيشنهادآقاي كشاورز ، به كلانتري رفتند .

« نه آقا ،‌تا حالا گزارشي مبني برپيداشدن بچه‌اي بااين مشخصات ، به مانداده‌اند .»

اين راافسرپليس 110 گفت واو ، ملتمسانه ، ازافسرخواست كه باپاسگاههاي ديگرهم تماس بگيرند وافسرهم اين كارراكرد …… امانتيجه‌اي نداد .

بانااميدي حركت كرد …… درفكربود …… درآخرين لحظه‌اي كه مي‌خواست ازپله‌هاي كلانتري پايين بيايد ، صدايي اورابه خودآورد .

-         « آقا …… گمشدگان حرم رفتيد ؟ »  افسر پليس بود .

-      ‹ اي آقا اين بچه تازه اولين بارشه مياد مشهد ، هنوزدوساعت هم نبود كه به مشهدرسيديم ، چه ميدونه حرم كجاست وگم‌شدگان حرم كدومه › اين راگفت وبرگشت تابيرون برود .

-      « اماضرري كه نداره صبركنيديه زنگي گمشدگان حرم بزنم  » افسرپليس ، اين راگفت وگوشي تلفن رابرداشت …… و او ايستاد فقط براي دلخوشي

فقط‌اين‌كلمه راشنيدكه افسر به فردي كه آن‌طرف خط بود گفت : « اونجاس » ……………

وپــرواز كــرد

     فاصله تاحرم چقدربودوچگونه رفت اصلا نفهميد آقاي كشاورز هم به دنبالش مي‌آمد ………… به گمشدگان حرم كه رسيدند ،‌هاشم رابين بچه‌هاي پيداشده ديد ، هاشم تااوراديد ، ازجا پريد …… وهمه آن‌ها كه آنجا بودند ، معلم وشاگردي رامي‌ديدند كه درآغوش هم اشك مي‌ريختند .

      بعد ازاينكه دفتر گمشدگان حرم راامضاء كرد وهاشم راتحويل گرفت ، آقاي كشاورز رابه مسافرخانه فرستاد تا خبررا به بچه‌هابدهد ، دست هاشم راگرفت وروبروي گنبد ايستاد وباهم گفتند : (‌آقـا مـمـنـونـتـيــم )‌  همان لحظه بانگاهي به گنبد ،‌ به ساعتي قبل برگشت …… وسط خيابان طبرسي دراوج نااميدي …… وبازپرده‌اي ازاشك ، جلوي چشمانش راپوشاند .

هاشم كه دستش راكشيد ، به خودآمد

« آقااجازه ، بازش نكرديد ؟ »

اين راهاشم درحالي كه به گچ پايش اشاره مي‌كرد گفت واوتازه يادش آمد كه پايش داخل گچ است ، اين چندساعت ، اصلا يادش

نبود ، دستش راروي شانه‌ي هاشم گذاشت وبالبخندي گفت : ‹ خودم بازش مي‌كنم ، غصه‌شونخور ، فعلا مهم توبودي كه پيداشدي ،

راستي ، چه جوري اومدي گمشدگان حرم ؟ اينجارو   چه‌جوري پيداكردي ؟ 

- « آقا حقيقتش ، من اينجاروپيدانكردم  ……  اينجا منو پيدا كرد …… توي كوچه‌هاداشتم گريه مي‌كردم و راه مي‌رفتم نمي‌دونستم كجا برم يك دفعه يك آقايي كه نمي‌دونم كي بود دستمو گرفت منو آورداينجادادتحويل …… ورفت . »

      جمله هاشم درذهنش پيچيد …… من اينجاروپيدانكردم …… اينجامنوپيداكرد …… گمشده يكي‌ يه‌دونه مهمون خودته به من چه من پيدانكردم منو پيدا كرد مهمون خودته …………………

ولحظه‌اي بعد مردم معلم وشاگردي رامي‌ديدند ، كه دست در دست هم اشك‌ريزان    به داخل حرم امام رضا (ع ) مي‌رفتند .

 نوشته‌ي :ماشاالله اميدوار عسكري شهرستان اقليد استان فارس - شهريور 82

|+| نوشته شده توسط ماشاالله اميدوارعسكري در دوشنبه سوم مرداد 1384 و ساعت 13:48 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar